تبليغاتX
دعـــــــای مســتـــــــــــجاب
از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است

آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مرد
گفتم: که؟ گفت: آنکه دلت را به من سپرد
وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
تابوت عشق من، به کف نور، می سپرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:51  توسط دریا | 

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود. سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود. اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند.
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند. آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: نی نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره!

                                                                                              
  آن میلمن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:18  توسط دریا | 
همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده، که افسردگی روی
خورد آب زپژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
زآب و زگلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه زامید هبایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند

                                                                  شعر: مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:28  توسط دریا | 
رسم زمانه کدامین است؟

تقارن خطوط نگاهمان؟!

شکستن سکوت سرشار از فریاد؟!

درهم ریختن اعتبار اعتماد؟

رابطه تسلسل وار عشق و نیاز؟

 کدامین...؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:24  توسط دریا | 

چه میخواهی جهان و مردم آن نیستند مستملک بی اختیار تو

بهر کس بنگری دنیای محدودی است دور از اعتبار تو

نه فکرش با تو یکسان است و نه با شیوه تو بگذراند زندگانی را

بچشم و  نحوه ای دیگر می بیند و می سنجد اتفاقات جهانی را

 

نگاه تو  فقط از روزنی محدود می بیند جهان و آسمانها را

نمی بینی تو هر گز بیشتر از پیشتر دیدی که چشمت دیده است آنرا

جهان سرکردگانش بی شمارند و تو هم یک سرکرده ای گم نام

میان اینهمه انسان سرگردان که می پیچند در هم تو یک جنبنده ای بی نام

 

چه میخواهی اگر تو زنده ای این موهبت خود فرصتی والاست

میان اینهمه سرخورده و وامانده در دنیا زنده ماندن نعمتی زیباست

جهان یک بسترپوشیده با کرم است که هر کرمی می بلعد کرم دیگر را

ز جان و هستی آن زنده می ماند چو باقی ماند می بلعد ناتوان تر را

 

چه میخواهی اگر فرصت تو را دادند که یکدم زنده باشی زندگی کن

زخود و هر چه هستی بیشتر در ابهام بیهوده  مشو مغرورزیرکی کن

 

                                                                      از: محمد صدیق

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:41  توسط دریا | 

شب، التهاب، عشق، غزل، نقطه چین

نامه، جواب، عشق، غزل، نقطه چین

 

سیگار، گریه، خاطره، آب، قرص

آتش، عذاب، عشق، غزل، نقطه چین

 

باران ،حیاط، کوچه، خیابان، سکوت

روز، اضطراب، عشق، غزل، نقطه چین

 

بد خوب زشت مرگ خدا زندگی

پایان سراب عشق غزل نقطه چین

 

ساحل، غروب، خسته، خیانت، دروغ

شاعر، طناب ،عشق، غزل،  ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 6:34  توسط دریا | 

برخی بیش از اندازه نادان هستند. ذهنشان کار نمی کند توانایی های خود را بیش از اندازه بالا تصور می کنند و فکر می کنند که در مرکز توجه جهان قرار دارند. آنها تصور می کنند که با اتکا به دروغ به راحتی می توانند خودشان را از شر تمام مشکلات خلاص کنند. اما در نهایت دود این کار وارد چشمان خودشان می شود.

زمانی که دروغ می گویید نه تنها ارزش شما در نظر اطرافیان از بین می رود بلکه انسانیت شما نیز نابود می شود. گفته هایتان حقیقت ندارند همه آنها وهم و فریب هستند. در این حالت چگونه می توانید انتظار داشته باشید شما را جدی بگیرند؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:48  توسط دریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زبانم گویاست!

قفسم هم طلاست!

بر این ارزد که دلم تنهاست؟!

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
آرشیو موضوعی
ادعیه و احادیث
آموزه های روانشناسی
آیین دوستیابی
شعر
دانستنی ها
متفرقه
پیوندها
لبگــــــــــزه
مستندسازی
فلسفه رسانه
سوز محبت
الهه نور
خاکستر سرد
حاج علی
عشقی برای معشوق
به جهنم افکار خوش آمدید
هم اندیشی
همه وجود من
طلبه های ونوسی
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
بیت دیفندر
ققنوس
دریچه ای به سوی ملکوت
مستر خالیبند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان