تبليغاتX
دعـــــــای مســتـــــــــــجاب
از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است

امروز داداشم رفت...

با یه لیوان آب که نه سطل پر از آب رفتم جلوی در اینقدر طول کشید که ریختم توی باغچه دوباره پرش کردیم. چشمای داداشم قرمز شده بود اول فکر کردم گریه کرده بعد یادم اومد که از دیروز صبحش تا امروز ساعت ۱۱ نخوابیده... خیلی سعی کردم گریم نگیره و البته موفق شدم اخرین لحظات خواستم باهاش روبوسی کنم اما بازم از این گریه بی وقت ترسیدم... وقتی سوار ماشین شد گفت: چون میگذرد غمی نیست. جمله ای که توی وبلاگش هم نوشته!

بعد از اینکه رفتن تا اخر شب تقریبا بیرون بودم الان که برگشتم جای خالیش حس شد. انشالله که بسلامتی برگرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:52  توسط دریا | 

امشب فهمیدم خیلی پرتم. امشب خودمو با خیلیا مقایسه کردم و دیدم تبدیل به چه موجودی شدم دور از همه چیز!

من امشبو مثل خیلی شبای دیگه از دست دادم در حالی که اطرافیانم رو هر کدوم به طریقی در تب و تاب این شب میدیدم. اما امشب یه صحنه ای منو لرزوند و اشکامو روی گونه هام جاری کرد. این یکی دو روز زیاد از خونه میرفتم بیرون همیشه نزدیک خونه یه صحنه ای میدیدم که احساس میکردم برای ایام فاطمیه دارن تدارک میبینم... اما نرفتم جلو گازشو گرفتم و رفتم و تنها چیزی که زیرلب گفتم این بود که ای بابا مردم چه حوصله ای دارن. یه بار دیگه از جلوی این بساط عزاداری رد شدم اما بازم به خودم نیومدم فقط به دوستم گفتم اوه چه خبره مردم واسه یه شربت خودشونو کشتن. حرفم تموم نشده بود که با یک اشاره به اونجا کشیده شدم. منم رفتم به نیت شربت ولی وقتی دیگه مجبور شدم از ماشین پیاده شم خواستم وارد فضایی بشم که تا قبل از اون لحظه احساس میکردم یه نوع بچه بازی و سرگرم کردن مردمه. وقتی رفتیم تو وقتی به مداحیی که از بلندگو پخش میشد و صحنه ای که یکباره منو با خودش جایی برد که تازه بتونم این شبو درک کنم تنم لرزید... این خونه مادرمه؟ این خونه سرورمه؟ لرزیدم که چرا همیشه اینقدر دیر به خودم میام اینجا کجاست برای چی برپاشده این همه ادم با این همه چشمای تر همه واسه شربت بودن؟! خدایا من چقدر دور شدم چقدر حقیر شدم چقدر... در آخر شربت نخورده از اونجا نرفتم. وقتی سوار ماشین شدم تا خواستم دنده عقب بگیرم یه ماکسیما پشتم پارک کرد یه پسر مو بلند و خانواده ای که تقریبا حجابی ازشون دیده نمیشد... (اومدم توی دلم بگم اینا دیگه واسه شربت...) که یه دفه صدای یه خانم از ماشین بلند شد که به راننده که در حال دویدن برای گرفتن شربت بود گفت: اگه شده یه لیوان هم بگیر همه ازش واسه تبرک میخوریم. خدایا من از همه کمتر بودم از همه خوارتر و...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:21  توسط دریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زبانم گویاست!

قفسم هم طلاست!

بر این ارزد که دلم تنهاست؟!

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
آرشیو موضوعی
ادعیه و احادیث
آموزه های روانشناسی
آیین دوستیابی
شعر
دانستنی ها
متفرقه
پیوندها
لبگــــــــــزه
مستندسازی
فلسفه رسانه
سوز محبت
الهه نور
خاکستر سرد
حاج علی
عشقی برای معشوق
به جهنم افکار خوش آمدید
هم اندیشی
همه وجود من
طلبه های ونوسی
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
بیت دیفندر
ققنوس
دریچه ای به سوی ملکوت
مستر خالیبند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان