![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
مدتهاست که میخوام در مورد بزرگمردی بنویسم که توی این دور و زمونه کمتر مثلشون پیدا میشه و امشب فرصت رو غنیمت میشمرم و تا جایی که ذهن یاری کنه از بزرگ منشی های ایشون مینویسم. بزگترین و برترین خصیصه این مرد تواضع ایشونه که در مقام و مرتبه ایشون تواضع خالصانه داشتن کار هر کس نیست! این که میگم نیست برای اینه که هستن زیاد کسایی که ادای تواضع رو در میارن اما در شرایط خاص متوجه میشیم که این فروتنی هم نوعی ریا... و اینکه ایشون با تمام مشغله هایی که دارن همیشه برای دوستان و خویشان فرصت دارند یعنی وقت میذارن، وقتی با خودم و اطرافیان مقایسه میکنم میبینم همیشه از بهانه نداشتن وقت و کم لطفیهایی که در حق دوستان و اقوام میکنیم دم میزنیم در حالی که این شخصیت محبوب و دوستداشتنی در بدترین شرایط هم باز هم در حق دیگران کوتاهی نمیکنن. من هیچوقت ایشون رو در محل کار ندیدم اما در این مورد هم تعریفهای دور از چاپلوسی زیاد شنیدم و یقین من رو نسبت به این باور بیشتر کرد که ایشون از معدود افرادی هستند که حب جاه و مقام باعث تکبرشون نشده. ایشون غیر از این که در کار و سیاست زبانزد هستن مرد فرهنگ و اندیشه هم هستند. کتب اشعار و مابقی تالیفاتشون نشوندهنده شخصیت ادبی والای ایشون نیز هست. و خوشا به سعادت ایشون... برای رفتن راه بزرگان از جمله ائمه خداوند الگوهایی چون ایشون نزدیکتر به ما قرار دادن تا عبرت بگیریم و راه برای رسیدن به کمال مطلوب هموارتر بشه. انشالله که توفیق استفاده داشته باشیم. مطالبی که نوشتم جزئی از بزرگمنشیهای ایشون بود و این قلم قاصر بیش از این توان گفتن نداشت. به هرحال برای آشنایی بیشتر با ایشون لینکشون رو میذارم. آدرس وبسایت: http://vahedinet.com/ آدرس وبلاگ: http://labgazeh.parsiblog.com/ (تیتر هم بیتی از اشعار ایشون هست) ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بعدا نوشت: از اونجایی که کم و بیش دارم متهم به پاچه خواری میشم این قسمت اضافه میشه که مدتها پیش قصد داشتم در مورد آقای واحدی بنویسم در مورد تمام خصلت های خوبشون که واقعا نایابه. به کسی گفتم میخوام بنویسم همون لحظه بهم گفت پاچه خوار! با شنیدن این کلمه به کل پشیمون شدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:44 توسط دریا |
|
|
حافظ گفته:
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آيتي در وفا و در بخشش
هر که بخراشدت جگر به جفا همچو کان کريم زر بخشش
کم مباش از درخت سايه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش
از صدف ياد دار نکتهي حلم
هر که ببرد سرت گهر بخشش سخته اما بیاین تو این ماه سعی بر بخشش و بخشیدن داشته باشیم. حتی اگه حق با ما باشه چی میشه که پیش قدم بشیم تا کدورتها رو پاک کنیم.
من از امشب شروع میکنم هرچه باداباد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:2 توسط دریا |
|
|
شب نیمه شعبان هشت سال پیش بود که خونه یکی از دوستام جنوب شهر رفتم. البته از صبح روز قبل نیمه شعبان مهمان این دوست بودم.
مرحوم سید بن طاووس میفرماید: در یک سحرگاه در سرداب مطهر (منزل حضرت در سامرا) از حضرت صاحب الامر ارواحنافداه این مناجات را شنیدم که می فرمود: ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:41 توسط دریا |
|
|
((یک دوست ناسازگار اما صمیمی مثل ترکشی فرو رفته در نخاع است. تحملش دردآور است و بیرون آوردنش فلج کننده.)) این جمله زیبا از سیدحسن حسینی منو یاد یکی از دوستام انداخت و این احتمال به ذهنم خطور کرد که سیدحسن حسینی هم با برخورد با دوست من این جمله در ذهنش تداعی شده. دوستی ۱۲ساله که دیشب هم تا دیروقت بحث های تکراری رو مرور میکردیم و نتیجه این صحبت طولانی تنها یک کلمه بود ((بگذریم)) و این کلمه چقدر خووب به داد آدم میرسد وقتی که پنبه در گوشش تا آخرین تونلهای توردتوی گوشش فرو کرده و دائم میگوید بگو چه کنم؟! و من از این همه گفتنها و نشنیدنهایش خسته شدم خستــــــــــــــــه!!! ترسی شیرین بر من بخاطر نوشتن این پست رخنه کرده که شاید بیاید و بخواند شاید که اینبار چشمانش را نبندد. ناسازگاریش را از جهت خودخواهیش میبینم. به عنوان مثال وقتی برای تفریح همگی بیرون می رویم و در رفتن به جای مشخصی اتفاق نظر داریم این دوست مثلا برای دیدن یکی از دوستان خود یا خرید یا هر منافع شخصی جایی دیگری را پیشنهاد میدهد که واقعا حال همه ما گرفته میشود وقتی هم نظرش را رد میکنیم به اندازه ای حال ما را با رفتارش میگیرد که ترجیح میدادیم ای کاش پیشنهاد ش را می پذیرفتیم تا شاید کمتر حالمان اینطور گرفته شود. و البته این دوست ما با داشتن و تعویض انواع دوستان جانبی با عمری کوتاه و زودگذر پدر تجربه را درآورده اما همچنان همچون یک بچه بی تجربه از پند گرفتن تجربه هاس... و چیزی که همیشه باعث بحث های سردردآور ما می شود همین است و اینکه بیشتر اوقات حرمت دوستی چندین ساله مان فدای دوستان دو روزه او می شود و بعد از آن پشیمانی و بعد از مدتی تکرار مکررات و.... تا حالا فکر کردید که چند تا از این مدل دوستا دور و برتون هستن و با همه اخلاقهای بدشون کنار اومدید و یه طورایی عادت کردید و شاید حتی دیگه بدی این رفتارها به چشمتون نمیاد مگر اینکه چشمتون به جمله ای که امشب چشم من بهش افتاد بیافته و یادآور... بشه! نوشتن در مورد رفتارهای منحصر به فرد این دوست زیاد بود دوستی که خیلیها یه جورایی با زبانی ناصح ازم خواستن تا این دوستی رو تمام کنم اما مجدد میرسم به جمله قصار بالا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:3 توسط دریا |
|
|
دکتر سید محمود علوی فرزند آیت الله حاج سید رضا علوی، چهارم اردیبهشت 1333 در لامِرد فارس متولد شد و در سن دو سالگی با خانواده به نجف اشرف (محل تحصیل پدر) عزیمت کرد و تحصیلات ابتدایی و سال های اول متوسطه را در دبستان و دبیرستان علوی ایرانیان در نجف گذراند.
علاقمندان به کسب اطلاعات و شناخت بیشتر و کاملتر از نقطه نظرات و دیدگاههای دکتر علوی می توانند به سایت شخصی ایشان مراجعه نمایند: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:52 توسط دریا |
|
|
به پیشنهاد یک دوست این پست رو مینویسم: تنها جمله ای که اول و آخر مـــــرا آرام میکند و به واسطه آن لبانـــم را به مهر سکوت محکوم کردم این بود: بنابر، این آیه قرآن تنها صبر پیشه میکنم: وَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ تهمت از رذايل اخلاقى است که از عدم اعتدال قواى درونى انسان پديد مى آيد که عواملی چون (حسد)، (ترس از مجازات)، (طمع)، رذايلى هستند كه موجب ارتكاب اين رفتار زشت از آدمى مى شوند. گاه انسان از روى حسادت به كمالى كه در ديگرى وجود دارد به متهم ساختن وى اقدام مى كند تا به اين وسيله كمال او ناديده گرفته شود. گاه به سبب واهمه اى كه از مجازات در برابر كرده زشت خويش دارد، به ديگرى اتهام مى زند و گاه حرص و طمع براى رسيدن به مقام و رتبه متهم، او را به تهمت وا مى دارد؛ البته توهم و بدگمانى پديد آمده از نيروى درونى «واهمه» که در همه این موارد نقش مهمى را ايفا مى كند.تهمت مايه نابودى حريم برادرى و روابط انسانى ميان افراد جامعه بشرى است و جو عدم اعتماد و ترس از اطمينان را فراهم مى سازد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:2 توسط دریا |
|
|
کلاس ادبیات شروع شد، با توجه به توصیفاتی که از بچه های ترم قبل شنیده بودم ذهنیت کاملا خاص و تعریف شده ای از این استاد تو ذهنم بود. استاد نسبت به ادبیات فارسی شدیداً تعصب داشت. ادبیات رو اینطور تعریف و تقسیم کرد: 1- اخلاق 2- فرهنگ و تمدن 3- کلیه نوشته ها (آثار مکتوب + ادبیات شفاهی) و توضیحاتی در این سه مورد داد که در نوع خودش برای من خیلی جذاب بود. می گفت که چطور می شه از نوع نوشتار و طرز برخورد و تکلم یه نفر به شخصیت و فرهنگ و سطح تحصیلاتش پی برد. یه فرصتی داد تا توی ذهنمون اطرافیانمون رو سرچ کنیم و نوع صحبت و نوشتارشون رو با فرهنگ و تحصیلاتشون منطبق کنیم. توی این سرچ من به شخصی برخوردم که هم ادعای فرهنگ داره و هم تحصیلات! اونم در چند رشته و چند مدرک تحصیلی... اما جور در نمیومد. نه رفتارش در عمل نشون دهنده یه آدم بافرهنگ بود و نه نوشتارش... چندی از جملات این بنده خدا رو که در دسترس بود میذارم. خداییش شما چه نمره ای به ادبیاتش _که به قول استادمون برگرفته از فرهنگ و تمدنش هست_ میدین؟ (یک جلسه فرهنگی در برابر حجوم بی دلیل و بی پایه ی... مطلب زیبا و قابل تعملی بود به هر حال ان شا’ ا... با وجود فشارهای شدید در میدان محسنی برگذار شد اعمال خلاف ارف روحانیت و تشویش اذهان عمومی که این خود از مصادیق بارز منکر و توحین غیر مستقیم به مذهب و مسلمین است که این نیز خود از مصادیق توحین به روحانیت است. لازم به ذکر است تعدادی از طرفتاران آمریکا در آن تحصن ها داد میزدند شما همتون لنگه همین چه اونا چه تویی که طرفتاری میکنی مانتو خانومها قراره از یک مترو ده سانت تسویب شده کمتر شه آن شبها عابرو داری کنند) البته بگذریم از جمله بندیهاشون که الی ماشالله پر از عیب و نقص و اشتباه هاییه که ممکنه برای هرکسی حین تایپ کردن پیش بیاد. اگر بعضی اشتباهات رو با چند جمله مثال زدم خواستم با این تکرار نشون بدم که این شخص از روی حواس پرتی و... مرتکب این اشتباهات نشده. و حال اینکه ایشون با ادبیات فوق العاده شون شعر هم می سرایند. البته من منکر ابتکار و خلاقیت این شخصیت نمی شم. ابتکاری که در جای جای اشعارشون به چشم می خوره. یکی از عناصر خلاقیت که در شعر امروزه مطرح می شه بحث هنجارشکنیه که به وضوح در شعر ایشون دیده می شه. البته ایشون یک مقدار زیاد در بحث وزن و قافیه و ردیف هنجار شکنی کردن و کلا هنجار شعرو شکستن. و باید به خاطر این فتح باب بهشون تبریک گفت!!! تنها فرقشون با نیما و شاملو اینه که اونها قالب های جدیدی رو به وجود اوردن ولی این آدم خلاق در همون قالب های قدیمی و نیز با همون زبان قدیمی هنجارشکنی های شگفتی صورت داده که متاسفانه از ذکر مثال معذورم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:46 توسط دریا |
|
|
امشب و اینروزا وقتی دلم خیلی میشکست و از ته دل میشکست از خودم پرسیدم چه راحت میشه دل آدمارو شکست! یعنی منم تا حالا دلی رو شکستم و خودم خبر ندارم؟!
خواستم امشب همینجا از همه اونایی که با یه حرف یا یه رفتار ازم دلخور شدن و رنجیدن بخشش بخوام! ولی گاهی پیش اومده حرفی رو زدم نه به قصد و نیت خاصی اما دوستان فکر کردن من نیتی غیر از خیر و خوبی دارم و اونوقت واقعا حق دارن ازم دلخور باشن... منم امشب از خودم دلخورم از اینکه چه راحت خیلیها رو از خودم رنجوندم بدون اینکه خودم بفهمم!!! امیدوارم اونایی که باید منو حلال کنن... ----------------------------------------------------------------------------------------------- با این حال که این پست رو با منظور واضحی گذاشتم، دوستان ـ البته به ظاهر دوستان ـ نه تنها نخواستند عذرخواهی منو ببیند و بپذیرند بلکه از در تلافی و احتمالا همراه با اغراض شخصی وارد شدند. اگر اینجا نه خواستم و نه تونستم که از خودم دفاع کنم، عاقبت این جریان رو به اون دنیا می سپارم، البته امیدوارم بعضی ها به اون دنیا اعتقاد داشته باشند و به خودشون بیایند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 1:25 توسط دریا |
|
|
با عرض معذرت به کسایی که میان پست رو بخونن به درخواست یک دوست فعلا این پست رو حذف کردم تا ببینم نتیجه چی میشه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 3:2 توسط دریا |
|
|
کاش نمی رفتم یا شایدم نباید ساده بر خورد میکردم شاید اگه مثل خودشون قلمبه سلمبه می حرفیدم کمتر متهم میشدم... دیگه دیگه ما ایرانی ایم با تمدنی نمیدونم چند هزار سوله راستش چرا، من طنز مینویسم اما نیومده بودم اونجا راجع به این بحث کنم هی رد میشدم اما اونا... خب دوستان جواب های قشنگ رو به جواب های درست ترجیح میدن آره اگه در جواب سوال اینکه چرا وبلاگت مشکیه ولی طنزه باید میگفتم من این رنگ رو انتخاب کردم تا خنده را در اوج ظلمت موجود در جامعه به عرصه ظهور برسانم یا در مورد روزنامه ها باس میگفتم من تیتر روزنامه ها رو برداشتم و مسترخالیبند رو ساختم تا این واقعیت رو القا کنم که روزنامه های ما یک مشت دروغ و هذیان به خورد مخاطب می دهند یا اگر اهدافم رو سیاسی معرفی میکردم وای خدای من الان اسطوره شده بودم در مورد پست سپاه هم همینطور من جواب های درست رو دادم نه قشنگ رو ولی اون ها این رو نمیخواستند اکثرا از سوالایی که میپرسیدند منتظر جواب هایی بودند که خودشون در نظر گرفته بودند نه جواب های من خلاصه اینجور برداشت شد که من میپیچونم من از خیلی سوالا سعی میکردم زود رد شم تا سوالای اصلی برسه سوالا در مورد پست ها اما... امان از آرمان های طنز والا در نهایت فهمیدم که من یه پست فقط دارم اونم سپاهه بازم دم آرش گرم که این یکی رو پرسید دوست داشتم اون عقبی های همیشه ساکت سوالاشونو بپرسند اما یه سری سوال های اینجوری و بعدش هم جناب درخشنده در دوکون رو بست گویا جایی قرار داشت یا حوصله نداشت .... ولی اون برگه هایی که پخش شد خوب بود سوالای تو برگه ها خیلی بهتر از سوالای تو جلسه بود
این ها بخشی از سخنان مسترخالیبند بود با یکی دیگر از دوستان که برای من ارسال کرد اینگونه به نظر میرسد که او محق است او ساده بود و کسی در آن جلسه به دنبال چنین چیزی نبود او جدی گرفته نشد با این که وبلاگ محبوبی به حساب می آمد با آن سوال ها و آن طرز گفتار ها کسانی که تاکنون یک کلمه طنز ننوشته بودند و احتمالا مطالعاتی هم نداشته اند قصد داشتند به مسترخالیبند درس طنزشناسی بدهند. از همه جالب تر هم دکتر بود. با اون سوالاتش بهش برخورده بود که اومده خزعبل نقد کند. خوشش نیامد که مسترخالیبند از یک بی ادب چیزی آموخته است و این صداقت را تقبیح کرد. آخرش هم گفت تو به کاری که میکنی اعتقاد نداری و این حرفا جالبه از نظر گذاشتن خالیبند ایراد میگیرفت اما نمیگفت وقتی خودش برای وبلاگ مسترخالیبند نظر نمیده پس چرا ... همچین صحبت از نوشتن میکرد انگار کسی نمیداند که او چگونه استفراغ واژه را در وبلاگش به کار میگیرد.
مستر : نمیدانم آخر نفهمیدم به تعداد آدما طنز وجود داره یا طنز فقط یه سبک نوشته است با آرمان بالا آخر نفهمیدم من خوب میپیچونم یا تو بازجویی کم میارم راستش تا آدم این پشت نشینه یه سری چیزا رو نمیفهمه
شنیدن این چیزا از زبان خالیبند جالب بود چرا که او مثلا رفیق و محبوب جمع منتقدین بود پس وای به حال بیچاره های قبل از این... آخرشم نفهمیدم هدف آقای درخشنده از پرسیدن سوال شیرینی چی بود در حالی که تیکه های شیرینی روی پاهاش رو هنوز تمیز نکرده بود. شیرینی که میثم از طرف خالیبند گرفت و قرار بود خالیبند به میثم پرداخت کنه مبلغش رو... کسی نپرسید برگه های پرینت وبلاگ کو... چون مسترخالیبند پر رو نبود همین
مستر: همین پست سپاهی رو که این همه هوادار داشت و میخواستن که من پیشتر برم به خیلی ها برخورده بود و من به این گروه دوم بیشتر حق میدم
آری اینجا ساندی است اولین جلسه نقد وبلاگ جلسه ای که با 4 پنج نفر شروع شد در چند جلسه اول به 20 نفر رسید و پس از آن 20 تا 30 نفر رو پوشش داد که 10 نفر آنها که هیات موسس و مدیره اند و دیگر پیشرفتی نداشت.
پینکی: خیلی قدر نشناسند. من اون همه زحمت کشیدم اون همه جون کندم برای جلسه خیلی جاها خودم رو ضایع کردم اما آخرشم یه روز آقای درخشنده گفت از فردا دیگه شما نمیخواد بیاین تقریبا تمام کسایی که الان زیر دست درخشنده اند رو من آوردم تو جلسات اما هیچکدوم به طرفداری از من کاری نکردند.
آری این چنین است. چرا پس از گذشت دو سال این جلسه هنوز در جا میزند؟ چرا بیش از نیمی از نقد شونده ها پس از نقد از جلسه نقد جدا شدند و خیلی هاشان نیز از دنیای وبلاگ منزوی شدند. چرا کسی نظر آنها را در مورد منتقدین نمیپرسد؟ امروزه به هر فرهنگسرایی مراجعه کنید حتی بهترین آنها و درخواست زمان و مکان برای جلسات نقد وبلاگ کنید به آسانی به شما میدهند. هزینه های جلسه را متقبل میشوند و نیز مبلغ مناسبی بابت هر جلسه به برگزار کنندگان تقدیم میکنند. امروزه یا مهمتر از این در زمان های هدر رفته پرشین بلاگ، بلاگفا، میهن بلاگ، فارسی بلاگ، ایران بلاگ، بلاگ اسکای و... همه تشنه ی ساپورت یک جلسه نقد بوده اند و به شدت آماده حمایت بودند. دعوت یک نویسنده در سبک وبلاگ نقد شونده مگر چه هزینه ای دارد. اکثرا رایگان و با هماهنگی امکان پذیر است. چرا که هر هفته که یک نویسنده نمی خواهد بیاید. مثلا نویسنده طنز هر گاه وبلاگ طنزی نقد شد. ای بابا... در این جلسه اگر نقد شونده شیرینی نخرد گویا کسی نخواهد آمد. و به قول آقای درخشنده ارزش گذاری به مخاطب یعنی خریدن شیرینی. حال به نظر شما چرا جلسات اینقدر کرخت و ایستا به نظر میرسد؟ در این جلسات زیر آب زنی، حرف در آوردن برای همدیگه و حسادت و انگیزه تخریب کاملا مشهود است کسی چرا تا کنون نپرسیده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید میترسیده به او برچسبی بخورد. در جلسه نقد هفته گذشته مطرح شد که چه اشکالی دارد که سخنان شما به کسی بربخورد. پس اگر این سخنان به شما برخورد ناراحت نشوید. یکی از دوستان اوضاع را اینطور شرح میدهد:
به نظر میرسد اینجا ضعف مدیریتی وجود دارد. این ضعف ها خواه و ناخواه پای مدیر نوشته خواهد شد. اما از لحاظ شخصیتی شاید جناب درخشنده خواهان آن بوده که درخشنده باشد و بتابد. شاید میخواسته ماه جلسه او باشد که موفق هم بوده است. او جلسه را طوری تنظیم میکند که اگر یک جلسه او نباشد جلسه فلج است. نمیگویم برگزار نمیشود میگویم فلج است. و اینکه خود را کارشناس جلسه میدارد و نظریه کارشناسی میدهد و جای همگان نتیجه گیری میکند نشان از همان درخشندگی است. او دوست ندارد کس دیگری پر و بال داشته باشد و روی او سایه افکند. اخراج پینکی او را بیشتر آلوده ی این اتهام میکند. با یک نظر به هیات مدیره در میابیم که او این سیستم را هم در هیات مدیره پیاده کرده است. در واقع او خود مدیریت میکند و شریک نمیخواهد. هیات مدیره ای مشتمل بر تعدادی جوان که هیچ یک نه سابقه ای و نه ادعایی نسبت به مدیریت دارند. فقط با پشتوانه ای که میگیرند به جنگ وبلاگ های نقد شونده میشتابند.
در این بین افراد موجهی نیز وجود دارند که به خاطر دلایلی بغیر از بار فنی جلسه پای در آن میگذارند. مطلب دیگر اینکه در جلسه صداقت حرف اول را میزند در این بین به بیان خاطره ای از یکی از اعضا میپردازم:
روز 15 دی ماه بود جلسه نقد آیات آسمانی بود جلسه نقد خوبی بود در پایان جلسه رای گیری برای وبلاگ برتر ماه پاییز انجام شد . میبایست از میان جلسات نقد شده یکی انتخاب کنیم. دو تن از دوستانم گفتند بیایید برای خنده هم که شده به وبلاگ رضا ه ک رای دهیم. من میخواستم به درخت بی سایه رای دهم ولی پذیرفتم و خلاصه خودم جای هر سه نفر این وبلاگ رو نوشتم و برگه را تحویل دادم. پس از پایان جلسه اعلام شد که درخت بی سایه وبلاگ برتر شده و کف و هورا و اینا. من نیز به شخصه خوشحال شدم چون حقش بود. پس از جلسه به سراغ شمارشگر آرا (آرش) رفته و پرسیدیم چه خبر؟ راستی رضا ه ک چقدر رای آورده بود؟ گفت هیچی! گفتیم حتی یه دونه؟ گفت نه چیزی نگفتیم دوباره این سوال رو بیرون در و در محوطه کنار کتاب سرا نیز از او پرسیدیم و او دوباره تاکید کرد. راستش من نمیگویم رضا ه ک اول شده یا کس دیگر ... من برتر بودن درخت بی سایه را زیر سوال نمیبرم اما از این شاکی ام... چرا که آن را هم زیر سوال خواهد برد. و با این حساب انگیزه ای برای رای دادن به وبلاگ برتر این فصل ندارم.
آری این چنین است برادر و خواهر گرامی به نظر بنده در نقد جلسات نقد لازم نبود همدیگه رو نگاه کنیم. فقط کافی بود پای درد و دل یکی از همین نقد شده ها بنشینیم. آقای درخشنده، جناب چاکری، حسن خان و دیگران... من هیچ کینه ای نسبت به شما ندارم و این سیاه نامه و شب نامه نیست. این حقیقتی است که چشم ها بروی آن بسته شده است. میتوانید من را دشمن و عقده ای و هرچه بنامید و نوشته ام را توحش الکترونیکی بدانید ولی این ها تنها گوشه ای از حقیقت بود که یا نمیدانید، یا نمیخواهید بدانید و یا میدانید و بروی هم نمی آورید. احساس کردم لازم است یک نفر شجاعانه قربانی این سکوت شود. من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم... تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:26 توسط دریا |
|
|
پریشب یه دفه یه دردی توی گوش سمت چپم و گلوم تیر کشید... نصفه شب که تحملم طاق شده بود به مامان گفتم احتمالا گلوم چرک کرده و... مامان با همه تجربه ش گفت: احتمالا دندونه عقلته! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:35 توسط دریا |
|
|
اصولا و کلا کمتر از خودم و روزمرگی هام توی وبلاگم مینویسم واسه اینکه عقیدم اینه که غیر از یکی دو تا مخاطب خاص واسه کسی دیگه ای نوشته هام حتی ارزش نگاه انداختن هم نداره. این جواب سوال کسیه که ازم خواست از خودم از اتفاقات اطرافم و حتی از خودش بنویسم. اکثرا آدما توی زندگی دنبال این هستن تا خیلی از داشته هاشون رو با کسی شریک بشن، از احساسات گرفته تا مادیات و... اما من هیچوقت نتونستم همه داشته هام رو فقط با یه نفر شریک بشم، چراش رو هم هنوز خودم نتونستم پیدا کنم! اگر اون یه نفر دوست بوده که هیچوقت طعم واقعی دوستی رو نچشیدم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که هیچ دوستی کامل نیست! پس نتونسته شریک همه داشته هام باشه. خواه و ناخواه بخشی از احساسات متعلق به بستگان هست! اما آیا کسی میتونه بگه تمام یا چقدر از احساساتش متعلق به مادرش هست یا همسرش و یا فرزندش؟! مثل بچه ای که با تمام نادونیش وقتی ازش میپرسی مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟ میگه هردو!!! این جواب نه از روی ترسه و نه از روی سیاست! از دل پاک بچه هست و تقسیم احساساتش... اما من در تقسیم احساساتم هم به خطا رفتم و حتی نتونستم مثل یه بچه سه ساله تفکیک و تقسیم کنم. از این همه مغلطه که بگذریم میرسم به اتفاقات اخیر و سوالایی که واسم پیش اومد. ۱ـ دوست چندین ساله ای که کم کم داشت فراموش میشد اینروزها خودش را خووب می نمایاند به نظر شما چرا؟؟؟!!!! (تیتری رو که انتخاب کردم به این متن هیچ ربطی نداره واسه اینکه ربطش به بی ربطیشه) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:41 توسط دریا |
|
|
آن روزها دوستی ها پایدار!
عهدها محکم و ناگسستنی! محبت ها به رنگ واقعیت! دل ها صاف و یکدست! فریب فقط در بین دشمن! این روزها دشمنی ها پایدار! باید باور کنم که آنروزها گذشت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1:39 توسط دریا |
|
|
"هرگز در مقام تلافی برنیایید زیرا در آن صورت به خویشتن زیادتر از آنها آسیب خواهید رسانید" این جمله رو از یه کتاب خونده بودم که توی پستای اولیم هم منبعش رو نوشتم. (ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم فی الدنیا و الاخره والله یعلم و انتم لاتعلمون): (کسانی که دوست دارند زشتی ها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذاب دردناکی برای آنها در دنیا و آخرت است و خدا می داند و شما نمی دانید.) ( ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المومنات لعنوا فی الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم): (کسانی که زنان پاکدامن و بی خبر (از هرگونه آلودگی) و مومن را متهم می سازند در دنیا و آخرت از رحمت الهی به دورند و عذاب بزرگی برای آنهاست.) شهید مطهری در تفسیر این آیات فرمودند: تمامی گناهان یا در دنیا و یا در آخرت مورد مجازات واقع می شوند اما تنها گناهی که هم در دنیا و هم در آخرت نتیجه اش آشکار می شود "تهمت" است و مجازات آن در دنیا رسوایی است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:15 توسط دریا |
|
|
در حالی که دارم مطالعه میکنم صدای تلویزیون و بازم یه کانال کذایی از دایره زنگی دائما تبلیغ میکنه: (روز جمعه یکم آذر ماه ساعت ۱۱ صبح در گلزار شهدای شهرهای تهران، قم، شیراز، آبادان، اهواز تجمع به عنوان بزرگداشت جانبازان و شهدا با شعار "ما هستیم") و تماس های مکرر که ظاهراْ از جانبازان هستن و تشکر ویژه از این کانال که حداقل اونها قدرشون رو میدونن و گاهی همراه با اشک، ناله و... در این بین تماس یکی بیشتر توجهم رو جلب کرد: (من یک جانباز هستم! "با بغض" و افتخار میکنم که از مرز و بوم میهنم دفاع کردم و... اما این دولت و این حکومت ما را به...) خلاصه از این جور حرفا! حالا واقعا با این اوصاف چی میشه گفت؟ یعنی واقعا اون شخصی که پشت دوربینه به واقع دلش واسه شهدا و جانبازای ما میسوزه و آهی که میکشه از ته دله یا از سیاست دل؟ وقتی بلند میگه من به شما جانبازان افتخار میکنم قصدش چیه؟! واقعا کسی هست که باور کنه حرفاشونو؟ یعنی دیگه اینبار چیزی پیدا نکردن که دست به دامن شهدا و جانبازان شدن تا از این راه مردم رو به تظاهرات وادارن؟ قصدشون اینه که اینبار قشر مذهبی و جنگ دیده رو هم به اون عده سیاه دل از خدا بی خبر اضافه کنن؟! من که به هیچ نتیجه ای نرسیدم. فقط خدا عاقبت همه مارو ختم به خیر کنه با این همه فریبکار... دیگر هوای روزهای جبهه در سر نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:39 توسط دریا |
|
|
در حالی می نویسم که یه ذهن پر از علامت سوال و مخدوش راحتم نمیگذاره. هنوز نتونستم درک کنم که این (من) باید خودش رو با خدایش، جامعه اش، اطرافیان اش... وفق دهد یا ...؟! من امشب آمدم تا در گه تو خدایا آمدم تا راز خود را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:41 توسط دریا |
|
|
بالاخره ماده ۲۳ حذف شد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:1 توسط دریا |
|
|
دارم با خودم تا همین امروز و این لحظه دوستا و گاها دشمنای دوست نمامو میشمرم، ۱ ۲ ۳ ۴... تعداد از دست در رفته واقعا شمردنی نیست، اول دوستاییم تو ذهنم میان که از قدیم ارتباط همچنان حفظ شده که مثلا این گروه از نوع برتر هستن! که ادامه این ارتباط با اعمال شاقه همراه بوده و احتمالا اگر دوستیی ۱۴ سال ادامه داشته در این بین کدورتهایی هم پیش اومده که به قهرهای شاید ۲ساله هم رسیده! و ادامه مجدد ارتباط برای خواسته های مادی بوده و نه از روی حس رفاقت و... این مثل هم اینجا معنی پیدا میکنه، این دغل دوستان که میبینی مگسانند گرد شیرینی! (حالا این شد دسته برتر) امشب نه از سر بیکاری، بلکه برای پیدا کردن معنای ارتباطات به آرشیوم مراجعه کردم... متاسفانه دسترسی به گذشته دورتر نبود اما با یادآوری که شد به خودم نهیبی زدم تا کی تکرار مکرراتی تلخ و ...؟! غم دریادلان رابا که گویم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 6:22 توسط دریا |
|
|
جویند همه هلال و من ابرویت گیرند همه روزه و من گیسویت از جمله این دوازده ماه تمام یک ماه مبارک است آن هم رویت --- سخن گوی که ارزش آن بیش از خاموشی است!
و در خموشی حرفی است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:49 توسط دریا |
|
|
در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است درخشش میوه درخشان تر وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند پنهان ترین سنگ سایه اش رابه پایم ریخت و من شاخه نزدیک از آب گذشتم از سایه به در رفتم رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب شکستم و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام خم شو شاخه نزدیک "سهراب سپهری" ------------------------------------------------ من که صبوری بلد نیستم چطور صدایم را، دردم را، در گلو خفه کنم؟ من که امتحان شدن را نمی دانم و نمی توانم، چطور انتظار گشایش دارم؟ من که خواستم دیگری شوم، چه شد دیگری از من گریخت؟ من که بیانم بی غرض بود، چرا با غرض ورزی به عقب رانده شدم؟ من که... خواستم باشم آنچه او میخواهد اما... پس خواستم مثل شمایان دورنگ باشم اما دورنگی هم بلد نبودم، پس همان بهتر که بیرنگ شوم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:12 توسط دریا |
|
|
بارها دوستان در مورد اسم وبلاگ و معنای اون سوال کردند، که اکثرا این سوال همراه با نوعی تمسخر همراه بوده! کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد سـوار صـاعـقـه پـا در رکـاب خـواهد شد؟ در آستانه میلاد دوازدهمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت مهدی (عج) بیایید برای تعجیل در ظهورش دعایی که از امام سجاد(ع) برای استجابت دعا نقل شده صدمرتبه زمزمه کنیم: الهی کيف ادعوک و انا انا؟ و کيف اقطع رجائی منک و انت انت؟ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت : پایگاه اطلاع رسانی حاج محمد رضا آقاسی در نظر دارد روز سه شنبه ، مورخه 29/5/87 مصادف با 17 شعبان المعظم برنامه بزرگداشتی از ساعت 18 الی 20 ، تحت عنوان " آینه سرخ " به همراه افتتاح سایت اطلاع رسانی بسیجی آزاده " حاج محمد رضا آقاسی " برگزار نماید.
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:2 توسط دریا |
|
|
امروز سعادت حضور در جلسه نقد وبلاگها رو پیدا کردم. به نظر شما بهتر نیست در این دوساعت وبلاگهای بیشتری مورد نقد قرار بگیرد و سوالهای اصولی تر و از پیش تعیین شده ای مطرح شود تا بار علمی جلسه بالاتر رود و با دستی لااقل نیمه پر از جلسه خارج شویم؟ (البته ناشکری هم که نکنم با دستی پر از تنقلات از جلسه خارج شدم)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:53 توسط دریا |
|
|
نمی دانم چه می خواهم بگویم هر کسی در طول دوران زندگیش دوره سیاهی رو پشت سرگذاشته و من این دوره رو در سایه ای روشن گذراندم... خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه که آدم گاهی نمیتونه از زیر این همه رنگ و ریا به این راحتی زشتی و پلشتی رو ببینه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:8 توسط دریا |
|
|
طی اخبار منتشره در هفته گذشته از طریق دایره زنگی قرار بر این شد به عنوان اعتراض به دولت فعلی فلاشرها راس ساعت ۹ تا پنج دقیقه و به مدت یک هفته روشن باشد! نتیجه: بایستی برای تحقق اهدافشان گامی فراتر برداشته و برای این ملت تنبل و تن پرور فلاشرها را لمسی کنند! اگر چه ما ضمانت نمیکنیم که در این صورت نیز نتیجه مثبت دریافت کنند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:49 توسط دریا |
|
|
چندی پیش شخصی با مشخصات (وبلاگ دلشدگان) در یکی از پستهام کامنتی گذاشتند راجع به مسعود ده نمکی! بگذریم که این موضوع باعث بحث و جدل هایی بین من و دلشدگان شد. وارد که شدم اول از همه سید بزرگواری (حاج آقای واحدی) توجهم را جلب کرد که ایشون بزرگ و استاد مجلس بودند. جلسه تمام شد و من از دلشدگان خواستم من رو تا جایی همراهی کنند چون راهو بلد نبودم. ایشون در این مسیر، جلسه نیمه تمام را برای من تمام کردند و من ماندم و دری گشوده شده که اگر باز دو دستی نبندم این در را! در وبلاگ هم اندیشی متن و محتوای جلسات هر هفته آپدیت می شود: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:51 توسط دریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:8 توسط دریا |
|
|
امروز داداشم رفت... با یه لیوان آب که نه سطل پر از آب رفتم جلوی در اینقدر طول کشید که ریختم توی باغچه دوباره پرش کردیم. چشمای داداشم قرمز شده بود اول فکر کردم گریه کرده بعد یادم اومد که از دیروز صبحش تا امروز ساعت ۱۱ نخوابیده... خیلی سعی کردم گریم نگیره و البته موفق شدم اخرین لحظات خواستم باهاش روبوسی کنم اما بازم از این گریه بی وقت ترسیدم... وقتی سوار ماشین شد گفت: چون میگذرد غمی نیست. جمله ای که توی وبلاگش هم نوشته! بعد از اینکه رفتن تا اخر شب تقریبا بیرون بودم الان که برگشتم جای خالیش حس شد. انشالله که بسلامتی برگرده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:52 توسط دریا |
|
|
امشب فهمیدم خیلی پرتم. امشب خودمو با خیلیا مقایسه کردم و دیدم تبدیل به چه موجودی شدم دور از همه چیز! من امشبو مثل خیلی شبای دیگه از دست دادم در حالی که اطرافیانم رو هر کدوم به طریقی در تب و تاب این شب میدیدم. اما امشب یه صحنه ای منو لرزوند و اشکامو روی گونه هام جاری کرد. این یکی دو روز زیاد از خونه میرفتم بیرون همیشه نزدیک خونه یه صحنه ای میدیدم که احساس میکردم برای ایام فاطمیه دارن تدارک میبینم... اما نرفتم جلو گازشو گرفتم و رفتم و تنها چیزی که زیرلب گفتم این بود که ای بابا مردم چه حوصله ای دارن. یه بار دیگه از جلوی این بساط عزاداری رد شدم اما بازم به خودم نیومدم فقط به دوستم گفتم اوه چه خبره مردم واسه یه شربت خودشونو کشتن. حرفم تموم نشده بود که با یک اشاره به اونجا کشیده شدم. منم رفتم به نیت شربت ولی وقتی دیگه مجبور شدم از ماشین پیاده شم خواستم وارد فضایی بشم که تا قبل از اون لحظه احساس میکردم یه نوع بچه بازی و سرگرم کردن مردمه. وقتی رفتیم تو وقتی به مداحیی که از بلندگو پخش میشد و صحنه ای که یکباره منو با خودش جایی برد که تازه بتونم این شبو درک کنم تنم لرزید... این خونه مادرمه؟ این خونه سرورمه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:21 توسط دریا |
|
|
دوستی گفت صبر کن زیراک صبر کار تو خوب زود کند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 توسط دریا |
|
|
ابر پرباران به دريا مي گفت: من اگر نبارم تو کجا دريايي؟ در دلش خنده کنان دريا گفت ابر پرباران تو خود از مايي!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:10 توسط دریا |
|
|
زندگی زیباترین واژه است. زندگی هدیه ای است از طرف خداوند و نحوه زندگی کردن ما نیز هدیه ای است به خدا! یاس، غم، بیزاری، افسوس، خستگی و... کفر است به این موهبت چه راحت کافر می شویم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط دریا |
|
|
یادت هست آن شب تاریک و طوفانی که برای فرار از ترس به من تلفن زدی و گفتی: "همه در و پنجره ها به لرزه در آمده اند و من بیشتر... درخت ها که تکان می خوردند خیال می کنم یکی پشت این پنجره هاست و هر لحظه امکان دارد وارد شود."
یادت می آید که آن قصه وحشتناک را با آن آب و تاب برایت تعریف می کردم و تو آن قدر ترسیده بودی که لام تا کام حرف نمی زدی و حتی صدای نفست هم در نمی آمد همچنان قصه را ادامه میدادم و از اینکه تو اینچنین میترسی لذت میبردم که سرانجام به اوج وحشت قصه رسیدم و صدای جیغی برخاست... ولی عجیب بود! صدا شبیه صدای انسان نبود!!! این جیغ ممتد مثل اینکه قطع شدنی نبود و فقط گوشم را آزار میداد. خودم در وحشت آن قصه درمانده بودم که فهمیدم این صدای جیغ تو نیست... اصلا تو نیستی... و من برای خط قطع شده قصه تعریف میکردم و از بوق ممتد تلفن احساس شادی میکردم که تو ترسیده ای... دوباره تماس گرفتم و پرسیدم تا کجای قصه را شنیدی؟ و آنگاه که پرسیدی کدام قصه؟! دلم میخواست هیچگاه دست به این گوشی کذایی نبرم و استعدادهای وحشت زایم را اینچنین بروز ندهم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:5 توسط دریا |
|
|
تحمل این حال را ندارم... تحمل بی حوصلگی را ندارم
دلم برای خودم سنگ شده... خلقم تنگ شده کاش برام دعا کنین...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:55 توسط دریا |
|
|
با احرامی سیاه به طوافی سپید می رویم طوافی در لیالی عشر. به انتظار عاشورا. حتی اذا مطلع الفجر نظاره ی طواف سیاه پوشان به دور ضریح شش گوشه زیباتر است یا تماشای قطعه قطعه شدن بدن برادر از تل زینبیه؟ چه کسی سزاوار تر است بگوید «ما رایت الا جمیلا»؟ طواف راستین همان طواف عاشورا بود که به طول انجامید. طوافی با لبان تشنه که عاشقان را یکی یکی به مسلخ عشق برد. نماز طواف در برابر بازتاب اشعه آفتاب از سرنیزه ها چه شیرین است! و چه گواراتر است آنگاه که سجده شکرش با شهادت قرین شود!! خوشا به حال دلیری که پیش از همه پای در وادی شهادت نهاد تا ساقی اش رسول خدا شود! گوارایش باد شرابی که برای همیشه سیرابش ساخت. عباسی که هروله کنان دجله و فرات را سعی کرد حسن ختام سعی اش نه حلق نه تقصیر بلکه شکاف فرقش بود و ذکرش یکسره شرمندگی اهل خیمه. چه پر سوز کمر امام را شکست! زمینی که سوغات عباس را بلعید چه می شد اگر زیر پاهای علی اصغر زمزمی جاری می کرد؟ خدا رمی کند جاهلانی را که هدف رمیشان سبط رسول خدا شد و قربانی کند ملعونی را که ذبحش قربانی سیدالشهدا شد. همه در طوافند و ما تماشاگریم. با چشمانی گریان به زائران می نگریم. اشک هایمان را به آسمان می فرستیم تا ابری شود سایبانی بر سر اسرا باشد. با گریه هامان فراتی می سازیم مملو از اشک هایی پر از داغ که اگر به دهان احدی از آن قبطیان برسد خونی جگرسوز شود. کاش خدا اینقدر صبور نبود و همان روز انتقامشان را می گرفت تا قلب پر از کینه ما با هر بهانه بیهوده خنجر نکشد. اگر جای خدا بودم روزه ی روزه داران عاشورا را به افطار نمی کشاندم. قلبمان پر از خون است با اینکه شاهد عاشورا نبودیم. خدایا دلهای داغدارمان را با زیارت مهدیش و نظاره انتقامش تکسین بخش. تا کی سرگردان باشیم؟ و تا کی بگوییم؟ «این الطالب بدم المقتول بکربلا؟» خدایا! خودت نوای «هل من ناصر ینصرنی» را اجابت کن و دلهای ندبه خوانان را آرام گردان. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 3:0 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|