![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است درخشش میوه درخشان تر وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند پنهان ترین سنگ سایه اش رابه پایم ریخت و من شاخه نزدیک از آب گذشتم از سایه به در رفتم رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب شکستم و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام خم شو شاخه نزدیک "سهراب سپهری" ------------------------------------------------ من که صبوری بلد نیستم چطور صدایم را، دردم را، در گلو خفه کنم؟ من که امتحان شدن را نمی دانم و نمی توانم، چطور انتظار گشایش دارم؟ من که خواستم دیگری شوم، چه شد دیگری از من گریخت؟ من که بیانم بی غرض بود، چرا با غرض ورزی به عقب رانده شدم؟ من که... خواستم باشم آنچه او میخواهد اما... پس خواستم مثل شمایان دورنگ باشم اما دورنگی هم بلد نبودم، پس همان بهتر که بیرنگ شوم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:12 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|