![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
با عرض معذرت به کسایی که میان پست رو بخونن به درخواست یک دوست فعلا این پست رو حذف کردم تا ببینم نتیجه چی میشه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 3:2 توسط دریا |
|
|
کاش نمی رفتم یا شایدم نباید ساده بر خورد میکردم شاید اگه مثل خودشون قلمبه سلمبه می حرفیدم کمتر متهم میشدم... دیگه دیگه ما ایرانی ایم با تمدنی نمیدونم چند هزار سوله راستش چرا، من طنز مینویسم اما نیومده بودم اونجا راجع به این بحث کنم هی رد میشدم اما اونا... خب دوستان جواب های قشنگ رو به جواب های درست ترجیح میدن آره اگه در جواب سوال اینکه چرا وبلاگت مشکیه ولی طنزه باید میگفتم من این رنگ رو انتخاب کردم تا خنده را در اوج ظلمت موجود در جامعه به عرصه ظهور برسانم یا در مورد روزنامه ها باس میگفتم من تیتر روزنامه ها رو برداشتم و مسترخالیبند رو ساختم تا این واقعیت رو القا کنم که روزنامه های ما یک مشت دروغ و هذیان به خورد مخاطب می دهند یا اگر اهدافم رو سیاسی معرفی میکردم وای خدای من الان اسطوره شده بودم در مورد پست سپاه هم همینطور من جواب های درست رو دادم نه قشنگ رو ولی اون ها این رو نمیخواستند اکثرا از سوالایی که میپرسیدند منتظر جواب هایی بودند که خودشون در نظر گرفته بودند نه جواب های من خلاصه اینجور برداشت شد که من میپیچونم من از خیلی سوالا سعی میکردم زود رد شم تا سوالای اصلی برسه سوالا در مورد پست ها اما... امان از آرمان های طنز والا در نهایت فهمیدم که من یه پست فقط دارم اونم سپاهه بازم دم آرش گرم که این یکی رو پرسید دوست داشتم اون عقبی های همیشه ساکت سوالاشونو بپرسند اما یه سری سوال های اینجوری و بعدش هم جناب درخشنده در دوکون رو بست گویا جایی قرار داشت یا حوصله نداشت .... ولی اون برگه هایی که پخش شد خوب بود سوالای تو برگه ها خیلی بهتر از سوالای تو جلسه بود
این ها بخشی از سخنان مسترخالیبند بود با یکی دیگر از دوستان که برای من ارسال کرد اینگونه به نظر میرسد که او محق است او ساده بود و کسی در آن جلسه به دنبال چنین چیزی نبود او جدی گرفته نشد با این که وبلاگ محبوبی به حساب می آمد با آن سوال ها و آن طرز گفتار ها کسانی که تاکنون یک کلمه طنز ننوشته بودند و احتمالا مطالعاتی هم نداشته اند قصد داشتند به مسترخالیبند درس طنزشناسی بدهند. از همه جالب تر هم دکتر بود. با اون سوالاتش بهش برخورده بود که اومده خزعبل نقد کند. خوشش نیامد که مسترخالیبند از یک بی ادب چیزی آموخته است و این صداقت را تقبیح کرد. آخرش هم گفت تو به کاری که میکنی اعتقاد نداری و این حرفا جالبه از نظر گذاشتن خالیبند ایراد میگیرفت اما نمیگفت وقتی خودش برای وبلاگ مسترخالیبند نظر نمیده پس چرا ... همچین صحبت از نوشتن میکرد انگار کسی نمیداند که او چگونه استفراغ واژه را در وبلاگش به کار میگیرد.
مستر : نمیدانم آخر نفهمیدم به تعداد آدما طنز وجود داره یا طنز فقط یه سبک نوشته است با آرمان بالا آخر نفهمیدم من خوب میپیچونم یا تو بازجویی کم میارم راستش تا آدم این پشت نشینه یه سری چیزا رو نمیفهمه
شنیدن این چیزا از زبان خالیبند جالب بود چرا که او مثلا رفیق و محبوب جمع منتقدین بود پس وای به حال بیچاره های قبل از این... آخرشم نفهمیدم هدف آقای درخشنده از پرسیدن سوال شیرینی چی بود در حالی که تیکه های شیرینی روی پاهاش رو هنوز تمیز نکرده بود. شیرینی که میثم از طرف خالیبند گرفت و قرار بود خالیبند به میثم پرداخت کنه مبلغش رو... کسی نپرسید برگه های پرینت وبلاگ کو... چون مسترخالیبند پر رو نبود همین
مستر: همین پست سپاهی رو که این همه هوادار داشت و میخواستن که من پیشتر برم به خیلی ها برخورده بود و من به این گروه دوم بیشتر حق میدم
آری اینجا ساندی است اولین جلسه نقد وبلاگ جلسه ای که با 4 پنج نفر شروع شد در چند جلسه اول به 20 نفر رسید و پس از آن 20 تا 30 نفر رو پوشش داد که 10 نفر آنها که هیات موسس و مدیره اند و دیگر پیشرفتی نداشت.
پینکی: خیلی قدر نشناسند. من اون همه زحمت کشیدم اون همه جون کندم برای جلسه خیلی جاها خودم رو ضایع کردم اما آخرشم یه روز آقای درخشنده گفت از فردا دیگه شما نمیخواد بیاین تقریبا تمام کسایی که الان زیر دست درخشنده اند رو من آوردم تو جلسات اما هیچکدوم به طرفداری از من کاری نکردند.
آری این چنین است. چرا پس از گذشت دو سال این جلسه هنوز در جا میزند؟ چرا بیش از نیمی از نقد شونده ها پس از نقد از جلسه نقد جدا شدند و خیلی هاشان نیز از دنیای وبلاگ منزوی شدند. چرا کسی نظر آنها را در مورد منتقدین نمیپرسد؟ امروزه به هر فرهنگسرایی مراجعه کنید حتی بهترین آنها و درخواست زمان و مکان برای جلسات نقد وبلاگ کنید به آسانی به شما میدهند. هزینه های جلسه را متقبل میشوند و نیز مبلغ مناسبی بابت هر جلسه به برگزار کنندگان تقدیم میکنند. امروزه یا مهمتر از این در زمان های هدر رفته پرشین بلاگ، بلاگفا، میهن بلاگ، فارسی بلاگ، ایران بلاگ، بلاگ اسکای و... همه تشنه ی ساپورت یک جلسه نقد بوده اند و به شدت آماده حمایت بودند. دعوت یک نویسنده در سبک وبلاگ نقد شونده مگر چه هزینه ای دارد. اکثرا رایگان و با هماهنگی امکان پذیر است. چرا که هر هفته که یک نویسنده نمی خواهد بیاید. مثلا نویسنده طنز هر گاه وبلاگ طنزی نقد شد. ای بابا... در این جلسه اگر نقد شونده شیرینی نخرد گویا کسی نخواهد آمد. و به قول آقای درخشنده ارزش گذاری به مخاطب یعنی خریدن شیرینی. حال به نظر شما چرا جلسات اینقدر کرخت و ایستا به نظر میرسد؟ در این جلسات زیر آب زنی، حرف در آوردن برای همدیگه و حسادت و انگیزه تخریب کاملا مشهود است کسی چرا تا کنون نپرسیده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید میترسیده به او برچسبی بخورد. در جلسه نقد هفته گذشته مطرح شد که چه اشکالی دارد که سخنان شما به کسی بربخورد. پس اگر این سخنان به شما برخورد ناراحت نشوید. یکی از دوستان اوضاع را اینطور شرح میدهد:
به نظر میرسد اینجا ضعف مدیریتی وجود دارد. این ضعف ها خواه و ناخواه پای مدیر نوشته خواهد شد. اما از لحاظ شخصیتی شاید جناب درخشنده خواهان آن بوده که درخشنده باشد و بتابد. شاید میخواسته ماه جلسه او باشد که موفق هم بوده است. او جلسه را طوری تنظیم میکند که اگر یک جلسه او نباشد جلسه فلج است. نمیگویم برگزار نمیشود میگویم فلج است. و اینکه خود را کارشناس جلسه میدارد و نظریه کارشناسی میدهد و جای همگان نتیجه گیری میکند نشان از همان درخشندگی است. او دوست ندارد کس دیگری پر و بال داشته باشد و روی او سایه افکند. اخراج پینکی او را بیشتر آلوده ی این اتهام میکند. با یک نظر به هیات مدیره در میابیم که او این سیستم را هم در هیات مدیره پیاده کرده است. در واقع او خود مدیریت میکند و شریک نمیخواهد. هیات مدیره ای مشتمل بر تعدادی جوان که هیچ یک نه سابقه ای و نه ادعایی نسبت به مدیریت دارند. فقط با پشتوانه ای که میگیرند به جنگ وبلاگ های نقد شونده میشتابند.
در این بین افراد موجهی نیز وجود دارند که به خاطر دلایلی بغیر از بار فنی جلسه پای در آن میگذارند. مطلب دیگر اینکه در جلسه صداقت حرف اول را میزند در این بین به بیان خاطره ای از یکی از اعضا میپردازم:
روز 15 دی ماه بود جلسه نقد آیات آسمانی بود جلسه نقد خوبی بود در پایان جلسه رای گیری برای وبلاگ برتر ماه پاییز انجام شد . میبایست از میان جلسات نقد شده یکی انتخاب کنیم. دو تن از دوستانم گفتند بیایید برای خنده هم که شده به وبلاگ رضا ه ک رای دهیم. من میخواستم به درخت بی سایه رای دهم ولی پذیرفتم و خلاصه خودم جای هر سه نفر این وبلاگ رو نوشتم و برگه را تحویل دادم. پس از پایان جلسه اعلام شد که درخت بی سایه وبلاگ برتر شده و کف و هورا و اینا. من نیز به شخصه خوشحال شدم چون حقش بود. پس از جلسه به سراغ شمارشگر آرا (آرش) رفته و پرسیدیم چه خبر؟ راستی رضا ه ک چقدر رای آورده بود؟ گفت هیچی! گفتیم حتی یه دونه؟ گفت نه چیزی نگفتیم دوباره این سوال رو بیرون در و در محوطه کنار کتاب سرا نیز از او پرسیدیم و او دوباره تاکید کرد. راستش من نمیگویم رضا ه ک اول شده یا کس دیگر ... من برتر بودن درخت بی سایه را زیر سوال نمیبرم اما از این شاکی ام... چرا که آن را هم زیر سوال خواهد برد. و با این حساب انگیزه ای برای رای دادن به وبلاگ برتر این فصل ندارم.
آری این چنین است برادر و خواهر گرامی به نظر بنده در نقد جلسات نقد لازم نبود همدیگه رو نگاه کنیم. فقط کافی بود پای درد و دل یکی از همین نقد شده ها بنشینیم. آقای درخشنده، جناب چاکری، حسن خان و دیگران... من هیچ کینه ای نسبت به شما ندارم و این سیاه نامه و شب نامه نیست. این حقیقتی است که چشم ها بروی آن بسته شده است. میتوانید من را دشمن و عقده ای و هرچه بنامید و نوشته ام را توحش الکترونیکی بدانید ولی این ها تنها گوشه ای از حقیقت بود که یا نمیدانید، یا نمیخواهید بدانید و یا میدانید و بروی هم نمی آورید. احساس کردم لازم است یک نفر شجاعانه قربانی این سکوت شود. من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم... تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:26 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|