![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
مردان دوست دارند هميشه تاثير گذار باشند. و زنان دوست دارند مورد حمايت واقع شوند. مردان از اينكه عشق خود را نثار كنند لذت مي برند. و زنان از اينكه مورد توجه مرد واقع شوند احساس آرامش مي كنند. اما ابراز عشق مردان بصورت منقطع است. گاه بسيار مهر مي ورزند و گاه در عشق و مهر ورزي آنان وقفه ايجاد مي شود. آن هم به اين دليل است كه اول اينكه كار و موقعيت هاي اجتماعي براي مرد در اولويت است دوم اينكه مردان پس از سيراب شدن از عشق نياز دارند مقداري از معشوق خود فاصله بگيرند. چون آنان تصور ميكنند كه آزادي فردي از آنها سلب شده است. اما زنان چون عشق خودشان مستمر است از اين حالت دور شدن مردانه به هراس مي افتند غافل از اينكه پس از مدتي اين ابراز عشق به جاي خود باز مي گردد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:54 توسط دریا |
|
|
نمیدونم چرا این روزا کسل شدم، بیحوصله، گیج و منگ، عصبی، خواب آلو!
بیچاره بهار، به هر کی میگی، میگه بهار با خودش میاره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:33 توسط دریا |
|
|
سی سالِ سیاه را پسِ پشت سپرده ام وُ
هیچ گاه حدودِ حرمتٍ هیچ کس را حتا وقتی که نتوانسته ام تاوان تبسم های تکیده را دلیلی بیابم پایی دراز نداشته ام به خیانت حتا به خیال . همواره با هر کسی که دستی به «یا علی» بخشیده ام آشنای همیشه مانده ام که از پلشتی زاده نگشتهام تاتوان تحملش را در من کسی به جست و جو بنشیند من از دوست داشتن تنها و تنها سهم صداقتم را می خواستم همین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:42 توسط دریا |
|
|
مثل خیالی در خون
و انفجاری در یاد مثل گیاهواری رود انتظار موجی طغیانی تا شستشو کنند و برویند در استوای تشنگی جاودانه یی مثل نگاه دوری و برق هوشیاری با او در انتهای ظلمت بی نامی مثل نگاه کردن و وارستن یا هر چه ساده تر مثل سیاه مستان هر شب بیگانه وار گفتن و گفتن و آنگاه بامدادان از یاد بردن آنهمه گفتن را مانند انفجاری خیل خیالی در یاد اینست آنچه می بینم می دانم می خواهم با او مثل سمندری ست با واژه های آتش نه جاودانه وار او لحظه وار رودآسا جاریست و لحظه های او هم لحظه های گم شدن و مرگست هم لحظه های روشن پیدایی و آنگاه زیستن در لحظه های دیگر تا جاودانگان م. آزاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:54 توسط دریا |
|
|
وقتی که اعمال زبان می گشایند؛ کلمات، دیگر معنایی ندارند.
اکسل مونته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:56 توسط دریا |
|
|
هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم
امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم فریاد زنان ، ناله کنان عربده جویان زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم چندان که به چشمان سیاهت نگرستم دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را در گور نهفتم به عزایش بنشستم می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست من کشتمش امروز بدین عذر که مستم در پای کشم از سر آشفتگی وخشم روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 3:54 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|