از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است
کسانی که در دنیا مشکل جسمی دارند (مثل نابینایی، ناشنوایی و معلولیت...) اگر ناشکری نکنند،

بعد از مرگ به چیزهایی می‌رسند که اگر مخیرشان کنند بین سلامتی و ناسلامتی

دوست دارند دوباره به همان بلاها مبتلا شوند تا به ثواب بیشتری برسند. 

توحید مفضل/ ص 61

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 12:52  توسط دریــــــا | 

شخصى به حضور پیامبر اکرم (ص) آمد که هفت سؤال داشت و آنها را چنین مطرح كرد:
 

1. چه چیزى سنگین تر از آسمان است؟

 

2. چه چیزى پهناتر از زمین است؟

 

3. چه چیزى غنى تر و پرمایه تر از دریا است؟

 

4. چه چیزى سوزانتر از آتش است؟

 

5. چه چیزى سردتر از زمهریر (هواى بسیار سرد) است؟

 

6. چه چیزى سخت تر از سنگ است؟

 

7. چه چیزى تلخ ‌تر از زهر است؟

 


 

پیامبر اکرم (ص) در پاسخ فرمود:
 
 
1. سنگین تر از آسمان تهمت به انسان پاك است،
 
2. وسیع تر از زمین حق است،
 
3. غنى تر و بى نیازتر از دریا، دل قانع است،
 
4. سوزان تر از آتش، شاه ستمگر است،
 
5. سردتر از زمهریر نیاز به آدم پست است،
 
6. سخت تر از سنگ، دل منافق است،
 
7. تلخ ‌تر از زهر، استقامت در برابر دشواری هاى روزگار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 1:12  توسط دریــــــا | 
شخصی از امام حسین علیه السلام پرسید:
فاصله میان ایمان و یقین چقدر است؟
فرمود: چهار انگشت.
گفت: چگونه؟
فرمود: ایمان آن است که آن را می شنویم و یقین آن است که آن را می بینیم و فاصله بین گوش و چشم چهار  انگشت است.
پرسید: میان آسمان و زمین چقدر است؟
فرمود: یک دعای مستجاب.
پرسید: میان مشرق و مغرب چقدر است؟
فرمود: به اندازه ی سیر یک روز آفتاب.
پرسید: عزت آدمی در چیست؟
فرمود: بی نیازیش از مردم.
پرسید: زشت ترین چیزها چیست؟
فرمود: در پیران هرزگی و بی عاری است، در قدرتمندان، درنده خویی، در شریفان، دروغگویی، در ثروتمندان، بخل است و در عالمان حرص!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 22:12  توسط دریــــــا | 

بعد از مدتها دلم  تنگ شد

مدتی است هر شب می نویسم و پاک میکنم

نه اینجا ولی در همین حوالی

امشب خواستم بنویسم 

تا اگر زود بوی کهنگی داد

خاطره تازگی اش 

ماندگار باشد!



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 1:50  توسط دریــــــا | 

دوست دارم مثل قدیمترا از یه ماه قبل عید کیف نو بخرم و توش مسواک و آیینه و دستمال و.... بچینم. دوست دارم مثل اونروزا هر روز یادم بیاد که یه چیزی یادم رفته و با ذوق برم به ساکم اضافش کنم. 

دوست داشتم میشد مثل اونموقع ها برای خرید کیف و کفش نو اونقدر با ذوق با مامان تمام بازارو زیر و رو کنیم.

وقتی فکرشو میکنم میبینم که خوشحالترین و شادترین عیدنوروزها وقتی بود که همه دایی و خاله ها دسته جمعی میرفتیم مسافرت.

روزایی بود که هنوز بچه بودیم... فکر میکردیم دیگه باید بهمون بگن جوون اما هنوز نیمچه نوجوون هم نبودیم.

عیدایی که هر روز از سیزده روزشو با یه نشاط خاص با بیرون رفتن دسته جمعی به یه جای جدید شروع میکردیم. 

روزایی که هیچوقت دیگه مثلش تکرار نشد.

عیدی که بعد از گذشت یه سال بازم میشد عمه و عمو رو دید. دخترعمه ها و دخترعموها. چقدر که خوش میگذشت. چقدر با دخترعموم شبا بیدار میموندیم چقدر پیاده روی چقدر بین اون درختای گز بازی کردن.

این خاطرات خوب نزدیک هرعید روحمو شاد میکنه.

مثل روال همیشه بازم میریم مسافرت. بازم دسته جمعی.

خانواده پدری به اندازه کافی بزرگ شده که جای خالی دایی و خاله ها رو میشه گرفت. اما بودن اونا باز هم صفای خاص خودشو داره...

کاش برگشت به گذشته ها بهای سنگینی داشت اما شدنی بود. 
ولی میشه اون دورانو دوباره خلق کرد البته به شرط سبک بالی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:13  توسط دریــــــا | 
درد

سر 

سردرد 

و دردسر سردرد 

بدترین چیزیست که این روزها تجربه میکنم.

و جمع این دو کلمه چه راحت زندگی را فلج می کند.

و چقدر گذر زمان را کند می کند.

گاهی به دنبال سرم میگردم

احساس می کنم در هوا دوران می چرخد و

هرچه من سعی می کنم نمیتوانم بگیرمش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 3:8  توسط دریــــــا | 
کسی تا حالا از امتحان خوشش اومده؟!

کسی هست که دوست داشته باشه امتحان بده, امتحان بشه یا امتحان بگیره؟!

من هیچکدومشو دوست ندارم. چون همشون باعث زحمت هستن.

دیروز تو یه برنامه میگفت یکی از علتهای اصلی استرس نداشتن برنامه برای زندگیه!

از جمله امتحان... وقتی استرس بیشتر داری که اونقدری که باید نخونده باشی.

اما چطور کسایی که اصلا نخوندن هیچ استرسی ندارن و وقتی هم قبول نمیشن بازم اونطور که باید ناراحت نمیشن. یه جورایی انگار بیخیالن!

نتیجتاً ظاهراً دنیا به کام بیخیالان است و بس...

چقدر خوب بود برای چیزایی که نتیجه ش آنچنان تاثیری توی روند زندگی نداره آدم اینقدر به خودش زحمت نده که باعث استرس و هزار تا مشکل دیگه بشه!

مثل وقتی که تو ترافیک هستی و دیرت شده... هی استرس که دیر میرسم یا اصلا نمیرسم تا لحظه ای که برسی که دیر شده یا... و بعدش هم ادامه داره این استرس... و نتیجه؟! هیچ...

اینروزا سعی میکنم بیخیالتر بشم. توی همه مسائلی که تنها تلاش خودم اثرگذار نیست بلکه وابسته به عوامل دیگه ای هست که دست خود آدم نیست. خدا کنه بشه که بشه تا زندگی راحتتر بشه!


+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:39  توسط دریــــــا | 

من هرسال میام تو وبلاگ هی تأکید میکنم ایهاالناس تولد ما نزدیک است. منتظر سکه های بهار آزادیتان هستیم. اینو که مینویسم هیچکی حتی حاضر نیست از ترس سکه بیاد یه تبریک خشک و خالی بگه.

امسال دیگه نمیگم. مخصوصا که امسال تولدم یه ماه جلوتر افتاد. دقیقا یک ماه! حالا هرکی گفت چطوری؟ من بهش سکه طلا میدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 11:32  توسط دریــــــا | 
علاّمه مجلسى (ره ) فرموده كه در بعضى از كتب معتبره نقل كرده اند ازمحمّد بن بابویه كه این دعاء توسّل را از ائمه روایت كرده است و گفته است كه در هیچ امرى نخواندم مگر آنكه اثر اجابت را به زودى یافتم اینست دعا:

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ
خدایا از تو مى خواهم

وَاَتَوَجَّهُ اِلَیْكَ بِنَبِیِّكَ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ یا
و بسویت رو كنم بوسیله پیامبرت پیامبر رحمت محمد صلى الله علیه وآله اى

اَبَاالْقاسِمِ یا رَسُولَ اللّهِ یا اِمامَ الرَّحْمَةِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا
ابا القاسم اى رسول خدا اى پیشواى رحمت اى آقاى ما و سرور ما ما رو آوردیم 

وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا
و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دهیم اى

وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبَا الْحَسَنِ یا اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ یا
آبرومند در نزد خدا براى ما نزد خدا شفاعت كن اى اباالحسن اى امیرمؤ منان اى

عَلِىَّ بْنَ اَبیطالِبٍ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا
على بن ابیطالب اى حجت خدا بر خلق اى آقاى ما و سرور ما ما

تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ
رو آوردیم و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا و تو را پیش روى

حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا فاطِمَةَ الزَّهْراَّءُ یا
حاجتهاى خویش قرار دادیم اى آبرومند نزد خدا شفاعت كن براى ما نزد خدا اى فاطمه زهرا اى

بِنْتَ مُحَمَّدٍ یا قُرَّةَ عَیْنِ الرَّسُولِ یا سَیِّدَتَنا وَمَوْلاتَنا اِنّا تَوَجَّهْنا
دختر محمد اى نور چشم پیغمبر اى بانوى ما و سرور ما ما رو آوردیم

وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكِ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكِ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا
و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دهیم اى

وَجیهَةً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعى لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبا مُحَمَّدٍ یا حَسَنَ بْنَ عَلِی
آبرومند پیش خدا شفاعت كن براى ما نزد خدا اى ابا محمد اى حسن بن على

اَیُّهَا الْمُجْتَبى یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا
اى برگزیده اى فرزند رسول خدا اى حجت خدا بر خلق اى آقاى ما و سرور ما

وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ
ما روآوردیم و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا و تو را پیش

یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبا عَبْدِاللّهِ یا
روى حاجتهاى خود قرار دهیم اى آبرومند نزد خدا شفاعت كن براى ما پیش خدا اى ابا عبدالله اى

حُسَیْنَ بْنَ عَلِی اَیُّهَا الشَّهیدُ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ
حسین بن على اى شهید (راه حق ) اى فرزند رسول خدا اى حجت بر خلق

یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ
اى آقا و سرور ما ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا

وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا
و تو را پیش روى حاجتهاى خود قرار دهیم اى آبرومند نزد خدا براى ما پیش خدا شفاعت كن اى

اَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ یا زَیْنَ الْعابِدینَ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا
ابا الحسن اى على بن الحسین اى زیور پرستش كنندگان اى فرزند رسول خدا اى

حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا
حجت خدا بر خلق اى آقا و سرور ما ما روآوردیم و شفیع گرفتیم

وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ
و توسل جستیم بوسیله تو بدرگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خود قرار دهیم اى آبرومند نزد خدا

اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبا جَعْفَرٍ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِی اَیُّهَا الْباقِرُ یَا بْنَ
شفاعت كن براى ما پیش خدا اى اباجعفر اى محمد بن على اى شكافنده علوم اى

رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا
فرزند رسول خدا اى حجت خدا بر خلق اى آقا و سرور ما، ما رو آوردیم

وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا
و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دهیم اى

وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبا عَبْدِ اللّهِ یا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ
آبرومند نزد خدا شفاعت كن براى ما پیش خدا اى اباعبدالله اى جعفر بن محمد اى (امام )

اَیُّهَا الصّادِقُ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا
صادق اى فرزند رسول خدا اى حجت خدا بر خلق اى آقاى ما

وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ
و سرور ما ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو به درگاه خدا و تو را پیش

یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبَا الْحَسَنِ یا
روى حاجتهاى خویش قرار دادیم اى آبرومند پیش خدا شفاعت كن براى ما نزد خدا اى ابا الحسن اى

مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ اَیُّهَا الْكاظِمُ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى
موسى بن جعفر اى كاظم اى فرزند رسول خدا اى حجت خدا بر

خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ
خلق اى آقاى ما و سرور ما، ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو بدرگاه خدا و تو را

وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا
پیش روى حاجتهاى خویش قرار دادیم اى آبرومند نزد خدا شفاعت كن براى ما پیش خدا اى

اَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ مُوسى اَیُّهَا الرِّضا یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ
ابا الحسن اى على بن موسى اى (حضرت ) رضا اى فرزند رسول خدا اى حجت

اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ
خدا بر خلق اى آقا و سرور ما ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو

اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ
به درگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دادیم اى آبرومند نزد خدا شفاعت كن براى ما پیش

اللّهِ یا اَبا جَعْفَرٍ یا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِی اَیُّهَا التَّقِىُّ الْجَوادُ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ
خدا اى ابا جعفر اى محمد بن على اى حضرت تقى جواد اى فرزند رسول خدا

یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا
اى حجت خدا بر خلق اى آقا و سرور ما ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم

وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ
و توسل جستیم بوسیله تو بدرگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دادیم اى آبرومند نزد خدا

اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ اَیُّهَا الْهادِى النَّقِىُّ
شفاعت كن براى ما نزد خدا اى ابا الحسن اى على بن محمد اى حضرت هادى نقى

یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا
اى فرزند رسول خدا اى حجت خدا بر خلق اى آقاى ما و سرور ما ما رو آوردیم

وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا
و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو بدرگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دادیم اى

وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا اَبا مُحَمَّدٍ یا حَسَنَ بْنَ عَلِی اَیُّهَا
آبرومند نزد خدا شفاعت كن براى ما نزد خدا اى ابا محمد اى حسن بن على اى

الزَّكِىُّ الْعَسْكَرِىُّ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا
زكى عسكرى اى فرزند رسول خدا اى حجت خدا بر خلق اى آقاى ما

وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ
و سرور ما ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم و توسل جستیم بوسیله تو بدرگاه خدا و تو را پیش

یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ یا وَصِىَّ الْحَسَنِ
روى حاجتهاى خویش قرار دادیم اى آبرومند نزد خدا شفاعت كن براى ما نزد خدا اى وصى امام حسن عسكرى

وَالْخَلَفَ الْحُجَّةَ اَیُّهَا الْقاَّئِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِىُّ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا
و یادگار شایسته و حجت اى امام قائم منتظر مهدى اى فرزند رسول خدا اى

حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا
حجت خدا بر خلق اى آقا و سرور ما ما رو آوردیم و شفیع گرفتیم

وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ
و توسل جستیم بوسیله تو بدرگاه خدا و تو را پیش روى حاجتهاى خویش قرار دادیم اى آبرومند نزد خدا

اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ
شفاعت كن براى ما پیش خدا

پس حاجات خود را بطلبد كه برآورده مى شود انشاء اللّه تعالى و در روایت دیگر وارد شده كه بعد از این بگوید:

یا سادَتى وَمَوالِىَّ اِنّى تَوَجَّهْتُ بِكُمْ
اى آقایان من و سرورانم من رو آوردم بوسیله شما

اَئِمَّتى وَعُدَّتى لِیَوْمِ فَقْرى وَحاجَتى اِلَى اللّهِ وَتَوَسَّلْتُ بِكُمْ اِلَى اللّهِ
پیشوایان و ذخیرگانم در روز ندارى و نیازمندى بدرگاه خدا و توسل جستم بوسیله شما به درگاه خدا

وَاسْتَشْفَعْتُ بِكُمْ اِلَى اللّهِ فَاشْفَعُوا لى عِنْدَ اللّهِ وَاسْتَنْقِذُونى مِنْ
و شفاعت جویى كردم بوسیله شما به درگاه خدا پس شفاعت كنید براى من در پیشگاه خدا و از او بخواهید مرا از

ذُنُوبى عِنْدَ اللّهِ فَاِنَّكُمْ وَسیلَتى اِلَى اللّهِ وَبِحُبِّكُمْ وَبِقُرْبِكُمْ اَرْجُو
گناهانم نجات دهد زیرا شمایید وسیله من به درگاه خدا و بوسیله دوستى و قرب به شما امید

نَجاةً مِنَ اللّهِ فَكُونُوا عِنْدَ اللّهِ رَجاَّئى یا سادَتى یا اَوْلِیاَّءَ اللّهِ صَلَّى
نجات از خدا دارم پس شما هم مایه امید من به درگاه خدا باشید اى آقایان من اى اولیاء خدا درود

اللّهُ عَلَیْهِمْ اَجْمَعینَ وَلَعَنَ اللّهُ اَعْداَّءَ اللّهِ ظالِمیهِمْ مِنَ الاْوَّلینَ
خدا بر همگى ایشان و خدا ستم كنندگان به ایشان را كه دشمنان خدا هستند از رحمت خویش دوركند چه آنهاكه گذشته اند

وَالاْخِرینَ امینَ رَبَّ الْعالَمینَ
و چه آنها كه پس از این آیند آمین رب العالمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 14:12  توسط دریــــــا | 
در مشتش جا نمی شوم

شاید چون

در دلم جا نمی شود

وسعت من دریاست

وسعت او مشتش

سردخویی, مرامش

تند رویی, مسلکش

تصاحب, محبتش

اگر قطره ای شود دریا

باز مشتش کم می آورد

برای صفای قطره...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 1:11  توسط دریــــــا | 
سفر خوبی بود. (بر منکرش لعنت!)

اصلا مگر سفر زیارتی می تواند خوب نباشد!!!

چه رسد به اینکه همسفرانت جمعی از وبلاگ نویسانی باشند که دستی در فرهنگ و ادب دارند و از قشر مذهبی جامعه هم هستند.

شما و هم کوپه و هم اتاقیهاتان را نمی دانم. اما من بهترین خاله دنیا را و معصوم ترین مریم و پرجذبه ترین معصومه و شیطون ترین زینب و شلوغ ترین پیمان دنیا را یافتم. شیرین عزیزم و مهسا جان هم که از قبل همسفرانی بودند آشنا! و این شد گروه ما. گروه فیلمبرداری و ...

گفته بودند قطار درجه یک است؛ من هم که تا به حال سوار قطار نشده بودم. ظاهر قطار را با قطاری در آن طرف مقایسه کردم و خب ظاهر نشان از درجه یک از درب آخر را میداد. وارد قطار و کوپه شدم. یاد فیلم های دوران کودکی ام افتادم. کمی پکر شدیم. من و شیرین و مهسا در کوپه کز کرده بودیم و دعا دعا میکردیم که هم کوپه ایهامان خشک و ... نباشند. ناگهان در باز شد و دو خانم پوشیه ای و خانم محجبه دیگری وارد شدند. من و شیرین زیر زیرکانه نگاهی معنادار به هم انداختیم.

نمی دانم یک ربع گذشت یا نه که صدای قهقه هایمان احتمالا ما را تنها کوپه زیادی سرخوش قطار کرد. این را خانم خوش نما که برای اولین بار به کوپه ما سر میزد نیز اعتراف کرد. با این تفاسیر شب در قطار نیم ساعتی چشم بر هم گذاشتیم و منتظر بودیم که به محل اسکان برویم و دلی از خواب و استراحت در بیاوریم. بی خبر از همه جا به زیرزمینی پا گذاشتیم که همه باید در کنار هم می آرامیدیم. تنها قسمت غیر قابل تحملش سرویس بهداشتی اش بود که با بوی منزجر کننده اش حتی اگر در حال ترکیدن هم بودی باز هم نمیتوانستی پا به آنجا بگذاری.

از وضعیت موجود ناراحت و شاکی بودیم و کسی نبود که جوابی برای سوال هایمان داشته باشد. تا صبح که مراسمی شکل گرفت و آقای احسانبخش فرمودند که چه اتفاقاتی افتاده و ما از پیش داوریهایمان در دل خودمان شرمسار شدیم. هرچند شرایط واقعا سخت بود. (همینقدر بگویم که یک شبانه روز تحمل کلیه ها را منفجر می کند و خستگی سفر حداقل یک ساعت خواب راحت را می طلبید)

شاید اگر گاهی دلخوری و توقعی پیش می آمد فقط به این علت بود که کسی جوابگوی سوال هایت نبود. 

بعد از این هرچه بگویم از امکانات و خدمات و تفریحات و مراسمات و... کم گفتم. همه چیز در حد عالی خوب بود. شاید هزینه ای که بابت این سفر تک تک ما پرداختیم یک سوم هزینه واقعی بود. (با گفتن این جمله خواستم نهایت تشکر و قدردانی رو از جناب آقای احسانبخش داشته باشم که از هیچ چیزی دریغ نکردند)

چندین بار در سالن همایش حضور به هم رساندیم و شاهد مراسم های متفاوتی بودیم. اما نکته ای که گهگاهی جو را از حالت رسمی بودن کاملا خارج می کرد حضور بچه ها در سالن بود که پدر و مادرشان آنها را کاملا رها کرده بودند تا هر کاری میخواهند بکنند و راحت بحرفند و بخندند و بگریند که به نظر چندان خوشایند نمی آمد. حتی آقای احسان پور در مراسمی که مجری بودند چندین بار تاکید کردند که فرزندانتان را خاموش کنید اما ظاهرا کسی توجه نمی کرد!

گاه دلمان از این می سوخت که می گفتیم همه دستی در فرهنگ و ادب دارند و  از بچه های حزب اللهی هستند.  آیا تو هم تعجب نمی کنی که کسی از این قشر با انگشتش خانم پوشیه ای را اشاره کند و به فرزندش بگوید اگر کار بد کنی می گویم لولو بخورتت. و جایی دیگر آنان را به نام جن خطاب کنند. گاه انتظارمان از چنین جمعی بیش از این است و با دیدن و شنیدن اینگونه اتفاقات دلمان به درد می آید.

در نهایت, مسئولیت و راهبری صد و بیست نفر کار ساده ای نیست. برنامه ریزی اینچنینی هم کار هر مدیر و مسئولی نیست. اما به حق والانصاف آقای احسانبخش خوب و عالی از پسش برآمدند.

شکی نیست که این نوع مدیریت کاری است پر مشقت و سخت با مشکلات خاص خودش. 

شاید ناگفته هایی باشد که بهتر باشد ناگفته بماند اما گفته هایی که باز هم باید تکرار شود تشکر است و قدردانی از تمام کسانی که در این سفر به نوعی زحمت کشیدند و ما رو مستفیض نمودند. که چون من نمیشناسم به این کلی گویی بسنده میکنم و از همشون تشکر می کنم.

به امید سفری دیگر (البته به شرطی که مارو راه بدن)


پی نوشت: من و شیرین و مهسا در گروه فیمبرداری نبودیم بلکه هم گروه شدیم با گروه فیلمبرداری! 


بعداً نوشت: 

کاش ابتدای این پست مینوشتم که قرار است پست بعدی را اختصاص بدم به تمام زیبایی های این سفر! به تمام مشقت ها و سختی های که مسئولین متحمل بودند. 
کاش دوستان با دیدی کاملا منفی این پست را نمی خواندند.
کاش می دیدند که من تنها از دریچه نگاه خود ننوشتم بلکه نظرات کسانی که گاه و بیگاه به گوشم میخورد را انعکاس دادم. 
و ای کاش...

این سفر آنقدر برای من و دوستان و هم گروهی هایم زیبا و قشتگ بود که دلمان نمیخواست تمام شود. و دلمان برای دوباره همسفر شدن با این گروه پیشاپیش پر می کشید. 
ما این سفر دلنشین را مدیون این گروه و مسئولین و دست اندرکاران از وبلاگ تا افلاک هستیم پس چطور میتوانم بی مهابا لبه تیز شمشیر را به آنها نشانه روم؟!

دوستی  برایم کامنت خصوصی گذاشته بود که خانم خوش نمای عزیز تمام مدت مشغول کار نشریه بودن و به قدری کار فشرده بوده که قابل بیان نیست. دوست داشتم این پشت صحنه های سخت را در پست بعدی کامل تر و جامع تر به قلم بیارم.

اطلاعات ناقص من می گوید تعداد خانم ها در این سفر بیشتر از آقایان بود (حدود هفتاد نفر) مسئولیت اطلاع رسانی و ... خانم ها هم به عهده خانم خوش نما بود. ایشون با فرزندی کوچک باید همزمان چندین مسئولیت را می پذیرفتند. خب اول نشریه که همه ما از آن استفاده کردیم و جای تعجب بود که با این حجم کار به روز چاپ می شد و به دستمون می رسید. و اینکه به تک تک کوپه ها یا اتاق ها سر می زدند و از کم و کاستی ها مطلع می شدند و ما را از برنامه ها مطلع می کردند. بی شک کار هر کسی نیست تحمل این همه کار و مسئولیت... پس اگر در این بین انتقادی متوجه ایشان باشد نسبت به سطح توقعات دیگران است در عین بی اطلاعی از وضعیت و گرفتاری های ایشان.
از آقای احسانبخش تشکر کردم و نشد که از طرف خانم های این اردو از زحمات دوست عزیزم خانم خوش نما نیز آنطور که باید و باشد تشکر و قدردانی کنم. هرچند که تشکر ما شاید از خستگی های خانم خوش نما کم نکند اما امیدوارم صاحبخانه اصلی این سفر حاجات ایشون رو برآورده به خیر کند که ما را در این سفر به نحو احسنت یاری کردن.


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 15:51  توسط دریــــــا | 
طرز تفکر جالبی دارد

برای من که تازگی داشت

آرامشی خاص در تک تک حرف هایش موج می زند

نامت را با صفاتی زیبا همراه می کند 

تا صمیمیت جایی برای رسمی بودن نگذارد

علامت سوال هایت را پاک می کند 

و جایش چندین علامت تعجب می گذارد

هنگامی که رو به بالا نگاه میکنی

تازه متوجه زاویه دیدش میشوی

او همه چیز را از بالا می نگرد

و تو از پایین

تفاوت آدمها در فاصله نگاه نیست

در زاویه نگاه است

اینجاست که این سوال ذهنت را مشغول می کند...

نگاهش به جنسی از من ستودنی است یا تاسف برانگیز؟


+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 2:51  توسط دریــــــا | 

سلام به همه دوستای مجازی و حقیقی که خیلی وقته تو نت هم نتونستم بهشون سر بزنم.

کلی واسه همه دلم تنگ شده...

بچه های جلسه که اکثرا تو  نت هم هستن مثل:

 شیرین جووونم با یه دل پاک و باصفا و بی ریا

 مریم جون با نگاه‌های مظلومانه اما پر از شیطنت

خانم پالیزبانی که تازه داشت بحثای سیاسی بینمون جالب می‌شد

ستاره ای که ظاهرا جلسات رو بدرود گفت

آقای شیرعلی که شیرمرد جلسات از اول بودن و همچنان این پرچم را حفظ کردند

آقای آرش بابایی که این اواخر حضورشون کمرنگ شد

آقای میثم و مسترخالی بندی که در جلسات ساندی و  همچنان در نت هویدا هستن

و بقیه آقایون و خانم‌هایی که ذهنم یاری نمیکنه تا اسمشونو بیارم.

(و البته بدمردی هم در جلسات بود و شاید هست، که خاطرات زشتش هیچوقت فراموش نمی‌شه)

و استاد جلسات، آقای واحدی که محروم شدن از صحبت ها و هم اندیشیهای ایشون عین کم سعادتیه.

 


به درخواست مهلا نت اومدم تا توی نت چرخی بزنه و من هم فرصتو غنیمت شمردم تا یادی از دوستان کنم. و عذر سرنزدنهام رو توی وبلاگم جبران کنم.

وقتی ماهی عید رو خریدیم به مهلا گفتم بدترین چیزی که ماهیها رو اذیت میکنه سر و صداس و مهلا ساعتی پیش فرمودند:

«خدا کنه این ماهیه زودتر بمیره، آخه تولدم که بشه همه دست میزنن ماهیه اذیت میشه»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 15:27  توسط دریــــــا | 

 
با يكي از فعالان جلسه هم‌انديشان در اين باب مصاحبه‌اي شد كه در ذيل آمده است:

خانم مهلا شما به چه علت وقتي اسم جلسه رو مي‌شنويد اينقدر مشتاق براي رفتن به جلسه هستيد؟

        -          من كلا جلسه رو دوست دارم.

لطفاً بيشتر توضيح بديد.

        -          تو جلسه كيك و چاي و آبميوه ميدن.

مهلا خواهش ميكنم وقتي كيك و چاي ميارن اينقدر قيافت تابلو  نكن.

        -          باشه قول ميدم ايندفه تابلو نكنم.

ديروز (شنبه 9/11/89) در باز شد و چاي و كيك آورده شد.

        -          وقتي چاي و كيك اوردن تابلو نكردم. همش چشامو بستم.

و در انتهاي جلسه مهلا به اين نتيجه رسيد كه در جلسه اطلاعاتش زياد ميشه و تمام مدت از من مي‌پرسيد اگه من برم فضا و از اونجا به كره زمين نگاه كنم (مثل اينكه آقاي شيرعلي در ميان صحبت‌هايشان به كره زمين اشاره‌اي داشتن) خونمون جاش عوض ميشه؟ يعني ميره يه طرف ديگه دايره زمين؟ جاي پاهاي من هم عوض ميشه و دائم سعي ميكرد جاي پاهاشو عوض كنه و...

از مهلا كه بگذريم. هفته‌هايي كه سعادت حضور در جلسه نصيبم مي‌شه، غير از تجديد ديدار دوستان و علي‌الخصوص آقاي واحدي، تلنگری است برای من و اینکه گهگاه منو وادار به مطالعه و تحقیق در مورد دین و مذهبمون میکنه و به فکر وامیداره. کاش بتونیم از محتوای جلسات استفاده کامل رو ببریم.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 11:34  توسط دریــــــا | 

چند شب پیش صحنه‌ای دیدم که واقعا منو متاثر کرد.

سه جوون جلوی یک صندوق صدقات کبریت روشن می‌کردند و پشت سر هم داخل صندوق صدقات مینداختن.

‌لحظه‌ای خواستم بایستم تا چیزی بگم، اما خب فکر کردم کسی که جسارت همچین عملی رو به خودش میده معلوم نیس با من میخواد چه برخوردی بکنه. بنابراین رفتم جلوتر و زدم رو ترمز که هم متوجه نشن راننده یه خانمه هم بلکه بترسن و برن... و البته همین هم شد.

ولی واقعاً معلوم نیس با چند تا صندوق صدقات اینکارو کردن.

واقعا انگیزشون چیه؟ چیزی که بهشون نمیرسه، پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی میتونه جواب این همه علامت سوال رو بده!؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 19:17  توسط دریــــــا | 

اولین افطاری ماه رمضان با لیلا و الناز بودیم وقت خواب بحث جن شد و تا ساعت ۴ به طول انجامید و تنها ثمرش این بود که از ترس خواب هم از چشممان فراری شده بود.
این بحث جن باز هم در این مدت تکرار شد حتی در جلسه روز شنبه و الناز که اصرار داشت در مورد جن بیشتر بداند.
امروز الناز گفت که در طبقه بالای منزلشان که کسی زندگی نمیکنه شنیده که کسی صداش میکنه صدایی شبیه صدای من و وقتی روشو برگردونده دیده هیچکس نیست و اصرار داشت که توهم نیست و بعد هم صدای سرفه شنیده وقتی با ترس به طبقه پایین میره و از مامانش میپرسه مطمئن میشه که مادرش هم نبوده.
از اونجایی که میدونم الناز خیلی از جن میترسه برای اینکه ترسش کمتر بشه بهش گفتم اگه آدم از جن نترسه میتونه جن رو ببینه و اینکه جن ترس نداره و...

نیم ساعت پیش با الناز صحبت کردم در حالی که خنده امون حرف زدن بهش نمیداد...
همین نیمه شب تنها بالا رفته و شروع کرده با جن مربوطه صحبت کردن. اول تو دلش صحبت کرده و خب احساس کرده که نشنیده بنابراین با صدای بلند گفته:
اگه جن خوبی هستی خودتو نشون بده
ولی اگه میخوای خودتو نشون بدی فقط همن الان نشون بده
چون فقط الان ازت نمیترسم
و شروع کرده تا ۵ شمردن
و جن
خودشو نشون نداده
و الناز نتیجه گیری کرده که من دستش انداختم
به هرحال احتمالا الناز از زور تنهایی دست به همچین عملیاتی زده

در اینجا از تمام کسانی که به هر طریقی با جن در ارتباط هستن خواهش میکنم با بنده تماس بگیرن تا در اسرع وقت الناز از تنهایی در بیاد. با تشکر جنگیری الناز

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 3:27  توسط دریــــــا | 

حدوداً دو سال پیش بود که قصد کردم در مورد خاطرات (حاجعلی) آشپز بابا بنویسم. اما برای اینکه چیزی رو جا نندازم یا جابجا نکنم خواستم همیشه از زبون خود بابا بشنوم، که نشد. امشب یاد حاجعلی ساده دل با چهره بشاشش افتادم. حاجعلی ما، مردی بی شیله پیله و ساده، ساده‌تر از اون چیزی که تصورش رو بکنین.

وقتی می‌رسیم در خونه، حاجعلی بدون دمپایی به پیشوازمون میاد صدای خس خس پای برهنش که رو زمین شنیده میشه قشنگترین و بی‌آلایشترین صداییه که تابحال شنیدم. با لهجه قشنگش حال و احوال میکنه و برق چشماش که پر از خلوصه نشون میده که صادق‌ترین کسیه که تو عمرم دیدم. یکی دو تا خاطره‌ای که از حاجعلی بیشتر تو ذهنمه بخاطر اینه که در عین سادگی، نزدیک‌تر از خیلی از ماها به خداست.

یک شب حاجعلی با خانمش تو خونه جر و بحثش میشه و خلاصه دل خانمش رو میشکنه. شب میخوابه و تا صبح تو خواب کیسه برنج جابجا میکرده، صبح که از خواب پا میشه پر از عرق و خستگی بوده و انگار واقعاً تمام اینکارارو شب تا صبح انجام می‌داده و البته این بار اولی نبوده که بعد از یه اشتباه اینطور شب رو به صبح میرسونه و صبح خسته از کارهایی که در خواب مجبور به انجامش بوده بیدار میشه. واقعیت اینه که حاجعلی ما بزرگترین گناهانش از جمله همین هست که گفتم بنابراین احتمالا به گفته بابا عذاب همین گناهانش رو هم همون شب در خواب پس میده تا اون دنیا بی‌حساب بی‌حساب باشه.

یه روز حاجعلی به بابا میگه رفتم سر مغازه فلانی تعجب کردم یه الاغ تو مغازه بود صاحب مغازه هم نبود معلوم نبود کجا رفته بود. بابا بهش میگه حاجعلی حواست باشه این حرفو جلوی خود صاحب مغازه نگی و این اتفاق ها مکرراً تکرار می‌شود. بعد از اینکه متوجه این قضایا شدیم شاید یه جورایی هممون معذب بودیم که جلوی حاجعلی بریم. وقتی رفتیم خونش به حاجعلی گفتیم ما رو چطور میبینی؟ و انگار نه انگار که متوجه منظور ما شده باشه، سرشو انداخت پایین و با خنده گفت همتون خوبین همتون! اما سرشو بالا نکرد که نکرد!

امثال حاجعلی زیاد هستن، کسایی که نه کسی میشناسه اونارو و نه نام و نشونی دارن اما جاشون پیش خدا از همه ما و خیلی کسایی که ادعا دارن عزیزتر و نزدیک‌تره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:52  توسط دریــــــا | 

امشب میان حرف هایش خودم را جستجو کردم، نیافتم جز او

امشب دلـــتنگ خودم شدم هنگامی که  از بودن می‌گفت

امشب دلم گرفت هنگامی که خواست اما نخواستم

امشب خواستم بروم، دلـــم جا ماند

امشب تمام می‌شود و مـن هم

امشب می‌گذرد و او هم

گاه غرور طعنه می زند

که باید گذاشت و گذشت

گاه خاطــــرات رخ می‌نماید

گاه عشق، لبریز نیرنــگ می‌شود

و من می‌گذرم از آنـــچه بر دل گذشت

و من ســــخاوت را در نبودن جـــاری می‌کنم

کاش یادش باشد که چرا بسته شد راه گلویـم از بـغض

که گفتنی‌ها باقــیست، دل من نیز همچنان مـنتظر رویــایست

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 1:57  توسط دریــــــا | 

دو خرگوش!

دو اردک!

دو ماهی!

دو دوچرخه!

و کلی خرت و پرت دیگه 

باباش فکر میکرد چون در دوران طفولیتش آرزوی داشتن اینها رو داشته و پس از مدت زیادی به دست آورده بهتره برای بچه‌ش قبل از خواستنش هرچی که به ذهنش میرسه رو فراهم کنه!


نتیجتاً:

دختربچه یک دوچرخه خوشگل داره که  شاید دوماه یه بار سراغش میره، که باباش سعی میکنه دخترشو سورپرایز کنه! یه دوچرخه  خوشگلتر و بهتر واسه دخترش میخره. از اونجایی که این بچه با سن کمش قشنگ فیلم بازی میکنه میدوئه سمت بابا و اونو در آغوش میگیره و میگه بهترین بابای دنیا...

باباش بعد از یه روز میگه دخترم خوشحالی از داشتن این دوچرخه و دختر بی تفاوت میگه بله. بابا میگه وقتی من بچه بودم مامانم که واسم دوچرخه خرید صبح زود به عشق دوچرخه بیدار میشدم و میرفتم سراغ دوچرخه اما این بچه حتی یادش میره و وقتی هم یاداوریش میکنیم انگیزه ای برای نیم نگاه هم نداره!


چندی بعد

دو خرگوش کوچک با خانه ای ملوس در دستان بابا و تقدیم به دردانه دخترش با کلی ذوق و عشق، و دختر که پدر را بوسه‌باران می‌کند به رسم سپاسگذاری! مادر جیع و داد می‌کند که حیوان داخل خانه نیار و دختر به دنبال مادر خرگوش خووب نیست مریض میشما و... هنوز بابا امیدوار است که دختر عاشق خرگوش‌ها شود یک هفته میگذرد و در این بین نصیحتهای اطرافیان که بچه روحش حساس است که اگر خرگوشها بمیرند روحیه بچه لطمه میخورد و چه و چه! یکی از خرگوش ها در ماشین حالش بد میشود و در منزل تمام می کند و در تمام این لحظات بچه مشاهده می کند. هنگامی که خرگوش می میرد می گوید حالا چیکارش کنیم بندازیمش کجا؟ و هیچ اثری از ناراحتی در بچه مشاهده نمی شود. بابا می گوید شاید هنوز مرگ را درک نکرده که فردای آن روز خرگوش دوم می میرد و دختر که بالای سر خرگوش با صدای بلند ادای گریه در می‌آورد و بعد خنده کنان می گوید حالا قفسش را چکار کنیم؟


و حالا
دو اردک و خاطرات بابا و مهلا با بی توجهی‌هاش...

زمانی که مهلا را بخاطر بدرفتاریاش میخوام تنبیه کنم سعی میکنم از داشته‌هاش محرومش کنم اما باز هم بی توجهی می‌کنه و میبینم که نه تنبیه و نه محرومیت و هیچ چیزی وجود نداره تا من بتونم از کاری منع یا تشویقش کنم. تنها چیزی که تا الان جوابگو بوده قهر بوده که فکر کنم همین هم داره کمرنگ میشه.

دوچرخه همون دوچرخه س خرگوش همون خرگوشه و..... بچه ها هم که از همین خاک و خون هستن، پس چی باعث این همه تفاوت شده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 1:11  توسط دریــــــا | 

به نظرتون

 .1بعضی از مسیرها خیلی خاصن؟

.2 ماشین‌های خاص هستن که از بعضی مسیرها تردد می‌کنن؟

 .3آدم‌های پیاده خاص هستن که بعضی مسیرها رو بالا و پایین می‌کنن؟

 

گاهی حاضرم یه مسیر طولانی رو به مسیر کوتاه‌تری ترجیح بدم تا فقط از شر بوق و ایستادن مداوم ماشین‌ها بی هیچ شرم و حیایی پشت سر هم راحت بشم.
مسیر 10 دقیقه‌ای دانشگاه رو بیشتر ترجیح میدم با ماشین برم و 20 دقیقه گاهی در ترافیک و دور زدن بزرگراه‌ها طولانی‌تر به مقصد برسم

قسمتی از اطراف منزلمان که خیلی کم پیش آمده پیاده این مسیر را بروم برای من سوالات بالا را در ذهنم جاری کرد.
تصور کنید هم مسیر ماشین‌ها در پیاده‌رو با سرعتی فوق‌العاده قدم بر می‌دارم و تنها چیزی که راننده‌های ماشین می‌توانند از پشت سر ببییند زنی است چادر به سر و نه هیچ چیز دیگر! و تا قبل از اینکه صورتم را ببینند یا بخواهند بقیه نوع پوشش را ببینند دست بر بوق گذاشته و پشت سر هم می‌ایستند و متاسفانه از نوع شدیدا سمج هستند.
مطمئنا به خودم شک نمی‌کنم چون آنها فقط متوجه شده‌اند یک زن در این خیابان قدم برمی‌دارد حتی از نوع پیرزن و جوان بودنش هم مطلع نیستند اما چرا همیشه در این مسیر این اتفاق می‌افتد؟!

قبلا وقتی زنی را در کنار بزرگراه می‌دیدم بی شک به اون انگ (...) می‌زدم ولی آن قسمت از مجیدیه نه بزرگراه است و نه جایی که هیچ آدمی تردد نکند!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 11:7  توسط دریــــــا | 

سادات خانم زنی است دوست داشتنی و مهربان، با چشمان عسلی و صورتی زیبا، اما بسختی می‌شود زیبایی چهره اش را در زیر کوله باری از درد و رنج و سختی دید.

گاهگاهی برای کمک می‌آید به منزلمان، هیچوقت نشد و نخواستم بپرسم که همسرش مشغول چه کاری است که او با جوانی و زیبایی مجبور به کار کردنی اینچنینی شده!

با یکی از همسایه‌ها صحبت می‌کردم که برای کمک دنبال کسی می‌گشت وقتی سادات خانم را معرفی کردم با گرفتن نشانه‌های بیشتر او را شناخت و متعجب شد، پرسید واقعا سادات خانم کار می‌کند؟! گفت او را مدتی است می‌شناسد که با پیرمردی ازدواج کرد، پیرمردی که همسر سومش سادات خانم است پیرمردی معتاد و مال باخته و...

سادات خانم صاحب دو فرزند پسر است و تقریبا مخارج خانه را خودش تامین می‌کند. و البته در صحبت‌هایش متوجه شده بودم که برای همسرش احترام خاصی قائل است و سعی می‌کند برایش کم و کسری نگذارد. بنابراین با شنیدن حرفهای همسایه شوکه شدم.

این سوال ذهنم را از آن روز مشغول کرده که چرا؟! یک زن با زیبایی و متانت او چطور تن به همچین ازدواجی می‌دهد؟ او حتی الان به شدت دنبال بدهی های همسر و کارهای او می باشد و دلسوزانه پیگیری میکند.

شنیدم 11 میلیون دختر بالای 24 سال در ایران داریم که ازدواج نکرده اند.

یعنی این می تونه دلیلش باشه؟! یعنی گاهی آدمها فکر می‌کنند که باید تحت هر شرایطی ازدواج کنن؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 1:36  توسط دریــــــا | 

جدیداً خودش را رهگذر نامیده!

مدتهاست میشناسمش اما به خصوصیات رفتاری ظاهری! و نه عمق وجودش, حتی خیلی‌ها  با وجود عمری زیستن در کنارشان باز هم نمیشناسیمشان چه رسد به رهگذر!

اما گاه انسان‌ها را با همان خصوصیات ظاهری هم می‌شود محک زد و تا حدی پی برد به واقعیت درونشان.

روزگاری هیچ حسی جز کنجکاوی در من از او نبود و نخواستنم بیشتر از حدی بود که بخواهم تسلیم قضا و قدر بشوم! می‌گویند قسمت، خداوندا بخاطر قسمتم شکر!

یادم می‌آید بعد از چند سالی، تصادفی دیدمش باز هم عاشق بود و تنها دم از معشوق الهی می‌زد و من غبطه خوردم به حال و هوایی که دارد و من ندارم و حتی نمی‌فهمم حرفهایش را!

سعی کردم هیچگاه به سادگی به قضاوت ننشینم هرچند که عجولم کمی در قضاوت.
گاه فکر می‌کنم مشکل از جایی است که خط قرمزها کمرنگ‌تر شده‌اند و برای رد شدن از هر خط قرمزی دلیلی بنام روشنفکری این‌روزها به شدت جولان می‌دهند.

این روزها تنها خدا را شاکرم که بازیگرانی بدنقش تنها رهگذرند در نقش و نگار زندگی من و هر روز برای هزاران نفر تکرار می‌کنند نقش تکراریشان را و سر خود را مانند کبک در برف فرو ‏بردند و در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.

کاش نبود دیداری دوباره تا شاهد نباشم لگدمال شدنش را و به خیال خود عشق و حالش را...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 17:11  توسط دریــــــا | 


وقتی مهلا با مامانش قهر میکنه.
مهلا: اصلا میرم پیش بابایی, بابا هم میره با یه زن شوهر میکنه. شما هم تنها بموون.

وقتی با باباش قهر میکنه.
مهلا: بابا منو دوست نداره همش میخواد بره پیش اون یکی بچه ش.


ماهی تنگ ما داره به اولین سالگردش میرسه و جای بسی تعجب است!
مهلا: خوب شد که اون ماهی سیاهه زود مرد وگرنه هی این دوتا دعواشون میشد با هم اونوقت دوتاشون میمردن خیلی زود.


تو ماشین بودیم و پنل ضبط هم نذاشته بودم. ماشین بغلی رد شد و صدای آهنگش بلند بود.
مهلا: مامان مگه ضبط نعمت خدا نیست؟ پس چرا همش آهنگ میذارین خب یه قرآنی چیزی بذارین.


و از اشعار مهلا:

بارون میباره

میگم بخوابو

دستمو میگیرمو

ماه و ستاره بارونو میکشم رو صورتم

بارونا زیاد شدن میگم و دعا میکنم.


مامان که میاد از سرکار

خوب و شاد

روز میشه شب میشه

روی خدا صاف میشه

مامان که میاد میبینه

خدا بهش یه چیز خوردنیه میده

خدا همه چی رو میده دیگه

مهربون که میشه

اونو واسش نمیخره

برای اینکه چی میشه

شیطون میشه

همش میگه اونو بخر اونو بخر اونو بخر اونو بخر

فقط وقتی که از صبح بیدار میشه

فقط یه چیزی براش میگیره خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 11:18  توسط دریــــــا | 

هستند بسیاری افراد که می گویند با اینکه شرایط دعا نمودن را رعایت می کنند باز هم دعاهایشان مستجاب نمی شود که جواب در نکات ذیل می باشد.

ـ رعایت نکردن آداب دعا:
در روایات ائمه اطهار آداب فراوانی برای دعا گفته شده است تا آن جا که زمان و مکان و حالات انسان در اجابت دعا، نقش زیادی دارند، چه بسا علّت مستجاب نشدن دعا، رعایت ننمودن آداب آن باشد.

ـ موانع استجابت دعا:
گاهی مستجاب نشدن دعا بر اثر موانع است‌، نخست باید مانع را برطرف کرد، بعضی موانع از جمله:

1ـ پاک و حلال نبودن طعام‌: در روایات فراوانی یکی از علت‌های مستجاب نشدن دعا، حلال نبودن کسب و طعام بیان شده است‌. پیامبر اکرم فرمودند: کسی که دوست دارد دعایش مستجاب گردد، باید غذا و کسب خود را پاک کند. (سفینة البحار، محدث قمی‌، ج 3، ص 56، نشر دارالاسوه‌)

 2ـ آلودگی قلب بوسیله گناه‌: پیش از دعا باید از گناه توبه کرد، امام صادق ‌در این باره می‌فرماید: «مبادا هیچ یک از شما از خدا تقاضایی کند، مگر این که نخست حمد و ثنای او را به جا آورد و درود بر پیامبر و آل او بفرستد، بعد به گناه خود اعتراف کند و از گناه توبه کند، سپس دعا نماید.» (سفینة البحار، محدث قمی‌، ج 3، ص 50 و 56)

 3ـ ترک امر به معروف و نهی از منکر: یکی از موانع استجابت دعا، ترک وظیفه امر به معروف و نهی از منکر است‌، پیامبر اکرم‌ در این ‌باره می‌فرماید: «باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و گرنه خداوند بدان را بر شما مسلّط می‌کند و هر چه دعا کنند مستجاب نخواهد شد.»

 4ـ ادا نکردن حقوق دیگران‌: امام صادق ‌می‌فرماید: «هر کس دوست دارد دعای او به اجابت برسد، حقوقی که مردم بر او دارند ادا نماید.»

5ـ مصلحت نداشتن آن خواسته برای شخص‌: گاهی انسان از خدا چیزی می‌خواهد که به یقین ضرر و زیان دارد و چه بسا هلاکت او درآن باشد و خود نداند، خدای آگاه و حکیم که مصلحت بنده خود را می‌خواهد چنین تقاضایی را نمی‌پذیرد، بدیهی است انسان گاهی در تشخیص اشتباه می‌کند، قرآن در این‌باره می‌فرماید: «چه بسا از چیزی اکراه داشته باشید که خیر شما در آن است‌، یا چیزی را دوست داشته باشید که شر شما در آن است وخدا می‌داند و شما نمی‌دانید.» (بقره‌،216)

حضرت علی ‌در این‌باره می‌فرماید: «تأخیر اجابت دعا، ترا از رحمت او ناامید نکند که همانا بخشش خداوند به اندازه خلوص نیت است‌، چه بسا که تأخیر در اجابت دعا، برای فرد، پاداشی بزرگ‌تر در بر داشته باشد و چه بسا چیزی از خدا بخواهی و بدان دست نیابی‌، امّا دیر یا زود بهتر از آن را به تو عطا کند، یا بلایی را از تو بگرداند و چه بسا چیزی می‌خواهی که اگر به آن برسی دینت تباه گردد.» (نهج البلاغه‌، فیض الاسلام‌، ص 915، نامه 31)

6ـ گاهی انسان از خدا چیزی می‌خواهد که چه بسا، به اسباب و عواملی نیاز دارد که نخست باید آن‌ها را به دست آورد تا انسان بتواند به آن خواسته برسد، چون جهان طبیعت بر مبنای علل و اسباب است و باید از آن راه به هدف رسید.

7. علاقه خدا به راز و نیاز بنده‌: یکی از یاران امام رضا(ع) به آن حضرت عرض کرد: بیش از یک سال است که از خدا حاجتی طلب می‌کنم‌، ولی مستجاب نمی‌شود، در قلب من سستی و تردید ایجاد شده‌، حضرت فرمود: بپرهیز از این که شیطان بر تو راه پیدا کند و ترا وسوسه نماید، چه بسا مؤمن از خدا حاجتی طلب می‌کند و خدا حاجت او را اجابت نمی‌کند، تا او به درگاه خدا، راز و نیاز و استغاثه کند، چون خدا دوست دارد راز و نیاز او را بشنود، سپس فرمود: به خدا قسم خداوند آن چه خیر مؤمن است به تأخیر نمی‌اندازد. (بحارالانوار، همان‌، ج 93، ص 367) 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 0:3  توسط دریــــــا | 

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

شاعر: سوزان یگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 1:35  توسط دریــــــا | 

متن زیر (شعر نو یا هرچی که اسمشو میذارین) آنلاین توسط شخصی گفته شد و من البته اونها رو از حالت پینگلیش به فارسی در اوردم و از اونجایی که شخصیت تعریف نشده ای دارن خواستم هر نظری که نسبت به این نوشته ها دارین و میشه باهاش نویسنده رو آنالیز کرد بگین. ممنونم.

در آن سوی دلتنگی های دمادم خود
دنبال یک واژه ناب می گردم
که من را در این سرگشتگی به باور برساند
آری نمیدانم که فرق بین من و خودم چیست
نمیدانم که عاشقم یا هوس باز
فقط این را میدانم که به شور آن حس ناب عجیب مستم
آری سخت است اگر عاشق باشی اما ساکت
سخت است اگر عاشق عشق باشی که عشق ابدیست
سخت است اگر عاشق گلی باشی که دلش پر زخون است
آدم ها در این زمانه به دنبال
عشق یا هوس نیستند
به دنبال فرار از حس بودن هستند
آنها میخواهند که به دنیای خلسه بروند که شاید
از این اسیری دنیا جدا شوند
سخت است پرواز اما شدنی است
پرواز از همه هوس های شیرین و تلخ
پرواز از چنگال تیرگی و سستی
پرواز از تو به من سخت است
لحظه ی پرواز از هوس به عشق لحظه ای نادر است
که من و تو به انتظار آن نشستیم
شاید حس گل مریم عشق است
شاید هم هوس تند دوست داشتن یک عشق
داشتن یک عشق در دل
مثل زنده نگاه داشتن یک نطفه در درون دل یک مادر است
شاید تو میدانی عشق چیست که میدانم میدانی
عشق آن است که میبینی اما عشق تو نمیبیند
تو غرق عشقی و عشق غرق هوس
پس عشق و مستی ـ مستی و هوس ـ هوس و عشق
همه با هم دل تو را گرم میکند
بگذار تا
غرق هوس باشم تا بدانم که عشقی دارم
که به آن عشق می ورزد
بگذار عاشقانه های تو را بشنوم
قبل از آنکه اسیر هوس شوم
بگذار تا در فاصله کوتاه میانه عشق و هوس
لحظه ایی عاشق هوس داشتن تو شوم
بگذار که هوس عاشقیه تو را داشته باشم
بگذار تا ابد هوس تو را در دلم حس کنم
حـــــــــس  هـــــــوس عــــــشق و عشق
این است که عاشق هوس های داغ تو هستم ای عشق

پی نوشت: ممکنه وقتی از حالت پینگلیش به فارسی تایپ کردم یه اشتباهاتی وجود داشته باشه. در ضمن کسی که اینارو گفته تقریبا محاله به این وبلاگ دسترسی داشته باشه. بنابراین هر چیزی که در مورد این ادم به ذهنتون میرسه بنابر نوشته هاش لطف کنید بگین.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 4:20  توسط دریــــــا | 
امشب خوابم نمیبره علتش هم اصلا نمیدونم چیه اما داره اذیتم میکنه... ناچارا اومدم پای نت تا شاید قرص خوابم همین باشه. یه شعر از مهدی سهیلی تقدیم میکنم به خودم:

هم سخن بسیار دیدم، همره همدل کجاست؟
عالم از دیوانه پر شد، مردم عاقل کجاست؟

از خدابرگشتگان همراز اهریمن شدند
دشمن حق می خروشد دشمن باطل کجاست؟

همرهان رفتند و ره باریک و مقصد ناپدید
من به یاران کی رسم ای رهروان منزل کجاست؟

موج می‌کوبد به کشتی می‌کند دریا خروش
در دل شب راه را گم کرده‌ام ساحل کجاست؟

این گواهان جمله سود خویش می‌جویند و بس
دعوی خود با که گویم شاهد عادل کجاست؟

هر که را از ابلهان دیدم صلای عقل زد
وا شگفتا ای همه فرزانگان جاهل کجاست؟

درد خود با هر که گفتم چاره را آسان گرفت
گر که سهلت می‌نماید کار ما مشکل کجاست؟

------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------

یادآوری بسیار مهم و حیاتی:
روز ۲۴ آذر را فراموش نکنید! روزی است بس مهم و شگرف!
در چنین روزی چشم به جهان گشودم و دنیا را هاج و واج نگریستم!
غرض یادآوری کادو بود و نه چیز دیگر... ما چشم به راه سکه های بهار آزادیتان هستیم!

(جدای از شوخی همینجا از الناز جوون و لیلا جوون کلی متشکرم که ده روز زودتر کادو دادن و منو کلی خجالت دادن. هرچند که تاریخ تولدم اشتباه تو ذهنشون بود. اما اینم یه جور سورپرایز بود.)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 3:34  توسط دریــــــا | 

دلایـل زیـادی وجود دارد که ثابت می کـنـد دعـا مؤثر است. بسیـاری از تحقیـقات عـلـمی صحــت این مطلب را نشـان می دهند.
آزمایشات نشان می دهد که دعا و نیایش بر موارد زیر تاثیرگذار بوده است:

  • فشارخون بالا
  • زخم و جراحت ها
  • حملات قلبی
  • سردرد
  • اضطراب

شرکت کننده های این آزمایشات عبارت بوده اند از:

  • آب
  • آنزیم ها
  • باکتری
  • قارچ
  • مخمر
  • گلوبول های قرمز خون
  • سلول های سرطانی
  • سلول های تنظیم کننده ضربان قلب
  • دانه ها
  • گیاهان
  • خزه و جلبک دریایی
  • حشرات
  • موش
  • جوجه

فرایندهایی که تحت تاثیر دعا و نیایش بوده اند عبارتند از:

  • فعالیت آنزیم ها
  • سرعت رشد گلوبول های سفید خون
  • تغییر و دگرگونی باکتری ها
  • رویش و جوانه زنی دانه ها و بذرهای مختلف
  • سرعت سلول ها تنظیم کننده ضربان قلب
  • سرعت بهبود و التیام زخم ها
  • اندازه تومرها و تیروئید
  • زمان لازم برای بیدار شدن از بیهوشی
  • تاثیرات مستقلی مثل فعالیت الکتروپوستی پوست، مقدار تحلیل و خونکافت گلوبول های قرمز و سطح هموگلوبین.

تحقیقی که در سال 1993 برروی 10000 كارمند دولتی در طول 26 سال انجام گرفت، نشان داد که افراد متدين بسیار کـمتر از افـراد کافر، بـه خـــاطر مشکلات قلبی عروقی جان می سپارند. و در تحقیقی که در سال 1995 در يك کالج بر روی 250 نفر بعد از جراحی قلب باز انجام گرفت، اینطور نتیجه گیری شد که آن دسته از افراد که ارتباطات مذهبی و حمایت اجتماعی داشته اند، 12 مرتبه کمتر از آنها که فاقد آن بوده اند، جان سپرده اند.

در تلاش برای درک افسردگی ناشی از بستری شدن در بیمارستان، محققان يك دانشگاه 1000 بیمار بستری شده در بیمارستان که عادت به انجام امور مذهبی از قبیل نماز و دعا داشته اند را از سال 1987 تا 1989 مورد بررسی قرار داده و دریافته اند که این افراد بسیار بهتر از دیگران با مشکلات سلامتی خود کنار می آیند.

يك مركز اخیراً هیئتی را برای تشخیص مزایا و فواید ادغام داروهای متعارف با درمان های رفتاری و تکنیک های تمدد اعصاب برای درمان فشارخون، تشکیل داده است. این گروه دریافتند که ترکیب این دو روش درمانی با یکدیگر، که نماز و دعا یکی از اجزاء مهم آن بود، می تواند باعث پایین آوردن سرعت تنفس، ضربان قلب، و فشارخون فرد شود.

منبع: http://www.mardoman.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:36  توسط دریــــــا | 

مدتهاست که میخوام در مورد بزرگمردی بنویسم که توی این دور و زمونه کمتر مثلشون پیدا میشه و امشب فرصت رو غنیمت میشمرم و تا جایی که ذهن یاری کنه از بزرگ منشی های ایشون مینویسم.

بزگترین و برترین خصیصه این مرد تواضع ایشونه که در مقام و مرتبه ایشون تواضع خالصانه داشتن کار هر کس نیست! این که میگم نیست برای اینه که هستن زیاد کسایی که ادای تواضع رو در میارن اما در شرایط خاص متوجه میشیم که این فروتنی هم نوعی ریا...

و اینکه ایشون با تمام مشغله هایی که دارن همیشه برای دوستان و خویشان فرصت دارند یعنی وقت می‌ذارن، وقتی با خودم و اطرافیان مقایسه می‌کنم می‌بینم همیشه از بهانه نداشتن وقت و کم لطفی‌هایی که در حق دوستان و اقوام می‌کنیم دم می‌زنیم در حالی که این شخصیت محبوب و دوست‌داشتنی در بدترین شرایط هم باز هم در حق دیگران کوتاهی نمیکنن.

من هیچوقت ایشون رو در محل کار ندیدم اما در این مورد هم تعریف‌های دور از چاپلوسی زیاد شنیدم و یقین من رو نسبت به این باور بیشتر کرد که ایشون از معدود افرادی هستند که حب جاه و مقام باعث تکبرشون نشده.
با خصوصیاتی که از ایشون میشناسم فکر نمی‌کنم هیچوقت برای هیچکس از خدا بد خواسته باشن اما با دل باصفایی که دارن خدا ناملایمتی‌ها و بی‌معرفتی‌هایی که در حقشون میشه رو بی‌جواب نمی‌گذاره.

ایشون غیر از این که در کار و سیاست زبانزد هستن مرد فرهنگ و اندیشه هم هستند. کتب اشعار و مابقی تالیفاتشون نشون‌دهنده شخصیت ادبی والای ایشون نیز هست.

و خوشا به سعادت ایشون... برای رفتن راه بزرگان از جمله ائمه خداوند الگوهایی چون ایشون نزدیکتر به ما قرار دادن تا عبرت بگیریم و راه برای رسیدن به کمال مطلوب هموارتر بشه. انشالله که توفیق استفاده داشته باشیم.

مطالبی که نوشتم جزئی از بزرگ‌منشی‌های ایشون بود و این قلم قاصر بیش از این توان گفتن نداشت.
دوستانی که ایشون رو میشناسن حتما حدس زدند که من در مورد چه کسی صحبت کردم. بله ایشون حاج‌آقا واحدی محبوب و معروف و... هزار تا صفت خوب دیگه هستن.

به هرحال برای آشنایی بیشتر با ایشون لینکشون رو میذارم.

آدرس وب‌سایت: http://vahedinet.com/

آدرس وبلاگ: http://labgazeh.parsiblog.com/

 (تیتر هم بیتی از اشعار ایشون هست)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت:

از اونجایی که کم و بیش دارم متهم به پاچه خواری میشم این قسمت اضافه میشه که مدتها پیش قصد داشتم در مورد آقای واحدی بنویسم در مورد تمام خصلت های خوبشون که واقعا نایابه. به کسی گفتم میخوام بنویسم همون لحظه بهم گفت پاچه خوار! با شنیدن این کلمه به کل پشیمون شدم.
اما الان دلایل خودمو دارم. اولا که مطلب خیلی بیشتر بود و کاملتر اما به دلایلی پاک کردم و سعی کردم با کلی گویی جمعش کنم. دوم اینکه ما ایرانیا عادت داریم وقتی شخصیتی رو از دست میدیم تازه میایم ناله ای وای سر میدیم  که چه بود و چه گوهری از دست دادیم و قدرشو ندونستیم. حالا که ما سعادت این رو پیدا کردیم که همچین بزرگانی رو بشناسیم و از بودنشون استفاده کنیم چرا این اطلاعات در اختیار بقیه هم نگذاریم تا در حد توان استفاده کنن؟!
و بعد کسی پاچه خواری میکنه که قراره چیزی نصیبش بشه. ما که از دریای بزرگ مهربونی و بخشش و اطلاعات حاج آقا واحدی استفاده زیاد بردیم دیگه احتیاجی به پاچه خواری نیست... و البته ایشون پاچه خواران را دوست ندارند!

تازشم من اگه دویست تا از این پستا بنویسم توی ارتش هیچ کار و پستی بهم نمیدن!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 3:44  توسط دریــــــا | 
حافظ گفته:
 
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
آيتي در وفا و در بخشش
 
هر که بخراشدت جگر به جفا
همچو کان کريم زر بخشش
 
کم مباش از درخت سايه فکن
هر که سنگت زند ثمر بخشش
 
از صدف ياد دار نکته‌ي حلم
هر که ببرد سرت گهر بخشش
 
سخته اما بیاین تو این ماه سعی بر بخشش و بخشیدن داشته باشیم. حتی اگه حق با ما باشه چی میشه که پیش قدم بشیم تا کدورتها رو پاک کنیم.
من از امشب شروع میکنم هرچه باداباد...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:2  توسط دریــــــا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زبانم گویاست!

قفسم هم طلاست!

بر این ارزد که دلم تنهاست؟!

نوشته های پیشین
هفته دوم شهریور 1391
هفته چهارم تیر 1391
هفته اوّل تیر 1391
هفته دوم خرداد 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته سوم آبان 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته دوم خرداد 1390
هفته دوم بهمن 1389
هفته دوم دی 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته چهارم تیر 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته اوّل تیر 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته چهارم اسفند 1388
هفته سوم اسفند 1388
هفته دوم اسفند 1388
هفته اوّل بهمن 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
ادعیه و احادیث
آموزه های روانشناسی
آیین دوستیابی
شعر
دانستنی ها
متفرقه
پیوندها
لبگــــــــــزه (آقای واحدی)
مستندسازی (داداش)
فلسفه رسانه (داداش)
یا کریم
الهه نور
خاکستر سرد
حاج علی
عشقی برای معشوق
به جهنم افکار خوش آمدید
هم اندیشی
همه وجود من
طلبه های ونوسی
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
بیت دیفندر
ققنوس
دریچه ای به سوی ملکوت
زنگ تفریح
از خواب تا مرگ
یاس کبود (دختر دایی)
داوود سیدی
خرمگس
زيرك باش (ليلا جووونم)
یگانه امام علی (علیه السلام)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM