![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
((یک دوست ناسازگار اما صمیمی مثل ترکشی فرو رفته در نخاع است. تحملش دردآور است و بیرون آوردنش فلج کننده.)) این جمله زیبا از سیدحسن حسینی منو یاد یکی از دوستام انداخت و این احتمال به ذهنم خطور کرد که سیدحسن حسینی هم با برخورد با دوست من این جمله در ذهنش تداعی شده. دوستی ۱۲ساله که دیشب هم تا دیروقت بحث های تکراری رو مرور میکردیم و نتیجه این صحبت طولانی تنها یک کلمه بود ((بگذریم)) و این کلمه چقدر خووب به داد آدم میرسد وقتی که پنبه در گوشش تا آخرین تونلهای توردتوی گوشش فرو کرده و دائم میگوید بگو چه کنم؟! و من از این همه گفتنها و نشنیدنهایش خسته شدم خستــــــــــــــــه!!! ترسی شیرین بر من بخاطر نوشتن این پست رخنه کرده که شاید بیاید و بخواند شاید که اینبار چشمانش را نبندد. ناسازگاریش را از جهت خودخواهیش میبینم. به عنوان مثال وقتی برای تفریح همگی بیرون می رویم و در رفتن به جای مشخصی اتفاق نظر داریم این دوست مثلا برای دیدن یکی از دوستان خود یا خرید یا هر منافع شخصی جایی دیگری را پیشنهاد میدهد که واقعا حال همه ما گرفته میشود وقتی هم نظرش را رد میکنیم به اندازه ای حال ما را با رفتارش میگیرد که ترجیح میدادیم ای کاش پیشنهاد ش را می پذیرفتیم تا شاید کمتر حالمان اینطور گرفته شود. و البته این دوست ما با داشتن و تعویض انواع دوستان جانبی با عمری کوتاه و زودگذر پدر تجربه را درآورده اما همچنان همچون یک بچه بی تجربه از پند گرفتن تجربه هاس... و چیزی که همیشه باعث بحث های سردردآور ما می شود همین است و اینکه بیشتر اوقات حرمت دوستی چندین ساله مان فدای دوستان دو روزه او می شود و بعد از آن پشیمانی و بعد از مدتی تکرار مکررات و.... تا حالا فکر کردید که چند تا از این مدل دوستا دور و برتون هستن و با همه اخلاقهای بدشون کنار اومدید و یه طورایی عادت کردید و شاید حتی دیگه بدی این رفتارها به چشمتون نمیاد مگر اینکه چشمتون به جمله ای که امشب چشم من بهش افتاد بیافته و یادآور... بشه! نوشتن در مورد رفتارهای منحصر به فرد این دوست زیاد بود دوستی که خیلیها یه جورایی با زبانی ناصح ازم خواستن تا این دوستی رو تمام کنم اما مجدد میرسم به جمله قصار بالا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:3 توسط دریا |
|
|
به این علت که نمیتونم در جلسه هم اندیشی این هفته حضور داشته باشم و بنابر صحبت های جلسه هفته قبل در مورد عدل الهی و... مطالعاتی داشتم که خلاصه ای از آن را در اینجا مرقوم می فرمایم: حدود سی سال پیش شهیدمطهری برای سخنرانی به دانشگاهی دعوت می شوند و قبل از مراسم از دانشجویان خواسته میشه که سوالاتشون رو مکتوب کنند تا به دست شهید برسه و خودشون از بین سوالها موضوع سخنرانیشون رو انتخاب کنند. آنطوری که خودشون میگن بیشتر سوالها حول این بود که چرا افرادی مثل ادیسون و پاستور و... که خدمات بزرگی را به جامعه بشری داشتند نباید به بهشت بروند؟ و ایشون بنابر سوالای زیاد در این مورد یک فصل مفصل کتاب عدل الهی رو هم به این مورد اختصاص می دهند. ۲ـ افرادی که به خدا و آخرت ایمان دارند و با انگیزه تقرب به خدا کار انجام می دهند و در کار خود خلوص نیت دارند عمل آنها مقبول درگاه الهی است و استحقاق پاداش و بهشت می یابند اعم از آنکه مسلمان باشند یا غیرمسلمان. ۳ـ غیرمسلمانانی که به خدا و آخرت ایمان دارند و عمل خیر به قصد تقرب به خدا انجام می دهند چون از نعمت اسلام بی بهره اند از مزایای استفاده از این برنامه الهی محروم می مانند. از اعمال خیر آنها آن اندازه مقبول است که مطابق دین اسلام است ولی آنچه مجعول است مقبول نیست. ۴ـ عمل خیر مقبول چه از مسلمان چه غیرمسلمان یک سلسله آفت ها دارد که ممکن است بعدا عارض شود و عمل را باطل کند. مثل جحود و عناد و کفر... پس اگر غیر مسلمان عمل خیری کرد و بعدا اسلام به او عرضه شد و عناد ورزید عملش باطل می شود. ۵ـ اعمال خیر افرادی که به خدا و قیامت ایمان ندارند و احیانا برای خدا شریک قائلند موجب تخفیف و احیانا رفع عذاب آنها خواهد شد. ۶ـ طبق آیات و روایات عمل آنگاه خیر و صالح محسوب می شود که از دو جهت فعلی و فاعلی (نیت) حسن داشته باشد. ۷ـ آیاتی که دلالت می کند اعمال منکران قبول نیست منظور انکار از روی لجاج است نه انکاری که صرفا عدم اعتراف و از روی قصور است. ۸ـ به نظر حکما قاصر اگر خداشناس نباشد معذب نخواهد بود و اگر خداشناس باشد و به معاد اعتقاد داشته باشد و عمل خالص قربه الی الله انجام دهد پاداش نیک عمل خویش را خواهد گرفت. پی نوشت: آیات و روایات اثبات کننده این مطالب در کتاب عدل الهی ذکر شده! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:5 توسط دریا |
|
|
مادرم برايم افسانه مي گفت...
پر از شيدايي زمانه؛ لبريز از افسونگري جانانه و من غافل از گذر عمر؛ در كنار جويبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم. روزگار همچنان مي نوشت و من شدم افسانه... من در خيال خود ان رود خروشان بودم و جوانيم سنگهاي صيغلي خفته در بستر روزگار. اما من تنها افسانه اي از ان روزها و رودها بودم... با خاطراتي خيس كه ديگر با چشم جان هم خوانده نمي شدند. من همان روزها هم افسانه اي كهنه بودم كه بارها و بارها در گذشته هاي دور نوشته و فراموش شده بودم و غافل در تكراري جديد ؛از بوي ماندگي ان؛ سرمست مي شدم و خيره در چشمان معصوم كودكم برايش افسانه مي گفتم: افسانه ي قديمي زندگي را... «ورنوس» |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:58 توسط دریا |
|
|
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود. سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:18 توسط دریا |
|
|
دورتر از آنچه بايد پرواز كردم، هراسی مرا فرا گرفت. و چون پيرامونم را نگريستم، تنها زمان همزمانم بود. آنگاه با شتابی فزاينده، به واپس، به سوی خانه پرواز كردم، آنگاه بسوی شما آمدم. برای نخستين بار بهر ديدن شما با خود چشمی آوردم و خواسته های خوب: براستی با دل مشتاق آمدم. شما با پنجاه لكه رنگ، ماليده بر سيما و ساق و ساعد آنجا در برابر حيرتم نشسته بوديد. و پنجاه آينه پيرامونتان، بازگردان و ستايشگر رنگ بازی شما... براستی شما بهتر از صورت خويش كجا می توانستيد صورتكی بر چهره زنيد؟ شما مردم كنونی! چه كس می توانست شما را بشناسد شما نشانه های گذشته را بر سراپای خويش نگاشته ايد. و بر آن نشانه ها، نشانه هايی تازه نقش كرده ايد و اينگونه خود را از نشانه شناسان نهان داشته ايد! و اگر كسی گرده آزما باشد، كجا باور خواهد داشت كه شما را گرده ای هست! گويی شما را از پاره كاغذ ساخته اند و به رنگها پرداخته! همه ی زمانه ها و مردمان از درون پرده های شما با رنگهای گوناگون برون می نگرند. همه ی سنتها و باورها با رنگهای گوناگون از درون حركات شما زبان به سخن می گشاين . هر كه شما را از روپوشها و رنگها و حركاتتان عريان كند، چيزی باز می گذارد بسنده برای رماندن پرندگان براستی من خود آن پرنده ی رميده ام كه يكبار شما را عريان و بی رنگ ديد. .. و من از شما گريختم. آری تلخكاميم از اينست كه شما را نه عريان تاب می توانم آورد و نه پوشيده . شما چگونه می توانيد ايمان داشته باشيد، شما مردم رنگ رنگ. شما كه خود نقش و نگاری هستيد از هر چه تاكنون بدان ايمان داشته ايد. شما دروازه های نيم بازی هستيد كه بر آستانه شان گوركنان به انتظارند. و اينست واقعيت شما: "همه چيز سزاوار آنست كه نابود شود " |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:47 توسط دریا |
|
|
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی. زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران. به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن. گابریل گارسیا مارکز |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:22 توسط دریا |
|
|
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی. دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم. اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید . گابریل گارسیا مارکز |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:9 توسط دریا |
|
|
حافظه ما هیولایی است: از یاد می بری ... او نمی برد. به سادگی چیزها را بایگانی می کند. آنها را برایت نگه می دارد یا از چشمت نهان می کند ... می خواهی چیزی را به خاطر آوری, او پاسخ دلخواه خود را به درخواست تو می دهد. گمان می کنی صاحب حافظه ای هستی, حال آنکه او صاحب توست! «جان ایروینگ»
گر دلی را از شکستن باز دارم, بیهوده زنده نخواهم بود, اگر درد کسی را تسکین دهم یا مرهمی بر زخمی نهم, یا سینه سرخی بی رمق را به آشیانه برسانم, بیهوده زنده نخواهم بود. «امیلی دیکینسن» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:33 توسط دریا |
|
|
میزان انسانیت انسان این است که چقدر می خواهد و می تواند انسان را دوست بدارد. «اشلی منتاگو» آدمها فقط در یک چیز مشترکند: متفاوت بودن «رابرت زند»وقتی با انگشت کسی را نشان می کنیم, به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته اند. «لوییس نیزر» عشق آنشی می افروزد که بیزاری نمی تواند آن را خاموش کند. «الا ویلر ویلکاکس صداقت, نخستین فصل دفتر دانایی است «تامس جفرسن» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:25 توسط دریا |
|
|
بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند رهایشان کنیم آزادشان کنیم. انسان ها باید درک کنند که هیچ کس با کارت های علامت دار بازی نمی کند گاهی می بریم گاهی هم می بازیم. منتظر نباشید چیزی را به شما برگردانند منتظر نباشید قدر تلاشتان را بدانند. نبوغتان را کشف کنند عشقتان را درک کنند. چرخه ها را ببندید. نه به خاطر غرور یا بی قابلیتی یا برتری جویی به خاطر آن که آن چیز دیگر در زندگی تان جای نمیگیرد در را ببندید موسیقی را عوض کنید خانه را تمیز کنید غبارها را بتکانید. دیگر آن کسی نباشید که بودید و کسی بشوید که هستید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:52 توسط دریا |
|
|
الهی داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند و نه قلم یارد به تحریر رساند الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است. الهی نه خاموش می توان بود و نه گویا. در خاموشی چه کنیم در گفتن چه گوییم؟ آیت الله حسن زاده آملی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:11 توسط دریا |
|
|
وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها می رسد فقط به سادگی بگو "همه اش تقصیر من بود". (جکسون براون)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:53 توسط دریا |
|
|
هزار تلاش انسان به اندازه یک تقدیر کارساز نیست. (نیچه)
بسیاری بخاطر برآیند هنجارهای درونی شان بین نمای سپید و پاکی در اشتباهند. (اورود) مردم با شخص ما دوست نیستند بلکه با سعادتمان دوست هستند. (ناپلئون بناپارت) دروغ مثل برف است هر چقدر آن را بغلتانید بزرگ تر می شود. (ولتر) بهترین زمان برای کنترل احساس لحظه ی شروع آن است. (آنتونی رابینز)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:12 توسط دریا |
|
|
سعادت دیگران بخش مهمی از زندگی ماست.
رنان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:45 توسط دریا |
|
|
گذشت زمان آدمی را پیر نمی سازد بلکه ترک آرمان ها و کمال مطلوب هاست که ما را فرتوت و افتاده می کند ژنرال دوگاس مک آرتور |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:42 توسط دریا |
|
|
دوستان جدید پیدا کنید اما دوستان قدیمی را هم حفظ کنید. اینها نقره و آنها طلا هستند.
پرمودابترا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:40 توسط دریا |
|
|
آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد نخست می باید ایستادن راه رفتن دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند. نیچه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:30 توسط دریا |
|
|
درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان. گفت: از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت این دعای خیرست تو را و جمله مسلمانان را.
ای زبر دست زیر دست آزار گـرم تا کی بماند این بازار بـه چـه کـار آیدت جهانـداری مردنت به که مردم آزاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط دریا |
|
|
کاغذ سفید را هرچقدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت. گاهی وقت ها از نردبان بالا می رویم تا دستهای خدا را بگیریم، غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نرده ها را محکم گرفته که ما نیافتیم. خدواند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگر... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:43 توسط دریا |
|
|
آلبرت انیشتین: ما چهل میلیون بهانه برای شکست داریم ولی یک دلیل محکم نداریم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:22 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|