![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:51 توسط دریا |
|
|
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود. سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:18 توسط دریا |
|
|
همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز همان شرم و همان ناز همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار همان جلوه و رخسار نه پژمرده شود هیچ نه افسرده، که افسردگی روی خورد آب زپژمردگی دل ولی در پس این چهره دلی نیست گرش برگ و بری هست زآب و زگلی نیست هم از دور ببینش به منظر بنشان و به نظاره بنشینش ولی قصه زامید هبایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش مبویش که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند مبر دست به سویش که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند شعر: مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:28 توسط دریا |
|
|
رسم زمانه کدامین است؟
تقارن خطوط نگاهمان؟! شکستن سکوت سرشار از فریاد؟! درهم ریختن اعتبار اعتماد؟ رابطه تسلسل وار عشق و نیاز؟ کدامین...؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:24 توسط دریا |
|
|
چه میخواهی جهان و مردم آن نیستند مستملک بی اختیار تو بهر کس بنگری دنیای محدودی است دور از اعتبار تو نه فکرش با تو یکسان است و نه با شیوه تو بگذراند زندگانی را بچشم و نحوه ای دیگر می بیند و می سنجد اتفاقات جهانی را نگاه تو فقط از روزنی محدود می بیند جهان و آسمانها را نمی بینی تو هر گز بیشتر از پیشتر دیدی که چشمت دیده است آنرا جهان سرکردگانش بی شمارند و تو هم یک سرکرده ای گم نام میان اینهمه انسان سرگردان که می پیچند در هم تو یک جنبنده ای بی نام چه میخواهی اگر تو زنده ای این موهبت خود فرصتی والاست میان اینهمه سرخورده و وامانده در دنیا زنده ماندن نعمتی زیباست جهان یک بسترپوشیده با کرم است که هر کرمی می بلعد کرم دیگر را ز جان و هستی آن زنده می ماند چو باقی ماند می بلعد ناتوان تر را چه میخواهی اگر فرصت تو را دادند که یکدم زنده باشی زندگی کن زخود و هر چه هستی بیشتر در ابهام بیهوده مشو مغرورزیرکی کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:41 توسط دریا |
|
|
شب، التهاب، عشق، غزل، نقطه چین نامه، جواب، عشق، غزل، نقطه چین سیگار، گریه، خاطره، آب، قرص آتش، عذاب، عشق، غزل، نقطه چین باران ،حیاط، کوچه، خیابان، سکوت روز، اضطراب، عشق، غزل، نقطه چین بد خوب زشت مرگ خدا زندگی پایان سراب عشق غزل نقطه چین ساحل، غروب، خسته، خیانت، دروغ شاعر، طناب ،عشق، غزل، ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 6:34 توسط دریا |
|
|
برخی بیش از اندازه نادان هستند. ذهنشان کار نمی کند توانایی های خود را بیش از اندازه بالا تصور می کنند و فکر می کنند که در مرکز توجه جهان قرار دارند. آنها تصور می کنند که با اتکا به دروغ به راحتی می توانند خودشان را از شر تمام مشکلات خلاص کنند. اما در نهایت دود این کار وارد چشمان خودشان می شود. زمانی که دروغ می گویید نه تنها ارزش شما در نظر اطرافیان از بین می رود بلکه انسانیت شما نیز نابود می شود. گفته هایتان حقیقت ندارند همه آنها وهم و فریب هستند. در این حالت چگونه می توانید انتظار داشته باشید شما را جدی بگیرند؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:48 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|