![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
آن دوست گریز شاید درمانده از تلخی نوازش دستانی مرموز در جستجوی آیینه تا بیاموزد صیقل وجودیش را روزنه ای نمودار می شود راه... راه کجاست؟ راه خداست!؟ ----------------------------------------- هیچ می دانی چرا چون موج شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 4:4 توسط دریا |
|
|
(1)
مبارکه خسته نباشی محمود از اولم لیاقت تو این بود آمار رایو ترکوندی امسال بساط جشنتو باید به پا کرد کارتای دعوتو سفارش بدیم کروبی خواب مونده دوباره انگار بهش نگین که درصدش چقدره عروس و دومادم دارن میرسن ماشالله ماشالله چقده شیک شدن بازی تموم شمشیرا رو بندازید «ما بردیم و ما بردیم و ما بردیم (۲) پوسترای موسویو می کََنن موسوی جون بیکار نشین یه گوشه طرفدارات حوصلشون سر میره حلوا و چیزبرگر و خرما بده دنیا همینه دیگه گریه نکن دیدی که احمدی زورش می چربید حالا دیگه گذشته ها گذشته بسه دیگه گریه نکن عزیزم «ما بردیم و ما بردیم و ما بردیم (3) سرو صدا و جیغ سبز و بوق بوق در پی تبلیغای توهین آمیز همین الان خبر رسید که امروز کی بود می گفت که امنیت نداریم؟ بسه دیگه جمش کنید تموم شد دیگه زمون قلدری تمومه بازم اومد که دستا رو رو کنه گفته بودم محاله کم بیاره «ما بردیم و ما بردیم و ما بردیم» (۴) خدمت کاندیداهای عزادار والا ما که شماها رو دوس داریم جامعمون یه روز خوش ببینه حقیقته دیگه باید قبول کرد حالا که روی آمریکا کم شده مگه صلاح ملتو نمی خواین؟ همینجوری رو قولتون وایسادین؟ بازم خدا به داد ملت رسید «ما بردیم و ما بردیم و ما بردیم» شعری از: انسیه السادات هاشمی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:58 توسط دریا |
|
![]() (1)
اول کار چن تا گلایه دارم
تو چار سالی که بنده روی کارم
سیصد و بیست هزار تا تهمت زدن
گفتم که دندون رو جگر بذارم
حالام که سه به یک جلوم وایسادن
گرچه محاله بنده کم بیارم
به جای اینکه برنامه بیارن
دروغ میگن فقط رو کار و بارم
سه ماهه که شورشو در اوردن
البته من موسویو دوس دارم!
ولی واسه حرف زدن از اعتیاد
من نمیرم یه بازیگر بیارم
مجبورم امروز یه چیزایی بگم
قضاوتو به خودتون می سپارم
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه»
(2) بنده کلامو مختصر می کنم
بگم که احساس خطر می کنم
پر از فساد و فقر و بدبختیه
به هرکجا که من نظر میکنم
مملکتو رو آقا به چیز کشونده
من دارم احساس خطر می کنم
الان دیگه هیش کی دوسش نداره
اگه الان نیام ضرر می کنم
منم بخوام برم دهات بگردم
یه کاپشن قدیمی بر می کنم
یه تیکه سبزِ سبزِ سبزِ سبزه
هرجایی که بنده سفر می کنم
طرفداراش همه پایین شهرین
وقتی که صحبت از هنر می کنم ـ
یه چیز گنده منفجر می کنن
بله من احساس خطر می کنم!
اخر حرفم از همین تریبون
ملتمونو با خبر می کنم :
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه»
(3)
مرد حسابی دروغم کجا بود؟
حرف حسابه همشم به جا بود
آی میرحسین! من از شما می پرسم
وقتی نخست وزیریتون به را بود
اون موقع که همه گرسنه بودن
تورما آمارشون بالا بود
خون جوونامونو که می ریختن
حرف جنابعالی، استعفا بود
اون موقع احساس خطر نکردی؟
غیرتت اون زمونا پس کجا بود؟
میرحسین جان من شما رو دوس دارم
نگید که این کار، کار آمریکا بود!
بنده تعجب می کنم که میگین
زمان من قانونا رو هوا بود
می خوای بگم قانونو کی شکسته؟
می خوای بگم پولا پیش کیا بود؟
می خوای بگم زمین چرا گرون شد؟
می خوای بگم کی بود که مافیا بود؟
بنده یه پرونده دارم می شناسید
بگم؟ بگم کی بود؟ کیه شما بود؟
بیقانونی اینه جناب چیز چیز!
تازه اینا گوشه ی ماجرا بود
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه!»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه!»
(4) این آقا بیخودی ستم می کنه
همه رو داره متهم می کنه
عکس زن منو جلوم گرفته
پُش سر هم بگم بگم می کنه
فقط یه کار انگاری یاد گرفته
نقاشیای بانکو جم می کنه
میره همش تو دهاتا می گرده
اینا چی از درد ما کم می کنه؟
«سیب زمینی» وقتی که کم میاره
«چیز» منو فوری علم می کنه
این جیقیله به من میگه یه روزی
پای فلانیو قلم می کنه
بشین بابا اگه اراده کنه
نسلتو از تو دنیا جم می کنه
بله دیگه صدا سیمام دستشه
چیز میکنه تبلیغشم می کنه
دیکتاتور زبون دراز پررو
ببین چجور بگم بگم می کنه
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه!»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه!»
(5)
جناب میرحسین منو نیگا کن
جلوی جمعیت یه کم حیا کن
خون منو دیگه به جوش اوردی
کم توی مملکت خودت رو جا کن
بنده به عنوان جناب شاعر
یه چیز میگم برو باهاش صفا کن
شما که اینقد رو زنت حساسی
غیرتتو تو فیلمتم به پا کن
وقتی می خوای روی زنت زوم کنی
اول برو ناخونشو کوتا کن
همین که بعضیا رو لو ندادم
برو بشین کلی خدا خدا کن
وقتی نشد یه حرفایی رو بگی
فوری برو کروبیو صدا کن
بنده خدا نفس براش نمونده
رحمی به حال پیرمافیا کن
راستی چی شد سیصد ملیون شهرام
توام بیا یه کم از اون دفا کن
ما خودمون این کاره ایم برادر
دست یکی دیگه رو تو حنا کن
اگر خدا نکرده رای اوردی
اول کارای موندتو قضا کن
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه»
(6)
بذاریه کم از قدیماتون بگم
از چیزای از همه پنهون بگم
آدمو مجبور میکنی میرحسین
زور میکنی پشت تریبون بگم
کی بود که آزادیو کله پا کرد
از آدمای تو خیابون بگم
پای کسی شلوار لی می دیدین
جر می دادین بازم براتون بگم؟
فرم سیاه و قهوه ای تیره
از لباسای تحت قانون بگم؟
منم بیام پیام استعفامو
سرخودی و بدون فرمون بگم
جای امام توی خطاب نامه
ملت قهرمون ایرون بگم
امام بگه الان زمان جنگه
ولی به جای بله قربون بگم:
سه تا وزیرمو بدین وگرنه
وگرنه چی؟ نذار براشون بگم
یه چیزایی رو نمیشه اینجا گفت
بعد کلاس بیا تا بیرون بگم
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه!» «سرخ و سفید هرچی میگه دروغه!»
(7)
حالا چرا به چیز و چیز افتادی
خب به خودت فشار نیار زیادی
امشب برو حسابی مشورت کن
فردا با مشت پر بیا نقادی
مناظره با کروبی که مونده
با اون که دیگه توی یه نهادی
تا میتونی احمدیو خراب کن
تو میتونی تو بمب استعدادی
کروبی که هوای وقتو داره
توام که رو حرف خودت وایسادی
که همچنان مث اونای دیگه
تشنه ی خون احمدی نژادی
پس چل و پنج دقیقه رو یکسره
بگو آهای مردم حزب بادی
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه»
شعر از: انسیه السادات هاشمی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:11 توسط دریا |
|
|
از بس که بلا سر دعــــــا آمده است از چار طرف سيل بـــــلا آمده است هر جا که نگاه مي کني شيطان است انگار که قحطي خــــــدا آمده است شاعر: جلیل صفربیگی ----------------------------------------------------------------- قابل توجه بعضیا: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:50 توسط دریا |
|
|
تحول دخترونه اون قدیما مقنعه سر میکردی
*
--------------------------------------- تحول پسرونه یه مدتی ریش وسبیل میذاشتی میگفتی که خدارو می پرستی نگا نمی کردی به نا محرما تموم سی دیات قدیمی بودن تو مسجد محل یه بلبل بودی * * * * * * حالا می بینم که سه تیغه کردی تی شرت وشلوار لی تنگ میپوشی محرم و نا محرمو بی خیالش چی شد یهو این رو به اون رو شدی به تیپ اسپرت خودت می نازی زنجیر نقره گردنت می بندی شبیه دخترا شدی حسابی آخه تو ناسلامتی یه مردی ژل بزنی سیخ بکنی موهاتو ؟ دست خودت نبود یهو ول شدی شاعر: زهرا خفاجی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:17 توسط دریا |
|
|
دریا، گرفته همچو منی، دریا!
دریا، اسیر خویشتنی، دریا! دریا! سکوت لایق دریا نیست جز مرگ با سکوت هماوا نیست دریا! چه رودها همه سرگردان دریا! چه بادها همه بی سامان با ضجه های باد چه خواهی کرد با رودهای یاد چه خواهی کرد ویرانه نیستی که غریبانه در انزوای خاک کنی خانه ماتم گرفته خاک بسر ریزی با ناله های جغد درآمیزی دریایی ای شکفته ی بی آرام دریایی ای تموج بی فرجام روشن ترین چراغ زمینی تو با باغ های عشق قرینی تو دل از سرود دوست گسستن چه؟ مردابگونه تلخ نشستن چه؟ پیرانه از چه پشت دوتا کرده نفرین ندانمت به چه ها کرده دانی که هر دل به دعا برداشت نام تو را ستاره ی مهر انگاشت با من بگوی، هر چه که خواهی گفت جان از سکو تمایه ی تو آشفت شرمت نیاید آنکه به خاموشی روزت شود شبی به فراموشی دریا! گشای پنجره هایت را از سر مگیر باز عزایت را هر گوشه از شرارت صیادی سر برکشیده آتش بیدادی خون کبوتران جوان رنگین بر دامنت نشسته ندانی این؟ هر سوی راندگان زدریا را بر باد داده گوهر یکتا را بینی که لب گشوده ولی خامووش بینی که مادرند و تهی آغوش هر عابری گرفته به تیپاشان بشکسته گنج خانه ی دلهاشان دریا، نگویمت چه کن و چون باش! توفنده باش و سرخ تر از خون باش هرگونه باش لیک مباش اینسان دریا، نشسته با دل هر انسان -------- صالح وحدت شعر قشنگی گفته و من طبق معمول چون بلد نیستم بنویسم اما بلدم زیاد شعر بخونم سعی میکنم شعرهایی که به ذهنیتم نزدیکتره بذارم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:57 توسط دریا |
|
|
آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:55 توسط دریا |
|
|
یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 توسط دریا |
|
|
حسرت نبرم به خواب آن مرداب دریایم و نیست باکم از طوفان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:25 توسط دریا |
|
|
عاشق دیوانه ای بودم، که بر دریا زدم اشک گرم و خلوت سرد مرا، نادیده ای بسکه مشغولی بعیش و نوش هستی غافلی دوست می داری زبان بازان باطل گوی را دل بدست آور شوی با مهربانیهای خویش پای بندآز خویشم، مهلتی ای شمع عشق هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست معینی کرمانشاهی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط دریا |
|
|
برای چشم انتظاریهات
برای دیر کردنهات برای آمدن زود و سفر کردن به خوبیهات کمی زود است ولی این ره که از آغاز من دیدم همه اشک و همه آه و همه اندوه بیاد عشق بازیهات تب آلود است و زودش سرد میبینم غم آلود است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط دریا |
|
از: صائب تبریزی |
||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:10 توسط دریا |
|
|
جواب سوالم تو باشی اگر
زدنیا ندارم سوالی دگر که من پاسخی چون تو می خواستم مباد آرزویم از این بیشتر نشستم به بامی که بامیش نیست شگفتا! دلم می زند باز پر نفس گیر گردیده آرامشم خوشا بار دیگر هوای خطر برآن است شب تا به خوابم کشد بزن باز بر زخم من نیشتر دلم جرات اش قطره ای بیش نیست تو ای عشق! او را به دریا ببر! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:53 توسط دریا |
|
|
سی سالِ سیاه را پسِ پشت سپرده ام وُ
هیچ گاه حدودِ حرمتٍ هیچ کس را حتا وقتی که نتوانسته ام تاوان تبسم های تکیده را دلیلی بیابم پایی دراز نداشته ام به خیانت حتا به خیال . همواره با هر کسی که دستی به «یا علی» بخشیده ام آشنای همیشه مانده ام که از پلشتی زاده نگشتهام تاتوان تحملش را در من کسی به جست و جو بنشیند من از دوست داشتن تنها و تنها سهم صداقتم را می خواستم همین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:42 توسط دریا |
|
|
مثل خیالی در خون
و انفجاری در یاد مثل گیاهواری رود انتظار موجی طغیانی تا شستشو کنند و برویند در استوای تشنگی جاودانه یی مثل نگاه دوری و برق هوشیاری با او در انتهای ظلمت بی نامی مثل نگاه کردن و وارستن یا هر چه ساده تر مثل سیاه مستان هر شب بیگانه وار گفتن و گفتن و آنگاه بامدادان از یاد بردن آنهمه گفتن را مانند انفجاری خیل خیالی در یاد اینست آنچه می بینم می دانم می خواهم با او مثل سمندری ست با واژه های آتش نه جاودانه وار او لحظه وار رودآسا جاریست و لحظه های او هم لحظه های گم شدن و مرگست هم لحظه های روشن پیدایی و آنگاه زیستن در لحظه های دیگر تا جاودانگان م. آزاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:54 توسط دریا |
|
|
هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم
امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم فریاد زنان ، ناله کنان عربده جویان زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم چندان که به چشمان سیاهت نگرستم دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را در گور نهفتم به عزایش بنشستم می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست من کشتمش امروز بدین عذر که مستم در پای کشم از سر آشفتگی وخشم روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 3:54 توسط دریا |
|
|
آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:51 توسط دریا |
|
|
همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز همان شرم و همان ناز همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار همان جلوه و رخسار نه پژمرده شود هیچ نه افسرده، که افسردگی روی خورد آب زپژمردگی دل ولی در پس این چهره دلی نیست گرش برگ و بری هست زآب و زگلی نیست هم از دور ببینش به منظر بنشان و به نظاره بنشینش ولی قصه زامید هبایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش مبویش که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند مبر دست به سویش که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند شعر: مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:28 توسط دریا |
|
|
چه میخواهی جهان و مردم آن نیستند مستملک بی اختیار تو بهر کس بنگری دنیای محدودی است دور از اعتبار تو نه فکرش با تو یکسان است و نه با شیوه تو بگذراند زندگانی را بچشم و نحوه ای دیگر می بیند و می سنجد اتفاقات جهانی را نگاه تو فقط از روزنی محدود می بیند جهان و آسمانها را نمی بینی تو هر گز بیشتر از پیشتر دیدی که چشمت دیده است آنرا جهان سرکردگانش بی شمارند و تو هم یک سرکرده ای گم نام میان اینهمه انسان سرگردان که می پیچند در هم تو یک جنبنده ای بی نام چه میخواهی اگر تو زنده ای این موهبت خود فرصتی والاست میان اینهمه سرخورده و وامانده در دنیا زنده ماندن نعمتی زیباست جهان یک بسترپوشیده با کرم است که هر کرمی می بلعد کرم دیگر را ز جان و هستی آن زنده می ماند چو باقی ماند می بلعد ناتوان تر را چه میخواهی اگر فرصت تو را دادند که یکدم زنده باشی زندگی کن زخود و هر چه هستی بیشتر در ابهام بیهوده مشو مغرورزیرکی کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:41 توسط دریا |
|
|
شب، التهاب، عشق، غزل، نقطه چین نامه، جواب، عشق، غزل، نقطه چین سیگار، گریه، خاطره، آب، قرص آتش، عذاب، عشق، غزل، نقطه چین باران ،حیاط، کوچه، خیابان، سکوت روز، اضطراب، عشق، غزل، نقطه چین بد خوب زشت مرگ خدا زندگی پایان سراب عشق غزل نقطه چین ساحل، غروب، خسته، خیانت، دروغ شاعر، طناب ،عشق، غزل، ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 6:34 توسط دریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:19 توسط دریا |
|
|
کسی باور نخواهد کرد
اما من به چشم خویش می بینم که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد نه بیمار است نه بردار است نه درقلبش فروتابیده شمشیری نه تا پر در میان سینه اش تیری کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری لبش خندان و دستش گرم نگاهش شاد تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد اما من به چشم خویش می بینم به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار به آن تلخی که می سوزد تن آیینه در زنگار دارد از درون خویش می پوسد بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت می بارد فرو می ریزد از هم در سکوت مرگ بی فریاد چنین مرگی که دارد یاد؟ کسی آیا نشان از آن تواند داد؟ نمی دانم که این پیچیده با سرسام این آوار چه می بیند درین جانهای تنگ و تار چه میبیند درین دلهای ناهموار چه میبیند درین شبهای وحشت بار نمی دانم ببینیدش لبش خندان و دستش گرم نگاهش شاد نمی بیند کسی اما ملالش را چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را کسی باور نخواهد کرد نمی دانم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 4:14 توسط دریا |
|
|
خورشید زخم خورده، گسسته، گداخته مي رفت و اشك سرخش. بر آب مي چكيد. در بيشه زار دريا، مي گشت ناپديد! ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد! بازيگران شعبده را مي شناختم! فردا دوباره از دل امواج مي دميد! من، خسته، زخم خورده، گسسته... در بيشه زار حسرت خود، مي گداختم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:49 توسط دریا |
|
|
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه جان را مدران مکن ای خسته درین بغض درنگ دل دیوانه تنها دلتنگ پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت اینگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه تنها دل تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه تنها دل تنگ "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:28 توسط دریا |
|
|
نمی دانم چه باید کرد؟!
بمانم یا که بگریزم؟ تو عاقل یا که من دیوانه من یا تو به هر حالی عذاب صحبت عاقل را دیوانه نمی خواهد نخواندی نغمه با ساز من و بی پرده می گویم صدای ضربه قلب من و تو ناهماهنگست نمی دانم چه باید کرد نمی دانم چه باید کرد قسمتی از شعر "مهدی سهیلی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:1 توسط دریا |
|
|
از پيش من برو كه دل آزارم فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:21 توسط دریا |
|
|
کار عمر آسان گرفتم کار عشق آسان نشد! سر بصحرا نهادم بهر دل سامان نشد! ناله را از یاد بردم دیگر این دل دل نماند! سرد و خاموش اوفتادم دیگر این جان جان نماند! دیده بر هر نقش بستم آنجه دیدم آن نبود! با حقیقت پیش رفتم آنچه گفتم آن نشد! قیدها را پاره کردم دردها نقصان ندید! زندگی را هیچ گفتم روشن این زندان نشد! سینه کوشیدم که گردد چون صدف چاک از وفا اشکها غلتید اما گوهر غلتان نشد! اختیار گریه را دادم بچشم خود ولی سیل بنیان کن برون زین چشمه جوشان نشد! بارها رفتم درون گردباد حادثات ابر شد باران فرود آمد ولی طوفان نشد! پیکرم تا حد نابودی زمحنت سوده گشت مشکلی بگشوده زین دندانه سوهان نشد! با اجل میگفت اسکندر که کردیم امتحان با جهانی زور و زر این عمر جاویدان نشد!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:17 توسط دریا |
|
|
آسمان زیر بال اوج تو بود هوشنگ ابتهاج |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 4:15 توسط دریا |
|
|
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست دریایم و نیست باکم ازطوفان دریا همه عمر خوابش آشفته ست شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 4:0 توسط دریا |
|
|
زمستان شد خداحافظ عروسک
خداحافظ عزیز ناز کوچک حلالم کن اگر گفتم سیاهی تو زیبایی تنت از در و پولک چه شبها پای من را قلقلک داد قدم های لطیفت روی قوزک عزاداری به پا می کردی آنگه که ظاهر می شدی بر چشم کودک اگر جن و لولو در شب بیایند میان ترسناکان هم تویی تک اگر برخاست جیغی در مکانی جمال تو هویدا گشته بی شک اگر راهت نمی دادیم در جمع اگر هر جا که بودی می شدی دک مشو غمگین که از آغاز خلقت هراس از تو شده بر قلب ما حک بشارت بادت ای زیبا که دیگر نخواهی خورد از دمپایی ام چک خداحافظ حلالم کن که رفتی خداحافظ تو ای جاندار کوچک تقدیم به تمامی له شدگان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:47 توسط دریا |
|
|
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه ميكني : وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي! پيش از آن كه با خبر شوي! لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود آي ... اي دريغ و حسرت هميشگي! ناگهان چقدرزود دير ميشود! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 3:26 توسط دریا |
|
|
سلام ای غروب غریبانه ی دل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 3:18 توسط دریا |
|
|
ديوانه شبگوي
که دل به نجواي سنگ سپرده بود خواسته هايش در نتوانسته هايش صدايي جز شکستن نداشت اگر کلام خلاصه در اين است مي نويسم از رنج که مي گويم چه مي داني؟ که هيچکس نمي داند بر اين خسته ناگريز چه مي گذرد با دلي سرشار از تکلم دريا و صبري آميخته با درد در پس ابرها مي نشينم و از اندوه خويش با دل تنها محرم راز مي گويم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:53 توسط دریا |
|
|
این سینه چه راز نگفتنی به دل دارد
که بودنم را آراسته هیچ حوصله ای نمی کند به یاری من که برآیی رخنه بر گمان دل می بری درست شاید نگفتمت حکایت غباری را که به ناگه به ستیز جانم برخاسته بود هرچند که می دانم از توان بی علت عشق رها در این چرخش بی بدیل می شوم این سینه مگر چه رازی به جان دارد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:54 توسط دریا |
|
|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است دریا و من چقدر شبیهیم گرچه باز من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا که از اهالی این روزگار نیست "امشب ولی هوای جنون موج می زند دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست" ای کاش از تو هیچ نمیگفتمش ببین دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 6:1 توسط دریا |
|
|
به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گويد نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ قدمي، راه محبت پويد *** خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند ـ در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست . *** به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ نقشه يي شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ حيله پنهانيست . *** زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ *** خنده ها ميشكفد بر لبها ـ تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي همه بر درد كسان مينگرند ـ ليك دستي نبرند از پي درمان كسي *** از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد واژه دوست، گريخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟ *** دست گرمي كه زمهر ـ بفشارد دستت ـ در همه شهر مجوي گل اگر در دل باغ ـ بر تو لبخند زند ـ بنگرش، ليك مبوي لب گرمي كه ز عشق ـ ننشيند بلبت ـ به همه عمر، مخواه سخني كز سر راز ـ زده در جانت چنگ ـ بلبت نيز، مگو *** چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني . *** درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ آب شو، « آه » مگو . *** ديده بر دوز بدين بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است سكه نيرنگ است سكه اي بهر فريب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خرديم و همين زال فلك با چنين سكه زرد ـ و همين سكه سيمين سپيد ـ ميفريبد ما را هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ گفته ام با دل خويش: مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش آسمان با من و ما بيگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه « خويش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فريب ـ « آشنا » بيگانه *** شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت تار پيوند، گسست به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ مهدی سهیلی |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:53 توسط دریا |
|
|
نوای سینه من نای خویش می سوزد چو آتشی که فقط جای خویش می سوزد هنوز در پی یکرنگی رفیقانم دلم به ساده دلی های خویش می سوزد زمهر یکسره ورزیدنم دل مسکین نبرده سود و زسودای خویش می سوزد بچشم کبر مبینم که دانه ای اسپند به یک جرقه سراپای خویش می سوزد مرا زملک محبت جدا نباید کرد چراغ لاله به صحرای خویش می سوزد من آن نیم که بسوزم ببزم گرم کسی دلم در آتش دنیای خویش می سوزد بکنج خلوت خود شور دیگری دارم چو باده ای که بمینای خویش می سوزد شاعر: معینی کرمانشاهی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 1:34 توسط دریا |
|
|
گرمگاهی است روشن و تاریک
خفته خورشید در میان ابر نور او از لابلای توده ظلمت میزند لبخند برآفاق دورادور! می پرد از توده های آتشین موج نگاه تکه های پرفروغ آرزوهای هوس آلود می فریبد نونهال "یاس" صحرایی در دل حساس و پرامیدوار روزنی از شور و شادی بازخواهد شد نغمه ها آغاز خواهد کرد جنبشی در پیکرش بیدار خواهد شد لحظه ای از فقر و نومیدی جدایی می پذیرد قلب مالامال از امید او عشوه ای نازی کند! با عشق خود رسوا شود، نعره ای از دل برآرد، شوق خود افزون کند شدت مستی بر او غالب شود عقل بگریزد و جنون طالب شود مرگ را در او پناهگاهی دهد لحظه هایی بگذرد، در جان او سیری کند وانگه از حرص و حسد تاب تحمل بگسلد جانی شود! جان از کفش بیرون رود مستی به او روی آورد از اینجهان برستم روی، بدانسوی آورد نادم شود! فانی شود... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:2 توسط دریا |
|
|
هرچه دیدیم درین باغ ندیدن به بود هرگل تازه که چیدیم نچیدن به بود هرنوایی که شنیدیم زمرغان چمن چون رسیدیم به مضمون نشنیدن به بود زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود دامن هر که کشیدیم درین خارستان بجز از دامن شبها نکشیدن به بود هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز بود اگر یوسف مصری نخریدن به بود لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است نارسیدن به مطالب زرسیدن به بود جهل سررشته نظاره ربود از دستم ورنه عیب و هنر خلق ندیدن به بود مانع رحم شد اظهار تحمل صائب زیر بار غم ایام خمیدن به بود شاعر: صائب تبریزی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:36 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|