![]() |
![]() |
|
| از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است |
|
کسی باور نخواهد کرد
اما من به چشم خویش می بینم که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد نه بیمار است نه بردار است نه درقلبش فروتابیده شمشیری نه تا پر در میان سینه اش تیری کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری لبش خندان و دستش گرم نگاهش شاد تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد اما من به چشم خویش می بینم به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار به آن تلخی که می سوزد تن آیینه در زنگار دارد از درون خویش می پوسد بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت می بارد فرو می ریزد از هم در سکوت مرگ بی فریاد چنین مرگی که دارد یاد؟ کسی آیا نشان از آن تواند داد؟ نمی دانم که این پیچیده با سرسام این آوار چه می بیند درین جانهای تنگ و تار چه میبیند درین دلهای ناهموار چه میبیند درین شبهای وحشت بار نمی دانم ببینیدش لبش خندان و دستش گرم نگاهش شاد نمی بیند کسی اما ملالش را چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را کسی باور نخواهد کرد نمی دانم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 4:14 توسط دریا |
|
|
خورشید زخم خورده، گسسته، گداخته مي رفت و اشك سرخش. بر آب مي چكيد. در بيشه زار دريا، مي گشت ناپديد! ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد! بازيگران شعبده را مي شناختم! فردا دوباره از دل امواج مي دميد! من، خسته، زخم خورده، گسسته... در بيشه زار حسرت خود، مي گداختم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:49 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به پندار تو:
جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زبانم گویاست! قفسم هم طلاست! بر این ارزد که دلم تنهاست؟! |
| آرشیو موضوعی |
|
ادعیه و احادیث آموزه های روانشناسی آیین دوستیابی شعر دانستنی ها متفرقه |
|
RSS
|