![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
دورتر از آنچه بايد پرواز كردم، هراسی مرا فرا گرفت. و چون پيرامونم را نگريستم، تنها زمان همزمانم بود. آنگاه با شتابی فزاينده، به واپس، به سوی خانه پرواز كردم، آنگاه بسوی شما آمدم. برای نخستين بار بهر ديدن شما با خود چشمی آوردم و خواسته های خوب: براستی با دل مشتاق آمدم. شما با پنجاه لكه رنگ، ماليده بر سيما و ساق و ساعد آنجا در برابر حيرتم نشسته بوديد. و پنجاه آينه پيرامونتان، بازگردان و ستايشگر رنگ بازی شما... براستی شما بهتر از صورت خويش كجا می توانستيد صورتكی بر چهره زنيد؟ شما مردم كنونی! چه كس می توانست شما را بشناسد شما نشانه های گذشته را بر سراپای خويش نگاشته ايد. و بر آن نشانه ها، نشانه هايی تازه نقش كرده ايد و اينگونه خود را از نشانه شناسان نهان داشته ايد! و اگر كسی گرده آزما باشد، كجا باور خواهد داشت كه شما را گرده ای هست! گويی شما را از پاره كاغذ ساخته اند و به رنگها پرداخته! همه ی زمانه ها و مردمان از درون پرده های شما با رنگهای گوناگون برون می نگرند. همه ی سنتها و باورها با رنگهای گوناگون از درون حركات شما زبان به سخن می گشاين . هر كه شما را از روپوشها و رنگها و حركاتتان عريان كند، چيزی باز می گذارد بسنده برای رماندن پرندگان براستی من خود آن پرنده ی رميده ام كه يكبار شما را عريان و بی رنگ ديد. .. و من از شما گريختم. آری تلخكاميم از اينست كه شما را نه عريان تاب می توانم آورد و نه پوشيده . شما چگونه می توانيد ايمان داشته باشيد، شما مردم رنگ رنگ. شما كه خود نقش و نگاری هستيد از هر چه تاكنون بدان ايمان داشته ايد. شما دروازه های نيم بازی هستيد كه بر آستانه شان گوركنان به انتظارند. و اينست واقعيت شما: "همه چيز سزاوار آنست كه نابود شود " |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:47 توسط دریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:19 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|