تبليغاتX
دعـــــــای مســتـــــــــــجاب
از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است

مدتهاست که میخوام در مورد بزرگمردی بنویسم که توی این دور و زمونه کمتر مثلشون پیدا میشه و امشب فرصت رو غنیمت میشمرم و تا جایی که ذهن یاری کنه از بزرگ منشی های ایشون مینویسم.

بزگترین و برترین خصیصه این مرد تواضع ایشونه که در مقام و مرتبه ایشون تواضع خالصانه داشتن کار هر کس نیست! این که میگم نیست برای اینه که هستن زیاد کسایی که ادای تواضع رو در میارن اما در شرایط خاص متوجه میشیم که این فروتنی هم نوعی ریا...

و اینکه ایشون با تمام مشغله هایی که دارن همیشه برای دوستان و خویشان فرصت دارند یعنی وقت می‌ذارن، وقتی با خودم و اطرافیان مقایسه می‌کنم می‌بینم همیشه از بهانه نداشتن وقت و کم لطفی‌هایی که در حق دوستان و اقوام می‌کنیم دم می‌زنیم در حالی که این شخصیت محبوب و دوست‌داشتنی در بدترین شرایط هم باز هم در حق دیگران کوتاهی نمیکنن.

من هیچوقت ایشون رو در محل کار ندیدم اما در این مورد هم تعریف‌های دور از چاپلوسی زیاد شنیدم و یقین من رو نسبت به این باور بیشتر کرد که ایشون از معدود افرادی هستند که حب جاه و مقام باعث تکبرشون نشده.
با خصوصیاتی که از ایشون میشناسم فکر نمی‌کنم هیچوقت برای هیچکس از خدا بد خواسته باشن اما با دل باصفایی که دارن خدا ناملایمتی‌ها و بی‌معرفتی‌هایی که در حقشون میشه رو بی‌جواب نمی‌گذاره.

ایشون غیر از این که در کار و سیاست زبانزد هستن مرد فرهنگ و اندیشه هم هستند. کتب اشعار و مابقی تالیفاتشون نشون‌دهنده شخصیت ادبی والای ایشون نیز هست.

و خوشا به سعادت ایشون... برای رفتن راه بزرگان از جمله ائمه خداوند الگوهایی چون ایشون نزدیکتر به ما قرار دادن تا عبرت بگیریم و راه برای رسیدن به کمال مطلوب هموارتر بشه. انشالله که توفیق استفاده داشته باشیم.

مطالبی که نوشتم جزئی از بزرگ‌منشی‌های ایشون بود و این قلم قاصر بیش از این توان گفتن نداشت.
دوستانی که ایشون رو میشناسن حتما حدس زدند که من در مورد چه کسی صحبت کردم. بله ایشون حاج‌آقا واحدی محبوب و معروف و... هزار تا صفت خوب دیگه هستن.

به هرحال برای آشنایی بیشتر با ایشون لینکشون رو میذارم.

آدرس وب‌سایت: http://vahedinet.com/

آدرس وبلاگ: http://labgazeh.parsiblog.com/

 (تیتر هم بیتی از اشعار ایشون هست)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت:

از اونجایی که کم و بیش دارم متهم به پاچه خواری میشم این قسمت اضافه میشه که مدتها پیش قصد داشتم در مورد آقای واحدی بنویسم در مورد تمام خصلت های خوبشون که واقعا نایابه. به کسی گفتم میخوام بنویسم همون لحظه بهم گفت پاچه خوار! با شنیدن این کلمه به کل پشیمون شدم.
اما الان دلایل خودمو دارم. اولا که مطلب خیلی بیشتر بود و کاملتر اما به دلایلی پاک کردم و سعی کردم با کلی گویی جمعش کنم. دوم اینکه ما ایرانیا عادت داریم وقتی شخصیتی رو از دست میدیم تازه میایم ناله ای وای سر میدیم  که چه بود و چه گوهری از دست دادیم و قدرشو ندونستیم. حالا که ما سعادت این رو پیدا کردیم که همچین بزرگانی رو بشناسیم و از بودنشون استفاده کنیم چرا این اطلاعات در اختیار بقیه هم نگذاریم تا در حد توان استفاده کنن؟!
و بعد کسی پاچه خواری میکنه که قراره چیزی نصیبش بشه. ما که از دریای بزرگ مهربونی و بخشش و اطلاعات حاج آقا واحدی استفاده زیاد بردیم دیگه احتیاجی به پاچه خواری نیست... و البته ایشون پاچه خواران را دوست ندارند!

تازشم من اگه دویست تا از این پستا بنویسم توی ارتش هیچ کار و پستی بهم نمیدن!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:44  توسط دریا | 
حافظ گفته:
 
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
آيتي در وفا و در بخشش
 
هر که بخراشدت جگر به جفا
همچو کان کريم زر بخشش
 
کم مباش از درخت سايه فکن
هر که سنگت زند ثمر بخشش
 
از صدف ياد دار نکته‌ي حلم
هر که ببرد سرت گهر بخشش
 
سخته اما بیاین تو این ماه سعی بر بخشش و بخشیدن داشته باشیم. حتی اگه حق با ما باشه چی میشه که پیش قدم بشیم تا کدورتها رو پاک کنیم.
من از امشب شروع میکنم هرچه باداباد...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:2  توسط دریا | 

شب نیمه شعبان هشت سال پیش بود که خونه یکی از دوستام جنوب شهر رفتم. البته از صبح روز قبل نیمه شعبان مهمان این دوست بودم.
و برای اولین بار از نزدیک شاهد آذین بستن برای این مناسبت توی یه کوچه تنگی که ماشین نمیتونست عبور کنه  و از وسط کوچه یه جوی آب رد میشد بودم.
برام خیلی جالب بود از صبح زود شروع کردن کوچه رو حسابی شستن طوری که هر خانمی و آقایی از در خونشون با شیلنگ آب و کف و صابون کف کوچه رو میسابیدن.
کم کم از توی هر خونه پنج شش تا گلدون در اومد و توی تمام کوچه پر از درختچه و گل شد واقعا کوچه دیدنی شده بود.
البته از قبل تمام بالا سر کوچه رو با چراغ آذین بندی کرده بودن.
از در چند تا خونه میز اومد بیرون و اسفند و کلی تدارکات مثل شربت و ساندویج و خلاصه نوع تهیه پذیرایشون به قدری بود که باورت نمیشد از این خونه های کوچیک و محقر داره بیرون میاد.
 نزدیکای عصر شده بود که دیدم باندای خیلی بزرگ رو دارن با سیم کشی توی سرتاسر کوچه به هم وصل میکنن از اینکه از پنجره هرچند وقت یه بار شاهد این نوع تزئین بودم خسته شدم رفتم ببینم بیرون چه خبره؟
 بیرون که رفتم دیدم تمام کوچه های مجاور بعضیها خیلی زیباتر و پر زرق و برق تر شدن و همچنان مشغولن و جالب این بود که توی هر کوچه ای مشغول سیم کشی بودن تا اسپیکرهای بزرگ رو نصب کنن. انگار یه جورایی مسابقه بود بین کوچه ها.
خب علت وصل این همه بلندگو رو خودم حلاجی کرده بودم که هرکه کوچه ای احتمالا یه مداح میاد و مراسم رو شروع میکنن. خلاصه داشت کلی حسودیم میشد به این نوع برگزاری جشن نیمه شعبان که با جون و دل هرکی از هرچی داره مایه میذاره. با خودم میگفتم خوش به حال امام زمان چقدر یار باوفا و باصفا داره.
شب شده بود بوی اسفند تا توی خونه هم پیچیده بود و مردم همه تو کوچه مشغول پذیرایی بودن. منتظر بودم ببینم پس کی مداحشون میاد که یه دفه وقتی مشغول صحبت با دوستم بودم صدای دارام دیمبو اینقدر بلند یه دفه به صدا در اومد که از ترس وحشت کردم.
بله این همه بلندگو برای آهنگای شاد اونور آبی بود سریع اومدم دوباره جلوی پنجره که دیدم پسرای جوون محل دارن هی به هم تعارف میزنن واسه این که کی بیاد وسط یه ربع بعد یکی باید التماس میکرد که یکیشون بره کنار تا وسط کوچه خلوت بشه.
 و باز کمی بعد خانمها ملحق شدن و شروع کردن به تشویق کردن و اندکی بعد خانمها هم هرکدوم هرجا وایساده بودن شروع کردن به قر دادن و...
این مراسم تا چه ساعتی ادامه داشت خدا میدونه که یکی از همسایه ها گفت فلانی مریض داره و تموم کنید... و این بود شب زنده داری مردمی که برای رسیدن نیمه شعبان لحظه شماری میکردن...
یاد فضیه هشت سال پیش افتادم وقتی توی وبلاگ یکی از اقوام اعمال نیمه شعبان رو مطالعه میکردم.
با خودم گفتم یا امام زمان چه حالی بهت دست میده وقتی از ما بشر شیعه که ادعای دعای تعجیل در فرجت رو داریم و بجای بجا آوردن اعمال این شب مشغول بزن و بکوب و...
و بگذریم از این روزها که خیلیا منتظر شب نیمه شعبان هستن یا تا برن تو خیابونا و شکمی از عزا در بیارن یا دنبال چشم چرونی و هزار تا کاری که آدم شرمش بیاد بگه هستن...


این مطلب رو جایی خوندم شاید با خوندن این مطلب بتونیم کمی نسبت به عاقبت کسانی که اینطور پایکوبی و خوشحالی میپردازن خوشبین باشیم.

مرحوم سید بن طاووس می‌فرماید: در یک سحرگاه در سرداب مطهر (منزل حضرت در سامرا) از حضرت صاحب الامر ارواحنافداه این مناجات را شنیدم که می فرمود:
خدایا؛ شیعیان ما را از شعاع نور ما و بقیه طینت ما خلق کرده‌ای، آنها گناهان زیادی با اتکاء بر محبت به ما و ولایت ما کرده‌اند، اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با توست از آنها بگذر که ما را راضی کرده‌ای و آنچه از گناهان آنها که در ارتباط با خودشان است، خودت بین آنها را اصلاح کن و از خمسی که حق ماست به آنها بده تا راضی شوند و آنها را از آتش جهنم نجات بده و آنان را با دشمنان ما در خشم و سخط خود جمع نفرما.*

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*این مطلب به نقل از مرحوم علامه مجلسی قدس سره از ملحقات کتاب انیس العابدین و علامه میرزا حسین نوری قدس سره می‌باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط دریا | 

((یک دوست ناسازگار اما صمیمی مثل ترکشی فرو رفته در نخاع است.  تحملش دردآور است و بیرون آوردنش فلج کننده.))

این جمله زیبا از سیدحسن حسینی منو یاد یکی از دوستام انداخت و این احتمال به ذهنم خطور کرد  که سیدحسن حسینی هم با برخورد با دوست من این جمله در ذهنش  تداعی شده.

دوستی ۱۲ساله که دیشب  هم تا دیروقت بحث های تکراری رو مرور میکردیم و نتیجه این صحبت طولانی تنها یک کلمه بود ((بگذریم))  و این کلمه چقدر خووب به داد آدم میرسد وقتی که پنبه در گوشش تا آخرین تونلهای توردتوی گوشش فرو کرده و دائم میگوید بگو چه کنم؟! و من از این همه گفتنها و نشنیدنهایش خسته شدم خستــــــــــــــــه!!!

ترسی شیرین بر من بخاطر نوشتن این پست رخنه کرده که شاید بیاید و بخواند شاید که اینبار چشمانش را نبندد.

ناسازگاریش را از جهت خودخواهیش میبینم.  به عنوان مثال وقتی برای تفریح همگی بیرون می رویم و در رفتن به جای مشخصی اتفاق نظر داریم این دوست مثلا برای دیدن یکی از دوستان  خود یا خرید یا هر منافع شخصی جایی دیگری را پیشنهاد میدهد که واقعا حال همه ما گرفته میشود وقتی هم نظرش را رد میکنیم به اندازه ای حال ما را با رفتارش میگیرد که ترجیح میدادیم  ای کاش پیشنهاد ش را می پذیرفتیم تا شاید کمتر حالمان اینطور گرفته شود.

و البته این دوست ما  با داشتن  و تعویض انواع دوستان جانبی با عمری کوتاه و زودگذر پدر تجربه را درآورده اما همچنان همچون یک بچه بی تجربه از پند گرفتن تجربه هاس... و چیزی که همیشه باعث بحث های سردردآور ما می شود همین است و اینکه بیشتر اوقات حرمت دوستی چندین ساله مان فدای دوستان دو روزه  او می شود و بعد از آن پشیمانی و بعد از مدتی تکرار مکررات و....

تا حالا فکر کردید که چند تا از این مدل دوستا دور و برتون هستن و با همه اخلاقهای بدشون کنار اومدید و یه طورایی عادت کردید و شاید حتی دیگه بدی این رفتارها به چشمتون نمیاد مگر اینکه چشمتون به جمله ای که امشب چشم من بهش افتاد بیافته و یادآور... بشه!

نوشتن در مورد رفتارهای منحصر به فرد این دوست زیاد بود دوستی که خیلیها یه جورایی با زبانی ناصح ازم خواستن تا این دوستی رو تمام کنم اما مجدد میرسم به جمله قصار بالا...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:3  توسط دریا | 

دکتر سید محمود علوی فرزند آیت الله حاج سید رضا علوی، چهارم اردیبهشت 1333 در لامِرد فارس متولد شد و در سن دو سالگی با خانواده به نجف اشرف (محل تحصیل پدر) عزیمت کرد و تحصیلات ابتدایی و سال های اول متوسطه را در دبستان و دبیرستان علوی ایرانیان در نجف گذراند.

تحصیلات حوزوی:
در سال 1349 به کسوت روحانیت در آمده، تحصیلات حوزوی خود را ابتدا در نجف و سپس در آبادان و حوزه ی علمیه ی قم و تهران پی گرفته است.
دوره ی سطح را نزد اساتید مطرح حوزه ی علمیه قم از قبیل حضرات آیات اعتمادی، محقق داماد، حسینی کاشانی، باکوئی، والد معظم خود و مرحوم ستوده گذرانده و درس خارج را از محضر حضرات آیات مقام معظم رهبری، فاضل لنکرانی، موسوی اردبیلی، محمد یزدی و هاشمی شاهرودی بهره برده است.
همزمان با تحصیل به تدریس دروس سطح اشتغال داشته و کتاب های سطح حوزه را یکی پس از دیگری تدریس کرده و هم اکنون به تدریس سطوح عالی حوزه (رسائل و مکاسب) اشتغال دارد.

تحصیلات دانشگاهی:
همزمان با تحصیلات حوزوی، به تحصیلات دانشگاهی پرداخته، دوره ی کارشناسی را در مدرسه ی عالی تربیتی و قضایی قم (دانشگاه قم فعلی) در رشته علوم تربیتی گذرانده، کارشناسی ارشد را در دانشگاه فردوسی مشهد در رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی با کسب رتبه ی اول با معدل 96 / 18 طی نموده و مقطع دکتری را در همان رشته در دانشگاه فردوسی مشهد با کسب رتبه ی عالی به پایان رسانده است.
پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، به عضویت هیئت علمی دانشکده ی صدا و سیما در آمده و همزمان در مراکز دانشگاهی دیگر نظیر: پژوهشکده ی امام خمینی و انقلاب اسلامی، دانشکده الهیات دانشگاه تهران، دانشگاه امام صادق و دانشگاه علوم و مذاهب به تدریس پرداخته است.

مسئولیت ها و سوابق اجرائی:
1ـ نمایندگی چهار دوره ی مجلس شورای اسلامی (دوره ی اول، دوم، چهارم، پنجم).
2ـ معاونت بازرسی و نظارت سازمان عقیدتی سیاسی وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح (1369).
3ـ معاونت روابط عمومی و تبلیغات سازمان عقیدتی سیاسی وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح (1370).
4ـ ریاست سازمان عقیدتی ـ سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران (از 1379 تا کنون).
(این سازمان در سال 1386 ـ 1385، رتبه ی اول در طرح اشراف کلی فرماندهی کل قوا را به دست آورد).

دکتر علوی، در ابتدای ورودش به مجلس، به عنوان مخبر و سخنگوی کمیسیون شوراها و امور داخلی دوره ی اول و دوم مجلس شورای اسلامی برگزیده شد و دفاع از مصوبات کمیسیون در جلسات علنی بر عهده ی وی بود و دفاعیه ی قوانینی چون انتخابات مجلس شورای اسلامی، نظارت شورای نگهبان بر انتخابات مجلس، شرح وظایف شورای امنیت، تقسیمات کشوری، حوزه های انتخابیه ی مجلس شورای اسلامی، انتخابات ریاست جمهوری و … را به عهده داشته است. عضویت و سخنگویی کمیسیون های خاص وظیفه ی عمومی و کمیسیون خاص وظایف،مسئولیت ها و اختیارات ریاست جمهوری را نیز در این دو دوره تجربه کرد. در دوره ی چهارم نیز سخنگو و نائب رئیس کمیسیون شوراها و امور داخلی و در دوره ی پنجم عضو کمیسیون سیاست خارجی مجلس و نایب رییس آن بوده است

 

علاقمندان به کسب اطلاعات و شناخت بیشتر و کاملتر از نقطه نظرات و دیدگاههای دکتر علوی می توانند به سایت شخصی ایشان مراجعه نمایند:

http://mahmoudalavi.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:52  توسط دریا | 

به پیشنهاد یک دوست این پست رو مینویسم:

تنها جمله ای که اول و آخر مـــــرا آرام میکند و به واسطه آن لبانـــم را به مهر سکوت محکوم کردم این بود:
"به خداوند واگذار کن" خیلی سعی کردم متوجهشون کنم که اشتباه میکنند! در مورد خودم و موضوعات پیش آمده...
اما اصرار آنها بر لجاجت تنها من را به این واقعیت رهنمون کرد که آنها بهتر از من میدانند واقعیت را اما سعی میکنند حقیقت را کتمان کنند. وقتی خیلی بی مهابا پا روی قولها و قسمشان گذاشتند و تنها سعی کردند محکومم کنند دیگر هیچ جای شک و شبهه ای برایم نماند که فکر کنم من کوتاهی کردم و اجازه دادم آنها به خطا بروند!
قرار است اجازه دهم هرچه دلشان خواست توهین کنند هرچه دلشان خواست تهمت بزنند و دلشان به واسطه با هم بودنشان خوش باشد بر علیه من! و پشت من رجزهایشان را بخوانند و معجونی از تهمت و غیبت و... نوش جان کنند و مستانه بخندند برمن!
میگذارم آنقدر بخندند و بگویند و ببافند و بتازند و بر تصور غلطشان بمانند که... امیدوارم به این واسطه سبک شوند و به خودشان رحم کنند که هرآنچه هست واگذار کردم به خدایم و خواستم خودش بهترین جواب را برایشان رقم بزند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است 
گفتـــــم آری این سخـــــن فرموده اهریــــــمن است 
اهــل معنــــــا اهــل دل با دشمنـــان هم دوستــــند
ای شما با خلق دشمــن؟ قلب تان از آهــن است!؟

===============================================================

بنابر، این آیه قرآن تنها صبر پیشه میکنم:

وَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ
امّا كسانى كه شكيبايى و عفو كنند، اين از كارهاى پرارزش است‏!
سوره شوری آیه 43
        ....

تهمت از رذايل اخلاقى است که از عدم اعتدال قواى درونى انسان پديد مى آيد که عواملی چون (حسد)، (ترس از مجازات)، (طمع)، رذايلى هستند كه موجب ارتكاب اين رفتار زشت از آدمى مى شوند. گاه انسان از روى حسادت به كمالى كه در ديگرى وجود دارد به متهم ساختن وى اقدام مى كند تا به اين وسيله كمال او ناديده گرفته شود. گاه به سبب واهمه اى كه از مجازات در برابر كرده زشت خويش دارد، به ديگرى اتهام مى زند و گاه حرص و طمع براى رسيدن به مقام و رتبه متهم، او را به تهمت وا مى دارد؛ البته توهم و بدگمانى پديد آمده از نيروى درونى «واهمه» که در همه این موارد نقش مهمى را ايفا مى كند.تهمت مايه نابودى حريم برادرى و روابط انسانى ميان افراد جامعه بشرى است و جو عدم اعتماد و ترس از اطمينان را فراهم مى سازد.
انسان عاقل و متدينى كه به مبدا و معاد اعتقاد دارد، هيچگاه به ديگرى تهمت نمى زند. حتى اگر انسانى دين نداشته باشد، سرشت انسانى اش به او اجازه اين كار را نمى دهد، مگر آن كه از فطرت پاك انسانى به خوى حيوانى گرويده باشد.
تهمت و بهتان به اندازه اى زشت و زننده است كه حتى شيطان هم از انجام دهنده آن دو بيزارى مى جويد. برخى از رفتارهاى ناروا آنقدر زشت و پليدند كه شيطان هم آنها را تاييد نمى كند. يكى از اين اعمال، نابود كردن وجهه افراد در جامعه، و ريختن آبروى آنها به وسيله بهتان يا تهمت است.
امام جعفر صادق (ع) در اين زمينه مى فرمايد:
(اگر كسى سخنى را بر ضد مومنى نقل كند و قصدش از آن، زشت كردن چهره او و از بين بردن وجهه اجتماعى اش باشد و بخواهد او را از چشم مردم بيندازد، خداوند او را از محور دوستى خود خارج مى كند و تحت سرپرستى شيطان قرار مى دهد؛ ولى شيطان هم او را نمى‏پذيرد.)

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:2  توسط دریا | 

 کلاس ادبیات شروع شد، با توجه به توصیفاتی که از بچه های ترم قبل شنیده بودم ذهنیت کاملا خاص و تعریف شده ای از این استاد تو ذهنم بود. استاد نسبت به ادبیات فارسی شدیداً تعصب داشت. ادبیات رو اینطور تعریف و تقسیم کرد: 1- اخلاق 2- فرهنگ و تمدن 3- کلیه نوشته ها (آثار مکتوب + ادبیات شفاهی)

و توضیحاتی در این سه مورد داد که در نوع خودش برای من خیلی جذاب بود. می گفت که چطور می شه از نوع نوشتار و طرز برخورد و تکلم یه نفر به شخصیت و فرهنگ و سطح تحصیلاتش پی برد.

یه فرصتی داد تا توی ذهنمون اطرافیانمون رو سرچ کنیم و نوع صحبت و نوشتارشون رو با فرهنگ و تحصیلاتشون منطبق کنیم. توی این سرچ من به شخصی برخوردم که هم ادعای فرهنگ داره و هم تحصیلات! اونم در چند رشته و چند مدرک تحصیلی... اما جور در نمیومد. نه رفتارش در عمل نشون دهنده یه آدم بافرهنگ بود و نه نوشتارش...

چندی از جملات این بنده خدا رو که در دسترس بود میذارم. خداییش شما چه نمره ای به  ادبیاتش _که به قول استادمون برگرفته از فرهنگ و تمدنش هست_ میدین؟

(یک جلسه فرهنگی در برابر حجوم بی دلیل و بی پایه ی...

مطلب زیبا و قابل تعملی بود به هر حال ان شا’ ا...

با وجود فشارهای شدید در میدان محسنی برگذار شد

اعمال خلاف ارف روحانیت و تشویش اذهان عمومی

که این خود از مصادیق بارز منکر و توحین غیر مستقیم به مذهب و مسلمین است

که این نیز خود از مصادیق توحین به روحانیت است.

لازم به ذکر است تعدادی از طرفتاران آمریکا در آن تحصن ها داد میزدند

شما همتون لنگه همین چه اونا چه تویی که طرفتاری میکنی

مانتو خانومها قراره از یک مترو ده سانت تسویب شده کمتر شه

آن شبها عابرو داری کنند)

البته بگذریم از جمله بندیهاشون که الی ماشالله پر از عیب و نقص و اشتباه هاییه که ممکنه برای هرکسی حین تایپ کردن پیش بیاد. اگر بعضی اشتباهات رو با چند جمله مثال زدم  خواستم با این تکرار نشون بدم که  این شخص از روی حواس پرتی و... مرتکب این اشتباهات نشده. و حال اینکه ایشون با ادبیات فوق العاده شون شعر هم می سرایند.

البته من منکر ابتکار و خلاقیت این شخصیت نمی شم. ابتکاری که در جای جای اشعارشون به چشم می خوره. یکی از عناصر خلاقیت که در شعر امروزه مطرح می شه بحث هنجارشکنیه که به وضوح در شعر ایشون دیده می شه. البته ایشون یک مقدار زیاد در بحث وزن و قافیه و ردیف هنجار شکنی کردن و کلا هنجار شعرو شکستن. و باید به خاطر این فتح باب بهشون تبریک گفت!!! تنها فرقشون با نیما و شاملو اینه که اونها قالب های جدیدی رو به وجود اوردن ولی این آدم خلاق در همون قالب های قدیمی و نیز با همون زبان قدیمی هنجارشکنی های شگفتی صورت داده که متاسفانه از ذکر مثال معذورم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:46  توسط دریا | 
امشب و اینروزا وقتی دلم خیلی میشکست و از ته دل میشکست از خودم پرسیدم چه راحت میشه دل آدمارو شکست! یعنی منم تا حالا دلی رو شکستم و خودم خبر ندارم؟!

خواستم امشب همینجا از همه اونایی که با یه حرف یا یه رفتار ازم دلخور شدن و رنجیدن بخشش بخوام! ولی گاهی پیش اومده حرفی رو زدم نه به قصد و نیت خاصی اما دوستان فکر کردن من نیتی غیر از خیر و خوبی دارم و اونوقت واقعا حق دارن ازم دلخور باشن... منم امشب از خودم دلخورم از اینکه چه راحت خیلیها رو از خودم رنجوندم بدون اینکه خودم بفهمم!!!

امیدوارم اونایی که باید منو حلال کنن...

-----------------------------------------------------------------------------------------------

با این حال که این پست رو با منظور واضحی گذاشتم، دوستان ـ البته به ظاهر دوستان ـ نه تنها نخواستند عذرخواهی منو ببیند و بپذیرند بلکه از در تلافی و احتمالا همراه با اغراض شخصی وارد شدند.

اگر اینجا نه خواستم و نه تونستم که از خودم دفاع کنم، عاقبت این جریان رو به اون دنیا می سپارم، البته امیدوارم بعضی ها به اون دنیا اعتقاد داشته باشند و به خودشون بیایند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:25  توسط دریا | 
 

با عرض معذرت به کسایی که میان پست رو بخونن به درخواست یک دوست فعلا این پست رو حذف کردم تا ببینم نتیجه چی میشه!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 3:2  توسط دریا | 

کاش نمی رفتم

یا شایدم نباید ساده بر خورد میکردم

شاید اگه مثل خودشون قلمبه سلمبه می حرفیدم کمتر متهم میشدم...

دیگه دیگه ما ایرانی ایم

با تمدنی نمیدونم چند هزار سوله

راستش چرا، من طنز مینویسم اما نیومده بودم اونجا راجع به این بحث کنم

هی رد میشدم اما اونا...

خب دوستان جواب های قشنگ رو به جواب های درست ترجیح میدن

آره اگه در جواب سوال اینکه چرا وبلاگت مشکیه ولی طنزه باید میگفتم من این رنگ رو انتخاب کردم تا خنده را در اوج ظلمت موجود در جامعه به عرصه ظهور برسانم

یا در مورد روزنامه ها باس میگفتم من تیتر روزنامه ها رو برداشتم و مسترخالیبند رو ساختم تا این واقعیت رو القا کنم که روزنامه های ما یک مشت دروغ و هذیان به خورد مخاطب می دهند

یا اگر اهدافم رو سیاسی معرفی میکردم وای خدای من الان اسطوره شده بودم

در مورد پست سپاه هم همینطور

من جواب های درست رو دادم نه قشنگ رو

ولی اون ها این رو نمیخواستند

اکثرا از سوالایی که میپرسیدند منتظر جواب هایی بودند که خودشون در نظر گرفته بودند نه جواب های من

خلاصه

اینجور برداشت شد که من میپیچونم

من از خیلی سوالا سعی میکردم زود رد شم تا سوالای اصلی برسه

سوالا در مورد پست ها

اما...

امان از آرمان های طنز والا

در نهایت فهمیدم که من یه پست فقط دارم اونم سپاهه

بازم دم آرش گرم که این یکی رو پرسید

دوست داشتم اون عقبی های همیشه ساکت سوالاشونو بپرسند

اما یه سری سوال های اینجوری و بعدش هم جناب درخشنده در دوکون رو بست

گویا جایی قرار داشت یا حوصله نداشت

....

ولی اون برگه هایی که پخش شد خوب بود

سوالای تو برگه ها خیلی بهتر از سوالای تو جلسه بود

 

این ها بخشی از سخنان مسترخالیبند بود با یکی دیگر از دوستان که برای من ارسال کرد

اینگونه به نظر میرسد که او محق است

او ساده بود و کسی در آن جلسه به دنبال چنین چیزی نبود

او جدی گرفته نشد

با این که وبلاگ محبوبی به حساب می آمد

با آن سوال ها و آن طرز گفتار ها

کسانی که تاکنون یک کلمه طنز ننوشته بودند و احتمالا مطالعاتی هم نداشته اند قصد داشتند به مسترخالیبند درس طنزشناسی بدهند.

از همه جالب تر هم دکتر بود.

با اون سوالاتش

بهش برخورده بود که اومده خزعبل نقد کند.

خوشش نیامد که مسترخالیبند از یک بی ادب چیزی آموخته است و این صداقت را تقبیح کرد.

آخرش هم گفت تو به کاری که میکنی اعتقاد نداری و این حرفا

جالبه از نظر گذاشتن خالیبند ایراد میگیرفت اما نمیگفت وقتی خودش برای وبلاگ مسترخالیبند نظر نمیده پس چرا ... همچین صحبت از نوشتن میکرد انگار کسی نمیداند که او چگونه استفراغ واژه را در وبلاگش به کار میگیرد.

 

مستر : نمیدانم

آخر نفهمیدم به تعداد آدما طنز وجود داره یا طنز فقط یه سبک نوشته است با آرمان بالا

آخر نفهمیدم من خوب میپیچونم یا تو بازجویی کم میارم

راستش تا آدم این پشت نشینه یه سری چیزا رو نمیفهمه

 

شنیدن این چیزا از زبان خالیبند جالب بود چرا که او مثلا رفیق و محبوب جمع منتقدین بود پس وای به حال بیچاره های قبل از این...

آخرشم نفهمیدم هدف آقای درخشنده از پرسیدن سوال شیرینی چی بود در حالی که تیکه های شیرینی روی پاهاش رو هنوز تمیز نکرده بود.

شیرینی که میثم از طرف خالیبند گرفت و قرار بود خالیبند به میثم پرداخت کنه مبلغش رو...

کسی نپرسید برگه های پرینت وبلاگ کو...

چون مسترخالیبند پر رو نبود همین

 

مستر: همین پست سپاهی رو که این همه هوادار داشت و میخواستن که من پیشتر برم

به خیلی ها برخورده بود و من به این گروه دوم بیشتر حق میدم

 

آری اینجا ساندی است

اولین جلسه نقد وبلاگ

جلسه ای که با 4 پنج نفر شروع شد

در چند جلسه اول به 20 نفر رسید

و پس از آن 20 تا 30 نفر رو پوشش داد که 10 نفر آنها که هیات موسس و مدیره اند و دیگر پیشرفتی نداشت.

 

پینکی: خیلی قدر نشناسند.

من اون همه زحمت کشیدم

اون همه جون کندم

برای جلسه خیلی جاها خودم رو ضایع کردم

اما

آخرشم

یه روز آقای درخشنده گفت از فردا دیگه شما نمیخواد بیاین

تقریبا تمام کسایی که الان زیر دست درخشنده اند رو من آوردم تو جلسات

اما هیچکدوم به طرفداری از من کاری نکردند.

 

آری این چنین است.

چرا پس از گذشت دو سال این جلسه هنوز در جا میزند؟

چرا بیش از نیمی از نقد شونده ها پس از نقد از جلسه نقد جدا شدند و خیلی هاشان نیز از دنیای وبلاگ منزوی شدند.

چرا کسی نظر آنها را در مورد منتقدین نمیپرسد؟

امروزه به هر فرهنگسرایی مراجعه کنید حتی بهترین آنها و درخواست زمان و مکان برای جلسات نقد وبلاگ کنید به آسانی به شما میدهند. هزینه های جلسه را متقبل میشوند و نیز مبلغ مناسبی بابت هر جلسه به برگزار کنندگان تقدیم میکنند.

امروزه یا مهمتر از این در زمان های هدر رفته پرشین بلاگ، بلاگفا، میهن بلاگ، فارسی بلاگ، ایران بلاگ، بلاگ اسکای و...

همه تشنه ی ساپورت یک جلسه نقد بوده اند و به شدت آماده حمایت بودند.

دعوت یک نویسنده در سبک وبلاگ نقد شونده مگر چه هزینه ای دارد.

اکثرا رایگان و با هماهنگی امکان پذیر است.

چرا که هر هفته که یک نویسنده نمی خواهد بیاید. مثلا نویسنده طنز هر گاه وبلاگ طنزی نقد شد.

ای بابا...

در این جلسه اگر نقد شونده شیرینی نخرد گویا کسی نخواهد آمد.

و به قول آقای درخشنده ارزش گذاری به مخاطب یعنی خریدن شیرینی.

حال به نظر شما چرا جلسات اینقدر کرخت و ایستا به نظر میرسد؟

در این جلسات زیر آب زنی، حرف در آوردن برای همدیگه و حسادت و انگیزه تخریب کاملا مشهود است

کسی چرا تا کنون نپرسیده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید میترسیده به او برچسبی بخورد.

در جلسه نقد هفته گذشته مطرح شد که چه اشکالی دارد که سخنان شما به کسی بربخورد.

پس اگر این سخنان به شما برخورد ناراحت نشوید.

یکی از دوستان اوضاع را اینطور شرح میدهد:

 

به نظر میرسد اینجا ضعف مدیریتی وجود دارد.

این ضعف ها خواه و ناخواه پای مدیر نوشته خواهد شد.

اما از لحاظ شخصیتی شاید جناب درخشنده خواهان آن بوده که درخشنده باشد و بتابد. شاید میخواسته ماه جلسه او باشد که موفق هم بوده است.

او جلسه را طوری تنظیم میکند که اگر یک جلسه او نباشد جلسه فلج است. نمیگویم برگزار نمیشود میگویم فلج است. و اینکه خود را کارشناس جلسه میدارد و نظریه کارشناسی میدهد و جای همگان نتیجه گیری میکند نشان از همان درخشندگی است. او دوست ندارد کس دیگری پر و بال داشته باشد و روی او سایه افکند. اخراج پینکی او را بیشتر آلوده ی این اتهام میکند. با یک نظر به هیات مدیره در میابیم که او این سیستم را هم در هیات مدیره پیاده کرده است.

در واقع او خود مدیریت میکند و شریک نمیخواهد.

هیات مدیره ای مشتمل بر تعدادی جوان که هیچ یک نه سابقه ای و نه ادعایی نسبت به مدیریت دارند.

فقط با پشتوانه ای که میگیرند به جنگ وبلاگ های نقد شونده میشتابند.

 

در این بین افراد موجهی نیز وجود دارند که به خاطر دلایلی بغیر از بار فنی جلسه پای در آن میگذارند.

مطلب دیگر اینکه

در جلسه صداقت حرف اول را میزند

در این بین به بیان خاطره ای از یکی از اعضا میپردازم:

 

روز 15 دی ماه بود

جلسه نقد آیات آسمانی بود

جلسه نقد خوبی بود

در پایان جلسه رای گیری برای وبلاگ برتر ماه پاییز انجام شد . میبایست از میان جلسات نقد شده یکی انتخاب کنیم. دو تن از دوستانم گفتند بیایید برای خنده هم که شده به وبلاگ رضا ه ک رای دهیم. من میخواستم به درخت بی سایه رای دهم ولی پذیرفتم و خلاصه خودم جای هر سه نفر این وبلاگ رو نوشتم و برگه را تحویل دادم. پس از پایان جلسه اعلام شد که درخت بی سایه وبلاگ برتر شده و کف و هورا و اینا. من نیز به شخصه خوشحال شدم چون حقش بود. پس از جلسه به سراغ شمارشگر آرا (آرش) رفته و پرسیدیم چه خبر؟ راستی رضا ه ک چقدر رای آورده بود؟

گفت هیچی! گفتیم حتی یه دونه؟ گفت نه

چیزی نگفتیم

دوباره این سوال رو بیرون در و در محوطه کنار کتاب سرا نیز از او پرسیدیم و او دوباره تاکید کرد. راستش من نمیگویم رضا ه ک اول شده یا کس دیگر ... من برتر بودن درخت بی سایه را زیر سوال نمیبرم اما از این شاکی ام... چرا که آن را هم زیر سوال خواهد برد. و با این حساب انگیزه ای برای رای دادن به وبلاگ برتر این فصل ندارم.

 

آری این چنین است برادر و خواهر گرامی

به نظر بنده  در نقد جلسات نقد لازم نبود همدیگه رو نگاه کنیم. فقط کافی بود پای درد و دل یکی از همین نقد شده ها بنشینیم.

آقای درخشنده، جناب چاکری، حسن خان و دیگران...

من هیچ کینه ای نسبت به شما ندارم و این سیاه نامه و شب نامه نیست. این حقیقتی است که چشم ها بروی آن بسته شده است.

میتوانید من را دشمن و عقده ای و هرچه بنامید و نوشته ام را توحش الکترونیکی بدانید ولی این ها تنها گوشه ای از حقیقت بود که یا نمیدانید، یا نمیخواهید بدانید و یا میدانید و بروی هم نمی آورید. احساس کردم لازم است یک نفر شجاعانه قربانی این سکوت شود.

من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم... تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:26  توسط دریا | 

پریشب یه دفه یه دردی توی گوش سمت چپم و گلوم تیر کشید... نصفه شب که تحملم طاق شده بود به مامان گفتم احتمالا گلوم چرک کرده و... مامان با همه تجربه ش گفت: احتمالا دندونه عقلته!
این دندون عقل ما که هنوز مونده کامل بشه یه دردی به پا کرده بود که بیا و درستش کن! با پروفن شب رو به صبح رسوندم... عصر پنجشنبه رفتم دکتر نمیدونم چه حکمتی داشت این دندون که دکترا منو پاس میدادن به روزای دیگه یا به همکاراشون... خلاصه قرار شد جمعه صبح که همین امروز باشه بعد از زدن پنی سیلین برم بکشمش و از شرش راحت شم... وقتی با اون حال نزار داشتم برمیگشتم یه موتوری با دو تا سرنشین با قیافه های درب و داغون جلوی کلینیک پیاده شدن و گفتن تعطیله و برگشتن سمت موتور! من تعجب کردم کلینیک شبانه روزیه! چه حرف مسخریه زدن...
 و بعد صدای گاز موتور
و بعدتر احساس کردم یه دستی اومد طرفم
و بند کیفم رو کشید! من بدون اینکه بخوام مقابله کنم، کیفم سفت و سخت انگار به شونم چسبیده بود و تکون نمیخورد تنها کاری که کردم اون یکی دستم رو اوردم به یاری و ناخونام شکست و یه وضعی...
ولی طرف ول کن نبود همونطور که راننده گاز میداد منم روی زمین کشیده میشدم
تنها کسی که نزدیک به صحنه بود یه آقایی که بغل ماشین پرایدش ایستاده بود و الحق و الانصاف تماشاچی خوب و ساکت و آرومی بود! اصلا به روی خودش هم نمیورد... خلاصه وقتی موتوریه هم نزدیک بود بخوره زمین بیخیال شد و رفت... حالا من مونده بودم با دندون پر از درد و مانتوی پاره شده، سرتاپایی پر از خاک،  دست و پای زخمی... و اون آقایی که بعد از تماشای کامل صحنه سوار ماشین شد و رفت...
میگم اگه شما هم جای اون آقائه بودین فقط وای میسادین بر و بر نگاه میکردین؟!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:35  توسط دریا | 

 اصولا و کلا کمتر از خودم و روزمرگی هام توی وبلاگم مینویسم  واسه اینکه عقیدم اینه که غیر از یکی دو تا مخاطب خاص واسه کسی دیگه ای نوشته هام حتی ارزش نگاه انداختن هم نداره. این جواب سوال کسیه که ازم خواست از خودم از اتفاقات اطرافم و حتی از خودش بنویسم.

اکثرا آدما توی زندگی دنبال این هستن تا خیلی از داشته هاشون  رو با کسی شریک بشن، از احساسات گرفته تا مادیات و... اما من هیچوقت نتونستم همه داشته هام رو فقط با یه نفر شریک بشم، چراش رو هم هنوز خودم نتونستم پیدا کنم! اگر اون یه نفر دوست بوده که هیچوقت طعم واقعی دوستی رو نچشیدم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که هیچ دوستی کامل نیست! پس نتونسته شریک همه داشته هام باشه. خواه و ناخواه بخشی از احساسات متعلق به بستگان هست! اما آیا کسی میتونه بگه تمام یا چقدر از احساساتش متعلق به مادرش هست یا همسرش و یا فرزندش؟! مثل بچه ای که با تمام نادونیش وقتی ازش میپرسی مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟ میگه هردو!!! این جواب نه از روی ترسه و نه از روی سیاست! از دل پاک بچه هست و تقسیم احساساتش... اما من در تقسیم احساساتم هم به خطا رفتم و حتی نتونستم مثل یه بچه سه ساله تفکیک و تقسیم کنم. از این همه مغلطه که بگذریم میرسم به اتفاقات اخیر و سوالایی که واسم پیش اومد.

۱ـ دوست چندین ساله ای که کم کم داشت فراموش میشد اینروزها خودش را خووب می نمایاند به نظر شما چرا؟؟؟!!!!
۲ـ وقتی برای دوستی نوپا با شخصیتی عجیب از جملات قصار می گویم در جواب آنچنان (زرشــــــک) می گوید که از حرف زدن با او باید پشیمان شوم اما نمی شوم به نظر شما چرا؟؟؟!!!!
۳ـ جواب شرمندگی رو چجوری باید داد؟! گفتن سخت نگیرم، اما دست خودم نیست... شرمندم به میزان زیـــــــاد!

(تیتری رو که انتخاب کردم به این متن هیچ ربطی نداره واسه اینکه ربطش به بی ربطیشه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:41  توسط دریا | 
آن روزها دوستی ها پایدار!
عهدها محکم و ناگسستنی!
محبت ها به رنگ واقعیت!
دل ها صاف و یکدست!
فریب فقط در بین دشمن!

این روزها دشمنی ها پایدار!
بدعهدی ها مکرر!
نیرنگ ها پررنگ و صدرنگ!
دل ها سیاه و پر زخم!
فریب تنها لبخند رضایت بخش!

باید باور کنم که آنروزها گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1:39  توسط دریا | 

"هرگز در مقام تلافی برنیایید زیرا در آن صورت به خویشتن زیادتر از آنها آسیب خواهید رسانید"

این جمله رو از یه کتاب خونده بودم که توی پستای اولیم هم منبعش رو نوشتم.
یه مدتیه درگیر یه سری حرف و نقل و .... شدم. سعی کردم ذهنم رو خالی از هر کینه ای کنم و همه چی رو به فراموشی بسپارم و با خوندن مجدد جمله بالا حتی سعی در تلافی زشتی ها نداشته باشم.
و یاد کلامی از شهید مطهری افتادم در تفسیر آیات نوزده و بیست و سه سوره نور:

(ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم فی الدنیا و الاخره والله یعلم و انتم لاتعلمون): (کسانی که دوست دارند زشتی ها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذاب دردناکی برای آنها در دنیا و آخرت است و  خدا می داند و شما نمی دانید.)

( ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المومنات لعنوا فی الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم): (کسانی که زنان پاکدامن و بی خبر (از هرگونه آلودگی) و مومن را متهم می سازند در دنیا و آخرت از رحمت الهی به دورند و عذاب بزرگی برای آنهاست.)

شهید مطهری در تفسیر این آیات فرمودند: تمامی گناهان یا در دنیا و یا در آخرت مورد مجازات واقع می شوند اما تنها گناهی که هم در دنیا و هم در آخرت نتیجه اش آشکار می شود "تهمت" است و مجازات آن در دنیا رسوایی است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:15  توسط دریا | 

 در حالی که دارم مطالعه میکنم صدای تلویزیون و بازم یه کانال کذایی از دایره زنگی  دائما تبلیغ میکنه: (روز جمعه یکم آذر ماه ساعت ۱۱ صبح در گلزار شهدای شهرهای تهران، قم، شیراز، آبادان، اهواز تجمع به عنوان بزرگداشت جانبازان و شهدا با شعار "ما هستیم") و تماس های مکرر که ظاهراْ از جانبازان هستن و تشکر ویژه از این کانال که حداقل اونها قدرشون رو میدونن و گاهی همراه با اشک، ناله و... در این بین تماس یکی بیشتر توجهم رو جلب کرد: (من یک جانباز هستم! "با بغض" و افتخار میکنم که از مرز و بوم میهنم دفاع کردم و... اما این دولت و این حکومت ما را به...) خلاصه از این جور حرفا!

حالا واقعا با این اوصاف چی میشه گفت؟ یعنی واقعا اون شخصی که پشت دوربینه به واقع دلش واسه شهدا و جانبازای ما میسوزه و آهی که میکشه از ته دله یا از سیاست دل؟ وقتی بلند میگه من به شما جانبازان افتخار میکنم قصدش چیه؟! واقعا کسی هست که باور کنه حرفاشونو؟ یعنی دیگه اینبار چیزی پیدا نکردن که دست به دامن شهدا و جانبازان شدن تا از این راه مردم رو به تظاهرات وادارن؟ قصدشون اینه که اینبار قشر مذهبی و جنگ دیده رو هم به اون عده سیاه دل از خدا بی خبر اضافه کنن؟! من که به هیچ نتیجه ای نرسیدم. فقط خدا عاقبت همه مارو ختم به خیر کنه با این همه فریبکار...

دیگر هوای روزهای جبهه در سر نیست
آن "روزهای از خدا سرشار" دیگر نیست
ما مانده ایم و خاطرات زخمی دیروز
ماییم و چشمانی که از عشق خدا، تر نیست
یارب کجا رفتند آن مردان شیر افکن
در بوستان نام و نشانی از صنوبر نیست
مردم! چه شد دلواپسی هامان برای هم
دیگر برادر با برادر هم برادر نیست
هرچند رفت آن روزهای آتشین، اما
خیبر فراوان فراوان است، حیدر نیست!!!
از: روشن سلیمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:39  توسط دریا | 

در حالی می نویسم که یه ذهن پر از علامت سوال و مخدوش راحتم نمیگذاره. هنوز نتونستم درک کنم که این (من) باید خودش رو با خدایش، جامعه اش، اطرافیان اش... وفق دهد یا ...؟!
بارها خواستم خودم باشم به دور از هر رنگ و... نشد! نشد و من همیشه در افسوس این نشدن ها، افسوس این لحظات از دست رفته، افسوس مکرر تجربه های فریب، افسوس این افسوس خوردنها...
اما همیشه معترف بودم راه را بلد نیستم! این (من) راه را اندکی جلوتر به بیراهه میرود، من فقط بیراهه ها را خوب بلدم، بیراهه ها را خوب میشناسم و راهنمای خوبی برای این کج راه ها هستم!
و در این بین رسیدم به جایی که  هیچگاه نباید منتظر دستی بود تا از زمین بلندت کند! که آن دست اگر هم بیاید در بین راه رهایت میکند و سقوطی سهمگین تر از پای درت می آورد، پس آن دست را هم پس میزنم...
با تو سخن می گویم تواناییم ده تا دستانم را به هیچ دستی محتاج ندانم و بی آنکه اراده ام مرا وادار به وظیفه کند دستانم به سوی تو اوج بگیرد و این جسم و این روح خالصانه تو را بخواند.

من امشب آمدم تا در گه تو
که از نزدیک دردم را بگویم
برای این همه تنهایی خویش
دوباره چاره ای شاید بجویم

                                خدایا در میان مردمانت
                                هزاران قلب سنگی دیده ام من
                                برای شاپرک های طلایی 
                                فقس های قشنگی دیده ام من!

                                                                      خدایا آمدم تا راز خود را 
                                                                      به گوش خالق خود باز گویم
                                                                      کمی آهسته و غمگین و آرام
                                                                       ولی با نغمه و آواز گویم

                                                                                              میان بندگانت هر چه دیدم
                                                                                              هوس ها جانشین عاشقی بود
                                                                                              به دستان دروغین محبت 
                                                                                              گلی دیدم شبیه رازقی بود!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:41  توسط دریا | 

بالاخره ماده ۲۳ حذف شد!
(امیرحسین رحیمی مخبر کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس نظر خود را درباره حذف این دو ماده می گوید: «براساس دستور مجلس شورای اسلامی، نگرانی علما و نیز زنان قرار بر این شد کمیسیون قضایی این لایحه را با دقت بیشتری بررسی کند که در نهایت پس از تبادل نظر به حذف مواد 23 و 25 و اصلاح ماده 53 رای داده شد.»)
تنها حقی که در قانون ما برای زنان تا حدی زیر پا گذاشته نشده بود هم داشت زائل میشد که خدا رو شکر به همت شیرزنانی این اتفاق نیافتاد!
و اما مردان امیدوار مطمئنا قطع امید نکرده اند و به دنبال راه حل دیگری برای ... می گردند. هر گاه در جامعه اسلامی عدالت برقرار شد مطمئنا مردان چند زوجی هم می توانند عدالت را بین خانواده هایشان برقرار کنند... پس این مردان همچنان چشم امیدشان از سوی این جامعه و قوانینی که زنان در آن مظلوم واقع شده اند خواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:1  توسط دریا | 

دارم با خودم تا همین امروز و این لحظه دوستا و گاها دشمنای دوست نمامو میشمرم، ۱ ۲ ۳ ۴... تعداد از دست در رفته واقعا شمردنی نیست، اول دوستاییم تو ذهنم میان که از قدیم ارتباط همچنان حفظ شده که مثلا این گروه از نوع برتر هستن! که ادامه این ارتباط با اعمال شاقه همراه بوده و احتمالا اگر دوستیی ۱۴ سال ادامه داشته در این بین کدورتهایی هم پیش اومده که به قهرهای شاید ۲ساله هم رسیده! و ادامه مجدد ارتباط برای خواسته های مادی بوده و نه از روی حس رفاقت و... این مثل هم اینجا معنی پیدا میکنه، این دغل دوستان که میبینی مگسانند گرد شیرینی! (حالا این شد دسته برتر)
عده ای دیگر از دوستان توی مقطع زمانی خودشون بودن و با تغییر شرایط مکانی و زمانی (محیط کار و...) زود فراموش شدن یا فراموش شدم! این دسته از دوستان هم حداقل چون فرصتی برای نشون دادن چهره واقعی به ظاهر دوستی نداشتن جزو گروه های خوبی از دوستی یاد میشن!
سعی میکنم هیچوقت دوستانی که از اول رگ و ریششون توی ناتو بازی و... بوده واسه خودم یادآور نشم چون به سادگیه خودم و بی وجودی اونها افسوس میخورم و ثمری نداره جز نوعی افسردگی مقطعی!
اما این بین یه دسته از دوستان (دشمنان دوست نما) بودن و شاید هستن، که بدجور یادگاری هایی میذارن که داغش هیچوقت از ذهن و دل پاک نشه! همیشه مدت ها بعد از خاتمه این دوستی ها با خودم کلنجار میرم که مشکل از من بوده یا از طرف مقابل؟! اکثرا این دوستیها از جایی شروع میشه که شخصیت مقابل وانمود میکنه که خودش رو توی وجود تو پیدا میکنه (و شاید اسمشو میذارن عشق) و چه جالب که این نوع دوستیها زودتر از همه رنگ میبازن!  و بعضی از این در میان که میخوان کمکت کنن و تا اوج ببرنت چون وجود تو براشون از خودشون مهم تره... ولی وقتی معنی این اوج رو میفهمی که باید تیکه تیکه های وجودتو از زیر پای این و اون جمع کنی وقتی میفهمی که باید گوشتو بگیری و لال بشی...

امشب نه از سر بیکاری، بلکه برای پیدا کردن معنای ارتباطات به آرشیوم مراجعه کردم... متاسفانه دسترسی به گذشته دورتر نبود اما با یادآوری که شد به خودم نهیبی زدم تا کی تکرار مکرراتی تلخ و ...؟!
کاش آرشیوی برای تمامی دوستانم در ذهنم داشتم تا با برخوردی تازه با شخصی تازه اون رو از اول در یک گروه جای میدادم و در همون حد نادوستی دست دوستی رو میفشردم!
کاش بتونم دوست واقعیم رو دریابم...

غم دریادلان رابا که گویم؟
                        کجا غمخوار دریا دل بجویم؟
                                                   دلم دریای خون شد در غم دوست
                                                                                 چگونه دل از این دریا بشویم؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 6:22  توسط دریا | 
جویند همه هلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است آن هم رویت
---

سخن گوی که ارزش آن بیش از خاموشی است!
و در خموشی حرفی است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:49  توسط دریا | 
در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
خم شو شاخه نزدیک
"سهراب سپهری"
------------------------------------------------
من که صبوری بلد نیستم چطور صدایم را، دردم را، در گلو خفه کنم؟
من که امتحان شدن را نمی دانم  و نمی توانم، چطور انتظار گشایش دارم؟
من که خواستم دیگری شوم، چه شد دیگری از من گریخت؟
من که بیانم بی غرض بود، چرا با غرض ورزی به عقب رانده شدم؟
من که... خواستم باشم آنچه او میخواهد اما... پس
خواستم مثل شمایان دورنگ باشم اما دورنگی هم بلد نبودم، پس همان بهتر که بیرنگ شوم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:12  توسط دریا | 

بارها  دوستان در مورد اسم وبلاگ و معنای اون سوال کردند، که اکثرا این سوال همراه با نوعی تمسخر همراه بوده!
---
دعایی نیست که استجابت نشود، (البته دعایی که با شرایط صحیح درخواست شود)  فقط نوع استجابت دعا با چیزی که در نظر ماست گاهی متفاوت است. ممکن است عوض مستجاب شدن چیزی که در ذهن ماست بلایی دفع شود و یا اجر دعا را در آخرت چندین برابر دریافت کنیم! و ای کاش حسرت، که کاش هیچکدام از دعاهایمان در دنیا برآورده نمیشد! چنانچه آقای بهجت نیز فرمودند: «گاهی مصلحت در غیر تعجیل است و گاهی مصلحت در تبدیل به احسن است، داعی خیال می کند مستجاب نشده است و اهل یقین میفهمند.»
از زیاده گویی که بگذریم منظور از انتخاب این اسم دعایی است که هیچ مومنی شک بر استجابت آن ندارد:

کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد         سـوار صـاعـقـه پـا در رکـاب خـواهد شد؟
کدام جمعه ز تاثـيـر تـابـش خورشـيـد         دلي که يخ زده از غصه ، آب خواهد شد؟
کدام جمعه ز عـطر بهشتي گل ياس         بـهـار غــرق شـمـيـم گــلاب خواهد شد؟
کدام جمعه بـگـو يـا مــحــول الاحـوال         در آسـمـان و زمـيـن انـقلاب خواهد شد؟

در آستانه میلاد دوازدهمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت مهدی (عج) بیایید برای تعجیل در ظهورش دعایی که از امام سجاد(ع)  برای استجابت دعا نقل شده صدمرتبه زمزمه کنیم:

الهی کيف ادعوک و انا انا؟ و کيف اقطع رجائی منک و انت انت؟
الهی اذا لم أسئلک فتعطينی فمن ذا الذی اسئله فيعطينی؟
الهی اذا لم ادعوک فتستجيب لی فمن ذا الذی ادعوه فيستجيب لی؟
الهی اذا لم اتضرع اليک فترحمنی فمن ذا الذی اتضرع اليه فيرحمنی؟
الهی فکما فلقت البحر لموسی عليه السلام و نجيته، اسئلک أن تصلی علی محمد و اله و أن تنجينی مما انا فيه و تفرج عنی فرجا عاجلاً غير اجل بفضلک و رحمتک يا ارحم الراحمين.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

پایگاه اطلاع رسانی حاج محمد رضا آقاسی در نظر دارد روز سه شنبه ، مورخه 29/5/87 مصادف با 17 شعبان المعظم برنامه بزرگداشتی از ساعت 18 الی 20 ،  تحت عنوان " آینه سرخ " به همراه افتتاح سایت اطلاع رسانی بسیجی آزاده " حاج محمد رضا آقاسی " برگزار نماید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:2  توسط دریا | 

امروز سعادت حضور در جلسه نقد وبلاگها رو پیدا کردم.
یاد تمرین های والیبال افتادم که دایره می ایستادیم و مربی به نوبت با هر کدام از بچه ها پاس و ساعد کار می کرد و بقیه به گپ خود مشغول بودند. در این جلسه به جای توپ میکروفون پاس داده میشد و (آقای شیرعلی) نقش مربی را ایفا میکردند.
در تمرینات والیبال لااقل در انتهای تمرین یا پاس را یاد میگرفتیم یا ساعد را! ولی در این جلسه به خوبی یاد گرفتیم که چگونه از هر مطلبی به هر نحوی که شده برای اینکه خالی از عریضه نباشد سوالی بیرون بکشیم و شنونده پاسخش فقط خودمان باشیم و شاید یکی دو نفر به صورت فرمالیته دستی زیر چانه گذاشته و در کادر دوربین قرار بگیرند.

به نظر شما بهتر نیست در این دوساعت وبلاگهای بیشتری مورد نقد قرار بگیرد و سوالهای اصولی تر و از پیش تعیین شده ای مطرح شود تا بار علمی جلسه بالاتر رود و با دستی لااقل نیمه پر از جلسه خارج شویم؟ (البته ناشکری هم که نکنم با دستی پر از تنقلات از جلسه خارج شدم)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:53  توسط دریا | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
...

هر کسی در طول دوران زندگیش دوره سیاهی رو پشت سرگذاشته و من این دوره رو در سایه ای روشن گذراندم... خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه که آدم گاهی نمیتونه از زیر این همه رنگ و ریا به این راحتی زشتی و پلشتی رو ببینه.
خدایا اینان که امیدی به هدایتشان نیست حداقل بلا را دور گردان!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:8  توسط دریا | 

طی اخبار منتشره در هفته گذشته از طریق دایره زنگی قرار بر این شد به عنوان اعتراض به دولت فعلی فلاشرها راس ساعت ۹ تا پنج دقیقه و به مدت یک هفته روشن باشد!
 و اما... ساعت ۹ در خیابان دریغ از یک فلاشر حتی از کاروان های عروس هم خبری نبود. حتی خبری از پیکان جوانان گوجه ای با فلاشر دست ساز هم نبود!
این کانال کذایی که با حربه های مختلف سعی کرد مردم رو برای اعتراض بکشونه توی خیابون ها وقتی دید مردم ایران تنبل تر از این حرفا هستن راه فوق العاده ای از خود تراوش کرد که تنها با فشاری اندک به یک دکمه تظاهرات فلاشری بزرگی برپا شود.  

نتیجه: بایستی برای تحقق اهدافشان گامی فراتر برداشته و برای این ملت تنبل و تن پرور فلاشرها را لمسی کنند! اگر چه ما ضمانت نمیکنیم که در این صورت نیز نتیجه مثبت دریافت کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:49  توسط دریا | 

چندی پیش شخصی با مشخصات (وبلاگ دلشدگان) در یکی از پستهام کامنتی گذاشتند راجع به مسعود ده نمکی! بگذریم که این موضوع باعث بحث و جدل هایی بین من و دلشدگان شد.
بعد از گذشت نگاه خصمانه ما به هم، ایشون از جلساتی صحبت به میان آوردند که با قضاوت زودبهنگام من این جلسات رو وقت گذروندن و مسخره دیدم.
بارها از طرف دلشدگان به این جلسات دعوت شدم و من هر بار بی تفاوت تر از کنارش گذشتم تا یکی دو هفته اخیر فقط برای ارضاء حس کنجکاویم بدم نمیومد یک بار این جلسه رو تجربه کنم که با کوچکترین اتفاق از رفتن به این جلسه منصرف میشدم. اما این هفته و دیروز خسته و بیحوصله از قم برگشته بودم و  مهمونی همسایه و طرح زوج و فرد و هزار بهانه و دلیل مثل همیشه منو از رفتن به این جلسه وامیداشت، اما اینبار با اصرار دلشدگان مواجه شدم و بالاخره خودم رو در جلسه دیدم، نیم ساعت آخر رسیدم ولی به خیلی چیزها رسیدم...

وارد که شدم اول از همه سید بزرگواری (حاج آقای واحدی) توجهم را جلب کرد که ایشون بزرگ و استاد مجلس بودند. جلسه تمام شد و من از دلشدگان خواستم من رو تا جایی همراهی کنند چون راهو بلد نبودم. ایشون در این مسیر، جلسه نیمه تمام را برای من تمام کردند و من ماندم و دری گشوده شده که اگر باز دو دستی نبندم این در را!

در وبلاگ هم اندیشی متن و محتوای جلسات هر هفته آپدیت می شود:
 هم اندیشی (جلسات روزهای شنبه)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:51  توسط دریا | 


این دو عکس واسه یه هفته پیشه که تازه داداشم لباساشو تحویل گرفته بود... داداش محمدرضا قبل از اعزام

ببینین داداشمو اما چشمش نکنین
و حالا شاید به صورت و توی تصویر نشون نده اما بعد از یه هفته داداشم نصف شده بود
بگردم الهی... نشد از کف پاش عکس بندازم چه تاولی

چقدر چهرش غمگینه

انشالله زود برگردی
با اوصافی که شنیدم پرندک بد جاییه خدا قسمت هیچکدوم از جوونای ماهی مثل داداشم نکنه!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:8  توسط دریا | 

امروز داداشم رفت...

با یه لیوان آب که نه سطل پر از آب رفتم جلوی در اینقدر طول کشید که ریختم توی باغچه دوباره پرش کردیم. چشمای داداشم قرمز شده بود اول فکر کردم گریه کرده بعد یادم اومد که از دیروز صبحش تا امروز ساعت ۱۱ نخوابیده... خیلی سعی کردم گریم نگیره و البته موفق شدم اخرین لحظات خواستم باهاش روبوسی کنم اما بازم از این گریه بی وقت ترسیدم... وقتی سوار ماشین شد گفت: چون میگذرد غمی نیست. جمله ای که توی وبلاگش هم نوشته!

بعد از اینکه رفتن تا اخر شب تقریبا بیرون بودم الان که برگشتم جای خالیش حس شد. انشالله که بسلامتی برگرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:52  توسط دریا | 

امشب فهمیدم خیلی پرتم. امشب خودمو با خیلیا مقایسه کردم و دیدم تبدیل به چه موجودی شدم دور از همه چیز!

من امشبو مثل خیلی شبای دیگه از دست دادم در حالی که اطرافیانم رو هر کدوم به طریقی در تب و تاب این شب میدیدم. اما امشب یه صحنه ای منو لرزوند و اشکامو روی گونه هام جاری کرد. این یکی دو روز زیاد از خونه میرفتم بیرون همیشه نزدیک خونه یه صحنه ای میدیدم که احساس میکردم برای ایام فاطمیه دارن تدارک میبینم... اما نرفتم جلو گازشو گرفتم و رفتم و تنها چیزی که زیرلب گفتم این بود که ای بابا مردم چه حوصله ای دارن. یه بار دیگه از جلوی این بساط عزاداری رد شدم اما بازم به خودم نیومدم فقط به دوستم گفتم اوه چه خبره مردم واسه یه شربت خودشونو کشتن. حرفم تموم نشده بود که با یک اشاره به اونجا کشیده شدم. منم رفتم به نیت شربت ولی وقتی دیگه مجبور شدم از ماشین پیاده شم خواستم وارد فضایی بشم که تا قبل از اون لحظه احساس میکردم یه نوع بچه بازی و سرگرم کردن مردمه. وقتی رفتیم تو وقتی به مداحیی که از بلندگو پخش میشد و صحنه ای که یکباره منو با خودش جایی برد که تازه بتونم این شبو درک کنم تنم لرزید... این خونه مادرمه؟ این خونه سرورمه؟ لرزیدم که چرا همیشه اینقدر دیر به خودم میام اینجا کجاست برای چی برپاشده این همه ادم با این همه چشمای تر همه واسه شربت بودن؟! خدایا من چقدر دور شدم چقدر حقیر شدم چقدر... در آخر شربت نخورده از اونجا نرفتم. وقتی سوار ماشین شدم تا خواستم دنده عقب بگیرم یه ماکسیما پشتم پارک کرد یه پسر مو بلند و خانواده ای که تقریبا حجابی ازشون دیده نمیشد... (اومدم توی دلم بگم اینا دیگه واسه شربت...) که یه دفه صدای یه خانم از ماشین بلند شد که به راننده که در حال دویدن برای گرفتن شربت بود گفت: اگه شده یه لیوان هم بگیر همه ازش واسه تبرک میخوریم. خدایا من از همه کمتر بودم از همه خوارتر و...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:21  توسط دریا | 

 

دوستی گفت صبر کن زیراک                  صبر کار تو خوب زود کند
آب رفته به جوی  باز آرد                     کارها به از آن چه بود کند

گفتم ار آب رفته باز آید                       ماهی مرده را چه سود کند

       

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط دریا | 
 

ابر پرباران به دريا مي گفت: من اگر نبارم تو کجا دريايي؟

 در دلش خنده کنان دريا گفت ابر پرباران تو خود از مايي!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط دریا | 
 

زندگی زیباترین واژه است.

 زندگی هدیه ای است از طرف خداوند و نحوه زندگی کردن ما نیز هدیه ای است به خدا!

یاس، غم، بیزاری، افسوس، خستگی و... کفر است به این موهبت

چه راحت کافر می شویم... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:40  توسط دریا | 
یادت هست آن شب تاریک و طوفانی که برای فرار از ترس به من تلفن زدی  و گفتی: "همه در و پنجره ها به لرزه در آمده اند و من بیشتر... درخت ها که تکان می خوردند خیال می  کنم یکی پشت این پنجره هاست و هر لحظه امکان دارد وارد شود." از ترس صدایت می لرزید و گاهی آنقدر لرزان می شد که حرف هایت نامفهوم میشد. به من گفتی بیا با هم حرف بزنیم تا مشغول شوم و دیگر نترسم. من هم متناسب با شرایط موجود شروع کردم به تعریف قصه...

یادت می آید که آن قصه وحشتناک را با آن آب و تاب برایت تعریف می کردم و تو  آن قدر ترسیده بودی که لام تا کام حرف نمی زدی و حتی صدای نفست هم در نمی آمد همچنان قصه را ادامه میدادم و از اینکه تو اینچنین میترسی لذت میبردم که سرانجام به اوج وحشت قصه رسیدم و صدای جیغی برخاست... ولی عجیب بود! صدا شبیه صدای انسان نبود!!! این جیغ ممتد مثل اینکه قطع شدنی نبود و فقط گوشم را آزار میداد. خودم در وحشت آن قصه درمانده بودم که فهمیدم این صدای جیغ تو نیست... اصلا تو نیستی... و من برای خط قطع شده قصه تعریف میکردم و از بوق ممتد تلفن احساس شادی میکردم که تو ترسیده ای...

دوباره تماس گرفتم و پرسیدم تا کجای قصه را شنیدی؟ و آنگاه که پرسیدی کدام قصه؟! دلم میخواست هیچگاه دست به این گوشی کذایی نبرم و استعدادهای وحشت زایم را اینچنین بروز ندهم... 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:5  توسط دریا | 
تحمل این حال را ندارم... تحمل بی حوصلگی را ندارم

دلم برای خودم سنگ شده... خلقم تنگ شده

کاش برام دعا کنین...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:55  توسط دریا | 

با احرامی سیاه به طوافی سپید می رویم

طوافی در لیالی عشر. به انتظار عاشورا. حتی اذا مطلع الفجر

نظاره ی طواف سیاه پوشان به  دور ضریح شش گوشه زیباتر است یا تماشای قطعه قطعه شدن بدن برادر از تل زینبیه؟

چه کسی سزاوار تر است بگوید «ما رایت الا جمیلا»؟

طواف راستین همان طواف عاشورا بود که به طول انجامید.

طوافی با لبان تشنه که عاشقان را یکی یکی به مسلخ عشق برد.

نماز طواف در برابر بازتاب اشعه آفتاب از سرنیزه ها چه شیرین است! و چه گواراتر است آنگاه که سجده شکرش  با شهادت قرین شود!!

خوشا به حال دلیری که پیش از همه پای در وادی شهادت نهاد تا ساقی اش رسول خدا شود! گوارایش باد شرابی که برای همیشه سیرابش ساخت.

عباسی که هروله کنان دجله و فرات را سعی کرد حسن ختام سعی اش نه حلق نه تقصیر بلکه شکاف فرقش بود و ذکرش یکسره شرمندگی اهل خیمه. چه پر سوز کمر امام را شکست!

زمینی که سوغات عباس را بلعید چه می شد اگر زیر پاهای علی اصغر زمزمی جاری می کرد؟

خدا رمی کند جاهلانی را که هدف رمیشان سبط رسول خدا شد و قربانی کند ملعونی را که ذبحش قربانی سیدالشهدا شد.

همه در طوافند و ما تماشاگریم.

با چشمانی گریان به زائران می نگریم.

اشک هایمان را به آسمان می فرستیم تا ابری شود سایبانی بر سر اسرا باشد.

با گریه هامان فراتی می سازیم مملو از اشک هایی پر از داغ که اگر به دهان احدی از آن قبطیان برسد خونی جگرسوز شود.

کاش خدا اینقدر صبور نبود و همان روز انتقامشان را می گرفت تا قلب پر از کینه ما با هر بهانه بیهوده خنجر نکشد.

اگر جای خدا بودم روزه ی روزه داران عاشورا را به افطار نمی کشاندم.

قلبمان پر از خون است با اینکه شاهد عاشورا نبودیم. خدایا دلهای داغدارمان را با زیارت مهدیش و نظاره انتقامش تکسین بخش.

تا کی سرگردان باشیم؟

و تا کی بگوییم؟ «این الطالب بدم المقتول بکربلا؟»

خدایا!

خودت نوای «هل من ناصر ینصرنی» را اجابت کن و دلهای ندبه خوانان را آرام گردان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 3:0  توسط دریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زبانم گویاست!

قفسم هم طلاست!

بر این ارزد که دلم تنهاست؟!

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
آرشیو موضوعی
ادعیه و احادیث
آموزه های روانشناسی
آیین دوستیابی
شعر
دانستنی ها
متفرقه
پیوندها
لبگــــــــــزه
مستندسازی
فلسفه رسانه
سوز محبت
الهه نور
خاکستر سرد
حاج علی
عشقی برای معشوق
به جهنم افکار خوش آمدید
هم اندیشی
همه وجود من
طلبه های ونوسی
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
بیت دیفندر
ققنوس
دریچه ای به سوی ملکوت
مستر خالیبند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان